ترنج موبایل
کد خبر: ۹۶۹۸۶۰

واقعیت در محاصره؛ روایت‌هایی از حذف، سانسور و بازنویسی واقعیت

واقعیت در محاصره؛ روایت‌هایی از حذف، سانسور و بازنویسی واقعیت

در طول قرن بیستم، دولت‌ها با شعارهایی مثل امنیت، نظم و توسعه، کنترل آموزش و اطلاعات را توجیه کردند اما نتیجه، شکل‌گیری شکاف میان واقعیت رسمی و تجربه مردم بود.

تبلیغات
تبلیغات

فرارو- جورج اورول در 1984 دنیایی را به تصویر کشید که در آن «برادر بزرگ‌تر» همیشه در حال تماشاست، حقیقت مدام بازنویسی می‌شود و حتی فکر کردن هم جرم است. وینستون اسمیت در لندن زندگی می‌کند اما نه آن لندنی که می‌شناسیم. حالا اسمش اوشنیاست و چهار وزارتخانه دارد. وزارتخانه‌های صلح، عشق، حقیقت و فراوانی؛ «جنگ صلح است، آزادی بردگی است، نادانی قدرت است» نه تناقض، بلکه قانون‌ به شمار می‌روند.

به گزارش فرارو؛ صفحه‌های سخن‌گو همیشه و همه‌جا هستند، شما را می‌بینند و بر اعمالتان نظارت دارند آمارها مدام بازنویسی می‌شوند تا با امروز هماهنگ باشد. حافظه افراد هم در برابر حافظه رسمی حزب هیچ اعتباری ندارد.  در دنیای اسمیت، «جرم اندیشه» در لحظه شناسایی می‌شود.

جهانِ نمادین اورول، یک پادآرمان‌شهر خیالی را به تصویر می‌کشد ولی همزمان پرسشی هم مطرح می‌کند: اگر قدرت زبان، اطلاعات و حافظه را کنترل کند، چه چیزی از آزادی باقی خواهد ‌ماند؟ پاسخ او نگران‌کننده است: شاید هیچ چیز.

منطق کتاب 1984 در صفحات رمان باقی نماند و راه خود را در طول قرن بیستم در جهان واقعی پیدا کرد؛ الگوهایی به ظاهر متفاوت اما با ساختاری مشترک: کنترل حق عمومی با نام «صلاح جمعی».

در آلمان نازی، کتاب‌ها را در میادین سوزاندند تا «روح جامعه پاک شود». در انقلاب فرهنگی چین، دانشگاه‌ و مدرسه امری ایدئولوژیک شد و یک نسل کامل از آموزش رسمی فاصله گرفت. در آمریکا، آزمون‌های سواد به ابزاری برای حذف هدفمند بخشی از مردم از حق رای بدل گشت. در کامبوج، آموزش و زندگی شهری به‌طور سیستماتیک از هم پاشید تا جامعه از نو و بر پایه‌ ایدئولوژی بازسازی شود. در کره شمالی، دسترسی به اینترنت جهانی به امتیازی برای اقلیتی محدود تنزل یافت. در افغانستان، آموزش دختران به اسم «مسئله‌ای فرهنگی» محدود شد و در میانمار هم اینترنت و رسانه برای «حفظ امنیت» به سکوت کشانده شد.

در این نقطه، 1984 فقط یک رمان درباره آینده خیالی نیست، بلکه الگویی برای فهم گذشته و حال است. الگویی که کنترل اطلاعات، آموزش، زبان و مشارکت اجتماعی را بدون نیاز به حذف کامل خشونت‌آمیز به جامعه تحمیل کرده تا «واقعیت» به یک روایت انتخاب‌شده بدل شود.

جرم باسوادی در کامبوج (1975)

کامبوج

وقتی خمرهای سرخ در کامبوج به قدرت رسیدند، پروژه‌ای به نام «بازسازی کامل جامعه» آغاز شد. این بازسازی به معنای پاک کردن گذشته بود. شهرها تخلیه شدند، پول و مالکیت لغو و آموزش رسمی یک‌شبه متوقف شد. مدارس بسته شدند، معلمان و دانش‌آموختگان یا  به کار اجباری در مزارع مشغول شدند یا به‌عنوان «عناصر خطرناک» هدف پاکسازی قرار گرفتند.

ایدئولوژی در نظام خمرها بر این فرض استوار بود که جامعه باید از نو و فقط بر پایه دهقانان فقیر ساخته شود. هر چیزی که نشانه فردیت، دانش یا طبقه متوسط بود، تهدیدی علیه «انقلاب» تلقی می‌شد. حتی داشتن عینک یا توانایی خواندن  پیام روشنفکرانه می‌فرستاد و جرم محسوب می‌شد. آموزش در آن دوران به ابزار «فساد ذهنی» بدل گشت.

