ترنج موبایل
تبلیغات
کد خبر: ۹۸۹۸۵۵

حمله کویت و بحرین به ایران؛ بازی با دم شیر؟

حمله کویت و بحرین به ایران؛ بازی با دم شیر؟

بحرین، روزی روزگاری استان چهاردهم ایران بود؛ خبر حمله موشکی و پهپادی از خاک این کشور به ایران ادعای برخی منابع آمریکایی است که صحتش تایید نشده است.

تبلیغات
تبلیغات

بهروز بهزادی در اعتماد نوشت: برخی از منابع امریکایی خبر دادند که کویت و بحرین از خاک خود به ایران حمله موشکی و پهپادی کرده‌اند. این خبر اگر درست باشد آدم را یاد ضرب‌المثل معروف بازی، بازی با دم شیر هم بازی؟ می‌اندازد. در داستان‌هایی که از گذشته در این باره وجود دارد که موش را حذر می‌دهند حتی سراغ دم شیر هم نرود، چرا که خطرناک است و اگر شیر خشمگین شود نه موش بر جای می‌ماند و نه لشکر موشان.

درباره این بی‌ادبی کویت بعدا خواهم نوشت، ولی امروز حرف حسابم با بحرین است که روزی روزگاری استان چهاردهم ایران بود و پادشاهی به نام محمدرضا که بعد از پیروزی بر نخست‌وزیر دانای خود به وسیله عوامل «سیا» و به تبعید انداختن او، تصمیم‌های مستبدانه ملوکانه می‌گرفت و یکی از این تصمیمات بخشیدن استان چهاردهم کشور به شیخ منصوب و منسوب انگلیس بود تا شاید بنشیند و بگوید ما می‌توانیم بخشی از خاک کشور را هم ببخشیم و کسی جرات نداشته باشد کوچکترین مخالفتی کند. چون او می‌دانست مجلس شورا و نخست‌وزیری که از این مجلس رای گرفته بود همه جزو ابواب جمعی اویند و کسی پیدا نمی‌شود با اوامر ملوکانه‌اش مخالفت کند.

البته عده‌ای از ابواب جمعی به وی پیشنهاد کردند گرچه دست بوس ایشانند ولی پیشنهاد می‌کنند که مجلس بیاید بر سر این ماجرا امیرعباس هویدا نخست‌وزیر وقت را استیضاح کند و بعد به وی رای اعتماد بدهد تا بخشش ملوکانه دو قبضه شود و کسی نتواند به آن ایرادی وارد کند، گرچه مردم شروع به مخالفت کردند. . 

بعضی مسابقه‌های فوتبال، نود دقیقه نیستند؛ بعضی فیلم‌ها هم دو ساعت نیستند. گاهی یک مسابقه، یک عمر ادامه پیدا می‌کند و گاهی یک سکانس، بیش از نیم قرن در ذهن تماشاگرش باقی می‌ماند، بی‌آنکه رنگ ببازد یا از حافظه پاک شود. 

برای من، فینال اسپانیا و اسراییل فقط یک مسابقه فوتبال نبود. انگار چراغ‌های سالن سینما دوباره خاموش شدند، پرده آرام آرام روشن شد و فیلمی که پنجاه و چند سال پیش نخستین سکانسش را در ورزشگاه امجدیه تهران دیده بودم، این‌بار با بازیگرانی دیگر و دکورهایی تازه دوباره آغاز شد؛ فیلمی که هنوز کارگردانش کلمه «پایان» را روی آخرین پلانش ننوشته است. 

من آن روز در امجدیه بودم. اگر امروز دوربینی بتواند به حافظه من سفر کند، نخستین تصویری که ثبت خواهد کرد، نه چهره بازیکنان، بلکه موج تماشاگرانی است که مثل دریایی بی‌قرار، سکوهای امجدیه را پر کرده بودند. هنوز صدای آن جمعیت را می‌شنوم؛ صدایی که گاهی آرام بالا می‌آمد، گاهی به فریادی عظیم تبدیل می‌شد و گاهی چنان سکوتی بر ورزشگاه حاکم می‌شد که انگار همه منتظر شنیدن جمله بعدی یک فیلم پر تعلیق بودند. 

ورزشگاه نقش می‌کشید، نور آفتاب بر چمن می‌تابید، اما در ذهن من، همه چیز رنگ فیلم‌های کلاسیک را داشت؛ انگار آن مسابقه را نه با دوربین‌های تلویزیونی آن زمان، بلکه با قاب‌بندی‌های دیوید لین یا ویتوریو دسیکا فیلمبرداری کرده‌اند. هر بار که به آن روز فکر می‌کنم، به جای خاطره، نما می‌بینم؛ نماهایی که با گذشت دهه‌ها هنوز کیفیتشان را از دست نداده‌اند. 

ایران در برابر اسراییل قرار گرفته بود؛ مسابقه‌ای که بعدها به یکی از ماندگارترین دیدارهای تاریخ فوتبال ایران تبدیل شد. 

در آن سال‌ها، اسراییل در ایران سفارت داشت و رفت‌وآمدهای سیاسی و اقتصادی میان دو حکومت جریان داشت. اما در زیر پوست جامعه، احساسات دیگری نیز وجود داشت؛ احساساتی که کمتر فرصت می‌یافتند خود را آشکار کنند. سایه سنگین ساواک بر بسیاری از عرصه‌های زندگی مردم گسترده بود و کمتر کسی تصور می‌کرد ورزشگاهی که برای فوتبال آماده شده است، ناگهان به صحنه‌ای تبدیل شود که احساسات انباشته شده هزاران نفر، بی‌هیچ کارگردانی، به شکلی خودجوش بر پرده بیاید. 

آن شب، امجدیه فقط یک ورزشگاه نبود، یک استودیوی عظیم بود. هزاران سیاهی‌لشکر داشت، اما هیچ کس نقش بازی نمی‌کرد. همه واقعی بودند. هیچ دیالوگی از پیش نوشته نشده بود، اما هر فریاد، هر تشویق و هر سکوت، بخشی از فیلمنامه‌ای بود که تاریخ همان لحظه آن را می‌نوشت. 

وقتی پرویز قلیچ‌خانی گل پیروزی ایران را به ثمر رساند، برای من، دوربین خیالی ذهنم ناگهان از نمای بسته توپ و دروازه، کات زد به لانگ‌شاتی از تهران. در آن لحظه، فقط تور دروازه نبود که به لرزه درآمد؛ شهری به حرکت درآمد. خیابان‌ها پر از مردمی شد که پیروزی را جشن می‌گرفتند. صدای بوق‌ها، خنده‌ها، فریادها و شادی مردم، موسیقی متن فیلمی بود که هیچ آهنگسازی نمی‌توانست چنین باشکوه برایش بسازد. تهران آن شب، شبیه پایان فیلمی بود که تماشاگرانش ایستاده برایش دست می‌زنند. 

اما اگر کسی از من بپرسد ماندگارترین تصویر آن روز چیست، هرگز نام گل قلیچ‌خانی را از یاد نخواهم برد. ماندگارترین تصویر، یک کلوزآپ است. کلوزآپ صورت دوستم، فیروز یاشارال. ماندگارترین تصویر آن روز، برای من نه گل بود و نه جام. یک کلوزآپ بود. 

کلوزآپی که هیچ فیلمبرداری آن را ثبت نکرد، اما دوربین حافظه من بیش از نیم قرن است که آن را با همان وضوح روز نخست نگه داشته است. 

کنار من، فیروز یاشارال نشسته بود؛ دوست بسیار عزیزم، یکی از کارمندان دوست‌داشتنی تلویزیون. مردی یهودی که با همه وجود عاشق ایران بود و با همان شور و هیجانی که من داشتم، تیم ملی ایران را تشویق می‌کرد. 

رابطه ما فقط به دوستی یا همکاری در تلویزیون محدود نمی‌شد، ما هر دو عاشق سینما بودیم. بارها کنار هم روی صندلی‌های تاریک سالن‌های سینما نشسته بودیم؛ فیلم دیده بودیم، درباره میزانسن‌ها، بازی بازیگران، حرکت دوربین و پایان‌بندی فیلم‌ها ساعت‌ها بحث کرده بودیم. گاهی پس از پایان نمایش، از سینما تا خانه را پیاده می‌رفتیم و هنوز درباره یک پلان یا یک دیالوگ حرف می‌زدیم. سینما، زبان مشترک دوستی ما بود؛ زبانی که هیچ مرزی، هیچ مذهبی و هیچ سیاستی نمی‌توانست آن را از ما بگیرد. 

شاید به همین دلیل است که امروز، وقتی آن مسابقه را به یاد می‌آورم، همه چیز را با زبان سینما به خاطر می‌آورم. بازی هنوز تمام نشده بود که دوربین ذهنم از زمین فوتبال جدا شد و آرام روی چهره فیروز تمرکز کرد. وقتی گل پیروزی ایران به ثمر رسید، او نیز مانند هزاران ایرانی دیگر از جا برخاست. چشمانش پر از اشک شد. اما آن اشک‌ها فقط اشک شوق نبود. در گوشه‌هایی از ورزشگاه، چند نفر شعارها و ناسزاهایی علیه یهودیان سر دادند. 

ناگهان شادی در چهره فیروز شکست. انگار کارگردان، درست در اوج موسیقی پیروزی، ناگهان صدای ارکستر را قطع کرده باشد. هنوز آن لحظه را با تمام جزییاتش می‌بینم. دوربین ذهنم از هیاهوی ورزشگاه فاصله گرفت و فقط روی صورت او ثابت ماند همه صداها محو شدند، نه تشویقی شنیده می‌شد، نه فریادی، فقط سکوت بود و اشکی که آرام از گوشه چشم دوستم پایین می‌آمد. 

هر بار که این صحنه را در ذهنم مرور می‌کنم، بی‌اختیار به یکی از ماندگارترین کلوزآپ‌های تاریخ سینما فکر می‌کنم؛ اشک‌های راک هادسن در وداع با اسلحه. اما برای من، کلوزآپ فیروز از هر فیلمی واقعی‌تر بود، زیرا آن را نه روی پرده نقره‌ای، بلکه در برابر چشمان خودم دیده بودم. 

دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. فشار آرام دستم، شاید تنها کاری بود که در آن لحظه از من برمی‌آمد. به او گفتم: فیروز… این نفرت متوجه تو نیست. تو یکی از مایی. تو ایرانی هستی. این واکنشی است به سیاست‌های اسراییل که مردم از آن خشمگینند، نه نسبت به هموطنان یهودی‌شان. او چیزی نگفت. فقط نگاهم کرد. گاهی سکوت، از هزار دیالوگ پرمعناتر است. ما که سال‌ها با هم فیلم دیده بودیم، خوب می‌دانستیم که بهترین فیلم‌ها، مهم‌ترین حرف‌شان را در سکوت می‌زنند، نه در دیالوگ. اشک‌های فیروز، یکی از همان سکوت‌ها بود. 

سال‌ها از آن روز گذشته است، بسیاری از آدم‌های آن روز دیگر در میان ما نیستند. ورزشگاه امجدیه تغییر کرده است، بازیکنان آن مسابقه به تاریخ پیوسته‌اند، اما آن کلوزآپ هنوز در حافظه من زنده است. 

اگر روزی کسی بخواهد از آن مسابقه فیلمی بسازد، به او خواهم گفت مهم‌ترین سکانس فیلم، گل قلیچ‌خانی نیست. مهم‌ترین سکانس، همان لحظه‌ای است که دوربین باید از شادی هزاران تماشاگر آرام‌آرام جدا شود، از میان پرچم‌ها و فریادها عبور کند، به ردیفی برسد که من و فیروز کنار هم نشسته‌ایم و بعد، بی‌هیچ عجله‌ای، روی چهره مردی متوقف شود که هم از پیروزی ایران اشک شوق می‌ریزد و هم از شنیدن بعضی شعارها دلش می‌شکند. برای من، آن تصویر، معنای واقعی انسانیت است. 

آن روز، بیش از هر زمان دیگری فهمیدم که نباید میان یک حکومت و مردمی که دین، فرهنگ یا پیشینه‌ای مشترک دارند، علامت مساوی گذاشت. اکثریت ایرانیان، یهودیان ایران را هموطنان خود می‌دانستند؛ با آنان زندگی کرده بودند، دوستی کرده بودند و خاطره ساخته بودند. اغلب یهودیان ایرانی هم در نفرت از سیاست‌های غیرانسانی اسراییل با بقیه هموطنان‌شان شریک بودند. 

فیروز، برای من، بلکه دوستی بود که کنار هم فیلم دیده بودیم، درباره سینما رویا ساخته بودیم و در یک بعدازظهر بهاری، در امجدیه، اشک‌هایش را دیده بودم. آن اشک‌ها، هنوز پایان نیافته‌اند. در حافظه من، آن سکانس هنوز فریزفریم است؛ تصویری که زمان نتوانسته آن را محو کند. 

سال‌ها بعد، هر بار که به آن مسابقه فکر کرده‌ام، احساس کرده‌ام امجدیه فقط یک ورزشگاه نبود؛ یک لوکیشن بزرگ سینمایی بود؛ لوکیشنی که تاریخ، بدون آنکه از کسی اجازه بگیرد، آن را برای ساخت یکی از ماندگارترین سکانس‌های خود انتخاب کرده بود. اگر آن روز یک فیلمساز بزرگ میان سکوها حضور داشت، شاید هرگز دوربینش را فقط روی زمین مسابقه متمرکز نمی‌کرد. فوتبال تنها بخشی از داستان بود. داستان واقعی، روی سکوها جریان داشت؛ در نگاه پیرمردی که دست نوه‌اش را گرفته بود، در جوانی که از شادی فریاد می‌کشید، در مادری که پرچم ایران را تکان می‌داد. 

امروز که به آن روز نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم دوربین حافظه من هنوز در حال حرکت است؛ آرام که از روی چمن سبز امجدیه حرکت می‌کند، از میان امواج تماشاگران عبور می‌کند، روی چهره قلیچ‌خانی مکثی کوتاه دارد، از کنار من و فیروز می‌گذرد و سپس، آرام‌آرام، از ورزشگاه خارج می‌شود تا تهران را در شب جشن به تصویر بکشد. آن شب، تهران فقط جشن نمی‌گرفت. تهران بازیگری می‌کرد. خیابان‌ها تبدیل به صحنه فیلم شده بودند. چراغ خودروها، نورپردازی فیلم بود. بوق‌ها، موسیقی متن بودند و مردمی که با لبخند یکدیگر را در آغوش می‌گرفتند، بازیگرانی بودند که هیچ کارگردانی نمی‌توانست چنین صادقانه هدایت‌شان کند. 

در سینما، گاهی فیلم‌هایی ساخته می‌شوند که سال‌ها بعد، نسل دیگری تصمیم می‌گیرد آن‌ها را بازسازی کند. دکورها عوض می‌شوند، بازیگران تغییر می‌کنند، فناوری پیشرفت می‌کند، اما روح فیلم همان باقی می‌ماند. هنگام تماشای دیدار اسپانیا و آرژانتین، ناگهان همین احساس به سراغم آمد. 

انگار پرده سینما دوباره روشن شده بود. نه اینکه همان فیلم را ببینم؛ بلکه بازسازی همان فیلم را. بازیگران دیگر همان‌ها نبودند. ورزشگاه، امجدیه نبود. لباس‌ها تغییر کرده بودند. دوربین‌ها دیگر آن دوربین‌های سنگین دهه چهل نبودند؛ از هر زاویه‌ای تصویر می‌گرفتند، با اسلوموشن، نمای هوایی و کلوزآپ‌هایی که کوچک‌ترین احساس را ثبت می‌کردند. اما چیزی در اعماق این فیلم، برای من آشنا بود. حس می‌کردم پنجاه و چند سال از سالن سینما بیرون رفته‌ام و حالا دوباره بلیت همان فیلم را خریده‌ام؛ فقط این‌بار، نسخه‌ای تازه از آن روی پرده آمده است. 

از نگاه من، این مسابقه دیگر فقط یک رقابت فوتبالی نبود. فضای سیاسی پیرامون آن باعث شده بود بسیاری این دیدار را فراتر از یک مسابقه ورزشی ببینند. هر کس با پیشینه، تجربه و نگاه خود، معنایی فراتر از فوتبال در آن جست‌وجو می‌کرد. برای من نیز چنین بود. باز پای اسراییل در میان بود از صبح روز مسابقه در تمامی خیابان‌های شهرهای اسراییل، تظاهرات به نفع آرژانتین برپا بود، چراکه حکومت ترامپی آرژانتین حامی جنایت‌های اسراییل بود و در مقابل دولتمردان و مردم اسپانیا در طرف حق ایستاده بودند و نه تنها جنایات اسراییل در غزه را محکوم می‌کردند که جنگ امریکا و اسراییل علیه ایران را هم ستمکارانه می‌دیدند. درست مثل وسترن جدال در اوکی کورال. 

من به عنوان کسی که سکانس نخست این روایت را در امجدیه دیده بودم، نمی‌توانستم این بازی را فقط با چشم یک تماشاگر فوتبال ببینم. من داشتم ادامه همان فیلم را تماشا می‌کردم. برای من، اسپانیا در این مسابقه فقط یک تیم فوتبال نبود؛ همان نقشی را بازی می‌کرد که ایران در امجدیه بازی کرده بود؛ نقشی که در ذهن من یادآور ایستادگی، امید و پیروزی بود. 

هر حمله اسپانیا، مرا به گذشته می‌برد. هر نمای بسته از چهره بازیکنان، مرا به کلوزآپ فیروز یاشارال بازمی‌گرداند و هر بار که دوربین روی سکوهای تماشاگران می‌رفت، بی‌اختیار دنبال جای خودم در امجدیه می‌گشتم؛ انگار هنوز آنجا نشسته بودم و جوانم. شاید به همین دلیل، هنگام سوت پایان بازی، ذهنم نه در ورزشگاه امروزی، بلکه در امجدیه سال ۱۳۴۷ پرسه می‌زد. 

دوباره همایون بهزادی را می‌دیدم. دوباره پرویز قلیچ‌خانی را. دوباره فیروز یاشارال را و دوباره آن اشک‌هایی را که زمان، هرگز نتوانست از حافظه‌ام پاک کند. در آن لحظه، گذشته و حال دیگر دو زمان جداگانه نبودند. 

تاریخ، مانند یک تدوینگر چیره‌دست، دو سکانس را که بیش از نیم قرن از یکدیگر فاصله داشتند، به هم برش زده بود؛ چنان نرم و طبیعی که مرز میان آن‌ها از میان رفته بود. من دیگر دو مسابقه نمی‌دیدم. یک فیلم می‌دیدم. فیلمی که نیم قرن پیش آغاز شده بود و حالا، سال‌ها بعد، پرده دومش را پیش روی میلیون‌ها تماشاگر جهان به نمایش گذاشته بود. سینما گاهی برای ساختن یک بازسازی، سال‌ها صبر می‌کند. 

کارگردانان عوض می‌شوند، بازیگران نسل دیگری می‌شوند، دوربین‌ها پیشرفته‌تر می‌شوند، جلوه‌های ویژه حیرت‌انگیزتر می‌شوند، اما اگر روح فیلم زنده بماند، تماشاگر با نخستین نما می‌فهمد که این همان داستان آشناست؛ داستانی که زمانی آن را زندگی کرده است. حافظه انسان، از همه استودیوهای سینمای جهان بزرگ‌تر است. نه بودجه می‌خواهد، نه دکور، نه نورپردازی مصنوعی و نه جلوه‌های ویژه. کافی است یک تصویر، یک صدا یا حتی سوت پایان یک مسابقه، پرده آن را کنار بزند تا همه چیز دوباره جان بگیرد. 

در استودیوی حافظه من، هنوز چمن امجدیه سبز است. هنوز صدای تشویق تماشاگران در فضا می‌پیچد. هنوز توپ روی پای قلیچ‌خانی می‌نشیند. هنوز تهران آماده جشن گرفتن است و هنوز دوربین از همه آن هیاهو عبور می‌کند و روی صورت فیروز یاشارال متوقف می‌شود. اگر امروز کنارم بود، یقین دارم باز هم از فوتبال زیبا لذت می‌برد. باز هم با هر حرکت زیبای بازی به وجد می‌آمد و می‌دانم وقتی یامال پرچم فلسطین بر دست را می‌دید، غرق غرور و شادی می‌شد.

تبلیغات
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات