جایی که اختلافِ عمق استراتژیک در قلب اتحاد آتلانتیک(ناتو) آشکار میشود
تنگه هرمز و شکاف آتلانتیک
اروپا بهتدریج به این جمعبندی رسید که نمیتواند در همه پروندههای امنیتی، همان میزان همسوییِ سنتی را با واشنگتن حفظ کند؛ نه لزوماً از سر تقابل، بلکه به دلیل تفاوت در هزینهها، منافع، و تعریف تهدید.
روابط اروپا و ایالات متحده طی دهههای گذشته ستون اصلی نظم امنیتی غرب تلقی میشد؛ نظمی که بر پایه ناتو، همراستایی سیاسی و تعریف نسبتاً مشترکی از تهدیدات جهانی بنا شده بود. با این حال، ظهور دونالد ترامپ و شیوه خاص او در سیاستورزی، این پیوند را وارد مرحلهای تازه کرد؛ مرحلهای که در آن «اعتماد راهبردی» جای خود را به «محاسبهگری سرد» و گاه تردید آشکار داد.
در این چارچوب، اروپا بهتدریج به این جمعبندی رسید که نمیتواند در همه پروندههای امنیتی، همان میزان همسوییِ سنتی را با واشنگتن حفظ کند؛ نه لزوماً از سر تقابل، بلکه به دلیل تفاوت در هزینهها، منافع، و تعریف تهدید. نقطه تمرکز این تفاوت را میتوان در مسئله تنگه هرمز دید؛ گلوگاهی که امنیت انرژی جهان به آن گره خورده، اما اروپا و آمریکا درباره «روش حفاظت از آن» و «قیمت مداخله» نگاه یکسانی ندارند.
این یادداشت نشان میدهد شکاف میان اروپا و آمریکا در دوره ترامپ بیش از آنکه صرفاً اختلافی سیاسی باشد، ریشه در تفاوت برداشت راهبردی از تهدیدات و تحمل هزینه بحرانها دارد. در موضوع تنگه هرمز، اروپا از اصل امنیت کشتیرانی و ثبات انرژی دفاع میکند، اما از پیوستن به ائتلافهای پرریسک و سیاستهای تشدیدکننده علیه ایران پرهیز دارد؛ زیرا پیامدهای اقتصادی و امنیتی هر تنش گسترده، مستقیمتر و فوریتر به اروپا بازمیگردد.
در کنار موضوع گذرگاه هرمز، دو عامل دیگر نیز شکاف را تعمیق کردهاند: ۱) سبک رفتاری و گفتاری ترامپ و نگاه معاملهمحور به متحدان و ۲) اختلاف راهبردی بر سر جنگ اوکراین و نحوه مواجهه با روسیه. جمعبندی این است که اروپا به سمت «استقلال راهبردی» حرکت کرده، اما این استقلال الزاماً به معنای قطع اتحاد با آمریکا نیست؛ بلکه تلاشی است برای جلوگیری از کشیدهشدن به بحرانهایی که اولویت و هزینه آنها برای دو سوی آتلانتیک یکسان نیست.
تنگه هرمز؛ جایی که اختلافِ عمق استراتژیک آشکار میشود
تنگه هرمز تنها یک آبراه نیست؛ یک گلوگاه ژئوپلیتیکی است که هر اختلال در آن میتواند قیمت انرژی، هزینه بیمه و حملونقل دریایی، و در نهایت ثبات اقتصاد جهانی را تکان دهد. برای اروپا که اقتصادهای صنعتی و مصرفکننده انرژی را در خود جای داده، «ثبات» در هرمز نه یک شعار امنیتی، بلکه بخشی از امنیت اقتصادی و اجتماعی است. با این حال، اختلاف اصلی آنجاست که اروپا و آمریکا در پاسخ به پرسش «چگونه باید هرمز را امن کرد؟» به دو مسیر متفاوت گرایش دارند.
اروپا معمولاً امنیت هرمز را در چارچوب کاهش تنش، مدیریت بحران و حفظ کانالهای دیپلماتیک تعریف میکند. از نگاه بسیاری از دولتهای اروپایی، حضور نظامی سنگین و ائتلافهای نمایشی اگرچه ممکن است در کوتاهمدت پیام قدرت ارسال کند، اما در عوض احتمال حادثه، سوءبرداشت و زنجیره واکنشها را بالا میبرد؛ زنجیرهای که میتواند به برخورد مستقیم و جنگ گستردهتر ختم شود. هزینه چنین سناریویی برای اروپا بسیار سنگین است: جهش قیمت انرژی، فشار تورمی، رکود اقتصادی، بحرانهای اجتماعی، و حتی افزایش موج مهاجرت و ناامنی در پیرامون اروپا.
در مقابل، آمریکا—بهویژه در دوره ترامپ—اغلب هرمز را در امتداد یک راهبرد فشار میبیند: نمایش قدرت، ائتلافسازی سریع، و استفاده از پروندههای امنیتی به عنوان اهرم سیاسی. اینجا دقیقاً تفاوت «عمق استراتژیک» خود را نشان میدهد. آمریکا به دلیل فاصله جغرافیایی، ساختار انرژی متفاوت، و ظرفیت نظامی برتر، در بسیاری مواقع میتواند با ریسکپذیری بیشتری عمل کند؛ یا دستکم هزینههای فوری بحران کمتر به سیاست داخلیاش برگردد. اما اروپا در خط مقدم پیامدهای اقتصادی و سیاسی قرار میگیرد؛ بنابراین طبیعی است که نسبت به تبدیل یک مأموریت «حفاظت از کشتیرانی» به مسیر «تشدید تقابل» حساسیت بیشتری داشته باشد.
از سوی دیگر، اروپا با محدودیت مهمی به نام چندصدایی درون اتحادیه مواجه است. حتی اگر اصل امنیت انرژی مورد توافق باشد، درباره ابزارها اجماع کامل وجود ندارد. برخی دولتها نگراناند مشارکت در ائتلافهای پیشنهادی واشنگتن، به چشم افکار عمومی داخلی به معنای همراهی با جنگطلبی تعبیر شود؛ برخی دیگر ملاحظات اقتصادی و دیپلماتیک دارند؛ و برخی کشورها اساساً ترجیح میدهند نقش خود را در حد مأموریتهای محدود و شفاف نگه دارند. نتیجه این میشود که در بحرانهای دریایی مرتبط با تنگه هرمز، اروپا به جای پیوستن کامل به طرحهای آمریکا، به سمت رویکردهای مستقلتر یا حداقلیتر میرود؛ رویکردهایی که هدفشان «حفظ امنیت ناوبری» است بدون آنکه در منطق «افزایش فشار و تنش» حل شوند.
به بیان روشنتر، اختلاف اروپا و آمریکا در گذرگاه هرمز بر سر اهمیت آبراه نیست؛ بر سر «نقشه راه» است. اروپا میپرسد: هدف نهایی چیست؟ مرز عملیات کجاست؟ اگر بحران بالا گرفت چه کسی مسئول و پاسخگوست؟ و مهمتر از همه، چه تضمینی وجود دارد که یک ابتکار امنیتی، به سرعت به ابزار فشار سیاسی و نمایش قدرت تبدیل نشود؟ در دوره ترامپ، همین ابهامها و بیاعتمادیها باعث شد بسیاری از پایتختهای اروپایی نسبت به همراهی کامل با واشنگتن در موضوع تنگه هرمز تردید داشته باشند.
۱) سبک رفتاری ترامپ؛ فرسایش اعتماد و تبدیل اتحاد به معامله
اولین حلقه شکاف، سبک دیپلماسی ترامپ بود: لحن تند، نگاه از بالا به پایین، و برخورد معاملاتی با متحدان. اروپا به طور تاریخی به سیاست خارجی نهادی، قابل پیشبینی و مبتنی بر قواعد علاقه دارد. وقتی رئیسجمهور آمریکا بارها تهدید به کاهش تعهدات امنیتی میکند، از متحدان با ادبیات تحقیرآمیز یاد میکند، یا اتحاد را در قالب «پرداخت پول در برابر حمایت» میبیند، بنیان روانی اتحاد لطمه میخورد. این موضوع صرفاً مسئله غرور سیاسی نیست؛ مسئله «قابلیت اتکا» است.
در چنین فضایی، حتی اگر اروپا در برخی اهداف کلی با آمریکا همراستا باشد، در تاکتیکها محافظهکارتر میشود. برای نمونه، در موضوع هرمز، اگر همراهی با واشنگتن این خطر را داشته باشد که هر لحظه با یک تصمیم ناگهانی به مسیر تقابل کشیده شود، دولتهای اروپایی ترجیح میدهند فاصلهای حسابشده نگه دارند. به عبارت دیگر، سبک ترامپ شکاف را از سطح اختلاف نظر به سطح «بحران اعتماد» ارتقا داد؛ بحرانی که خود را در پروندههای امنیتی مشترک، از جمله امنیت دریایی و انرژی، نشان داد.
۲) اوکراین و روسیه؛ تفاوت اولویتهای امنیتی و ترس از رهاشدگی
دومین حلقه شکاف، جنگ اوکراین و مواجهه با روسیه است. برای اروپا، تهدید روسیه نزدیک، ملموس و وجودیتر است؛ زیرا هر تغییر در توازن قدرت در شرق اروپا مستقیماً امنیت قاره را متاثر میکند. از همین رو، اروپا نسبت به هر نشانهای از کاهش تمرکز آمریکا یا کاهش حمایت از اوکراین حساسیت ویژه دارد. وقتی در واشنگتن بحثهایی درباره محدود کردن حمایت یا تمرکز بر اولویتهای داخلی بالا میگیرد، در اروپا یک نگرانی راهبردی شکل میگیرد: آیا در بحران بزرگ امنیتی قاره، ممکن است آمریکا عقبنشینی کند؟
این نگرانی، پیامد مستقیم بر پروندههای دیگر دارد. اروپاییها در شرایطی که در شرق با یک بحران فرسایشی روبهرو هستند، تمایل ندارند در جنوب نیز وارد تنشی شوند که منابع، توجه و انسجام داخلی را مصرف کند. بنابراین، در پروندههایی مثل تنگه هرمز و ایران، اروپا بیشتر به سمت مدیریت بحران، کاهش تنش و جلوگیری از جنگ فراگیر متمایل میشود؛ زیرا گسترش جنگ در خاورمیانه میتواند هم بازار انرژی را بیثبات کند و هم ظرفیت سیاسی و اقتصادی اروپا را در حمایت از اوکراین تضعیف نماید.
جمعبندی
مجموعه تحولات دوره ترامپ نشان داد اتحاد اروپا و آمریکا دیگر یک مسیر «خودکار» و بیهزینه نیست؛ بلکه به شدت به اعتماد، پیشبینیپذیری و تعریف مشترک از تهدید وابسته است. در موضوع تنگه هرمز، اختلاف نه بر سر اصل امنیت انرژی و آزادی کشتیرانی، بلکه بر سر «روش» و «حد و مرز» است: اروپا امنیت را در کاهش تنش و کنترل بحران میبیند، در حالی که آمریکا در دوره ترامپ بیشتر به سمت نمایش قدرت و فشار سیاسی میل داشت. دو عامل دیگر، یعنی سبک رفتاری ترامپ و اختلاف بر سر اوکراین، این شکاف را عمیقتر کرد و اروپا را به سمت افزایش استقلال راهبردی سوق داد.
با این حال، این روند را نباید به معنای جدایی کامل اروپا از آمریکا دانست. اروپا همچنان به پیوندهای امنیتی و اقتصادی با واشنگتن نیاز دارد، اما میخواهد هزینههای همراهی را دقیقتر محاسبه کند و در پروندههایی که احتمال تشدید بحران بالاست مانند موضوع تنگه هرمز نقش خود را با احتیاط، استقلال بیشتر و تأکید بر دیپلماسی تعریف نماید. آینده رابطه آتلانتیک تا حد زیادی به این بستگی دارد که آمریکا تا چه اندازه به چندجانبهگرایی و اعتمادسازی بازگردد و اروپا تا چه میزان بتواند بین نیاز به اتحاد و ضرورت استقلال، تعادل پایدار برقرار کند.