نتیجه این سیاست‌ها، یک نسل کامل از کودکان بدون دسترسی به مدرسه بود و ساختار اجتماعی کشور به‌شدت از هم گسیخت. بازماندگان در سال‌های بعد با جامعه‌ای مواجه شدند که نه نیروی متخصص کافی داشت، نه نظام آموزشی پایدار و نه برابری برای بازسازی زندگی. همین شکاف آموزشی و اقتصادی، اثرات خود را تا دهه‌ها بعد در قالب فقر، بی‌سوادی و نابرابری ساختاری در کامبوج باقی گذاشت.

آزمون سواد برای رای‌دادن در آمریکا (اواخر قرن ۱۹ تا دهه ۱۹۶۰)

در اواخر قرن نوزدهم، به‌ویژه در ایالت‌های جنوبی آمریکا، قانونی به جریان افتاد که در ظاهر منطقی به نظر می‌رسید: «فقط کسانی رای بدهند که سواد دارند.» استدلال ساده‌ای هم وجود داشت: اگر قرار است کسی در سرنوشت کشور نقش داشته باشد، باید بخواند و بفهمد؛ این سیاست بعد از پایان برده‌داری و در دوره‌ای شکل گرفت که جامعه آمریکا هنوز در حال بازتعریف خود بود.

اما اجرای این آزمون‌ها به ابزار حذف تبدیل شد. ماموران محلی از بعضی‌ سوال‌ها ساده می‌پرسیدند یا اصلا نیازی به آزمون نمی‌دیدند. برای بعضی دیگر اما متن‌های پیچیده و تفسیرهای دشوار مطرح می‌شد. سیاه‌پوستان حتی اگر پاسخ درست می‌دادند هم احتمالا رد می‌شدند. در کنار این موارد، ابزارهای دیگر مثل مالیات رای هم راه مشارکت را برای بسیاری می‌بست.

این وضعیت دهه‌ها ادامه پیدا کرد. نسلی پشت نسل دیگر، بدون اینکه صدایی در ساختار سیاسی داشته باشند. تا این روند در دهه ۱۹۶۰ و با اوج گرفتن جنبش حقوق مدنی به چالش کشیده شد. با تصویب قانون حقوق رای در سال ۱۹۶۵، این آزمون‌ها در مناطق تبعیض‌آمیز لغو شدند اما اثرشان باقی ماند: شکافی عمیق در مشارکت سیاسی که ترمیم آن سال‌ها طول کشید و حتی امروز هم کاملا محو نشده است.

هیتلر و آلمان نازی

آلمان

در سال‌های ابتدایی قدرت‌گیری آدولف هیتلر در آلمان، پروژه‌ای برای کنترل فکر آغاز شد؛ از میدان‌های شهر شروع شد به کلاس‌های درس رسید و در اتاق نویسندگان آرمید. در سال ۱۹۳۳، کتاب‌ها را در آتش سوزاندند. هر اثری که «نامطلوب» تشخیص داده می‌شدند. حالا دولت تعیین می‌کرد چه چیزی حقِ خوانده شدن دارد و چه چیزی نه؛ پس جامعه خودسانسوری را آموخت.

سپس نوبت دانشگاه‌ها رسید. جایی که باید محل پرسش و نقد می‌بود به‌تدریج یکدست شد. استادان منتقد یا یهودی اخراج شدند و چهره‌های برجسته علمی کشور را ترک کردند. علم زیر سایه ایدئولوژی رفت و وفاداری سیاسی جای شایستگی را گرفت. 

در ادامه، فشار به خودِ نویسندگان رسید. بسیاری تبعید شدند یا ناچار به سکوت. افرادی چون توماس مان و اشتفان تسوایگ رفتند تا همچنان بنویسند. ادبیات در آلمان به ابزار روایت رسمی تبدیل شد و صداهای دیگر یکی‌یکی خاموش شدند. در نتیجه، امکان دیدن جهان از زاویه‌ای دیگر هم به‌تدریج از میان رفت.

انقلاب فرهنگی چین (۱۹۶۶ تا ۱۹۷۶)

چین

مائو تسه‌تونگ تصمیم گرفت جامعه چین را از نو بسازد اما نه با اصلاحات آرام، بلکه با تغییر فکر و فرهنگ. چیزی که «انقلاب فرهنگی» نامگذاری شد و قرار بود جامعه را از عناصر «بورژوایی» و سنتی پاک و نسل جوان را به نیروی وفادار به ایدئولوژی رسمی تبدیل کند. این پروژه اما به سرعت تبدیل به موجی فراگیر و کنترل‌ناپذیر شد.

کلاس درس جایش را به جلسات ایدئولوژیک داد و میلیون‌ها نوجوان و جوان به نام «گاردهای سرخ» وارد خیابان‌ها شده و علیه معلمان، روشنفکران و حتی مدیران خود موضع‌گیری کردند. در این فضا، دانستن و تجربه خطرناک بود و وفاداری، مهم‌تر از تخصص به نظر می‌رسید.

نتیجه این دهه، خاموش اما عمیق بود. یک نسل کامل از آموزش منظم محروم ماند و بسیاری از متخصصان تبعید یا به کار اجباری فرستاده شدند. چین بعد از این دوران با خلایی جدی روبه‌رو بود: کمبود نیروی انسانی آموزش‌دیده. 

فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی (۱۹۹۱)

آنچه مردم در اتحاد جماهیر شوروی می‌شنیدند، تا سال‌ها با زندگی روزمره‌شان در تضاد بود. این فاصله اما پنهان نگه داشته می‌شد. نقد کردن نه یک حق، بلکه خطری امنیتی به حساب می‌آمد و شکاف واقعیت و روایت رسمی را هر روز عمیق‌تر می‌کرد.

با روی کار آمدن میخائیل گورباچف، سیاست «گلاسنوست» یا شفافیت آغاز شد. درها کمی باز شد و مردم توانستند درباره مشکلات واقعی حرف بزنند؛ از اقتصاد گرفته تا ناکارآمدی ساختارها. این شفافیت هم مثل نوری بود که ترک‌های پنهان را نمایش می‌داد.

ترکیب بحران‌های اقتصادی، بی‌اعتمادی و افشای واقعیت‌ها نهایتا پایه‌های نظام را لرزاند. سیستمی که سال‌ها بر کنترل اطلاعات تکیه داشت، وقتی با واقعیت روبه‌رو شد، تاب نیاورد و فروپاشید. 

اینترنت و کنترل اطلاعات در کره شمالی (دهه ۲۰۰۰ تا امروز)

مردم کره شمالی اینترنت بین‌المللی ندارد و به‌جای آن، از شبکه‌ای داخلی به نام «کوانگ‌میونگ» استفاده می‌کنند. فضای بسته‌ای که فقط محتوای تاییدشده را نمایش می‌دهد و هیچ راهی هم به بیرون ندارد. این جهان محدود برای مردم، کل واقعیت دیجیتال است.

با این همه، دسترسی به اینترنت جهانی وجود دارد اما فقط برای گروه کوچکی از نخبگان و افراد نزدیک به قدرت. واقعیت برای مردم کره شمالی هنوز هم آن چیزی است که نشان داده می‌شود، نه لزوما آنچه وجود دارد.

ممنوعیت آموزش دختران در افغانستان (۲۰۲۱ به بعد)

بازگشت طالبان به قدرت مساوی شد با محدودیت‌ آموزش دختران در افغانستان. درها به تدریج به روی نیمی از جامعه بسته شد، ابتدا مدارس متوسطه و بعد هم دانشگاه‌ها. 

ناگهان میلیون‌ها دختر از ادامه تحصیل بازماندند. کلاس‌ها تعطیل و آینده‌‌شان متوقف شد. تصمیمی که مسیر زندگی یک نسل را تحت تاثیر قرار داد و با استدلال‌های فرهنگی و عقیدتی توجیح می‌شود.

سیاست تک‌فرزندی در چین (۱۹۷۹ تا ۲۰۱۵)

دولت چین تصمیم گرفت رشد جمعیت را مهار کند و سیاست خود را با این استدلال اجرا کرد که منابع محدود است و اگر جمعیت کنترل نشود، توسعه اقتصادی با بحران روبه‌رو خواهد شد. 

این سیاست با سخت‌گیری‌های جدی همراه شد. خانواده‌ها برای داشتن فرزند دوم باید مجوز می‌گرفتند و در صورت تخلف، جریمه یا فشارهای مختلف شامل حالشان می‌شد. گزارش‌هایی هم از اقدامات اجباری منتشر شد. به تدریج، تصمیمی که قرار بود نظم ایجاد کند، وارد خصوصی‌ترین بخش زندگی مردم شد و اثراتش را سال‌ها بعد نشان داد: کاهش شدید نرخ تولد، پیر شدن جمعیت و برهم خوردن تعادل جنسیتی. 

دولت در نهایت این سیاست را کنار گذاشت اما پیامدها همچنان باقیست.

سانسور اینترنت و رسانه در میانمار (پس از ۲۰۲۱)

میانمار

بعد از کودتای ۲۰۲۱ در میانمار، دولت نظامی اینترنت و رسانه‌ها را برای حفظ امنیت و مقابله با «اطلاعات نادرست» محدود کرد. 

پس اینترنت در بسیاری از مناطق قطع یا محدود شد، شبکه‌های اجتماعی تعطیل شدند و رسانه‌های مستقل زیر فشار رفتند. به مرور ارتباط مردم با جهان بیرون کم‌رنگ و دسترسی به روایت‌های مختلف هم محدودتر از همیشه شد. نتیجه این سیاست، فضایی بود که اطلاعات آزادانه در آن جریان نداشت و اینترنت به ابزار کنترل تبدیل شد.

تبلیغات
خبرنگار : ملیکا قراگوزلو
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات