از کرونا تا جنگ؛
مهاجرت خاموش بیکارها از پایتخت
تجربه دورکاری و بازگشت از تهران به شهرهای کوچک که در دوران کرونا آغاز شده بود، حالا با بحرانهای جدید و دوبار جنگ در عرض چند ماه، تکرار شده. ترکیب بیکاری، هزینههای مسکن و زندگی در تهران، بسیاری را مجبور به مهاجرت معکوس کرده است.
فرارو- در هفتهها و ماههای پس از جنگ ۱۲ روزه، نشانههایی از یک تغییر آرام اما عمیق در زندگی بخشی از نیروی کار شهری نمایان شد که با شروع دوباره جنگ شدت گرفت؛ جوانانی که با اتکا به شغلهای وابسته به اینترنت در تهران زندگی مستقلی ساخته بودند، حالا یا ناچار به ترک این شهر شدهاند یا در آستانه چنین تصمیمی قرار دارند. تعدیل نیرو، کاهش درآمد و بیثباتی بازار کار در کنار اختلال در زیرساختهایی مثل اینترنت، شرایطی را رقم زده که «ماندن» در تهران را برای بسیاری دشوار یا حتی غیرممکن کرده است.
به گزارش فرارو؛ این تغییر، نه ناگهانی و نه یکدست، بلکه در قالب روایتهای پراکنده و تجربههای فردی خود را نشان میدهد؛ روایتهایی که وقتی کنار هم قرار میگیرند، تصویری روشن از یک وضعیت جمعی میسازند که جامعه ایرانی را به خود مبتلا کرده است.
تهرانی که برای همه قابل سکونت نیست
داستان سروناز یکی از همین روایتهاست. او از نقطهای شروع میکند که برای بسیاری، آغاز این مسیر بوده: «بعد از جنگ ۱۲ روزه، محل کار ما که درآمدش به طور مستقیم وابسته به اینترنت بود، فرآیند تعدیل نیرو را آغاز کرد.» او توضیح میدهد که پیش از اعلام رسمی، از کارکنان خواسته شد هرکس میتواند داوطلبانه کنار برود: «از همکاران خواستند هر کدام امکان دارند، داوطلب شوند که برایشان بیمه بیکاری رد شود. از طرف دیگر هم قرار بر این شد، هر کس بماند یعنی شرایط را پذیرفته. شرایطی که امکان داشت یا به کسر حقوق یا حتی چند ماه کار بدون حقوق منجر شود.»
برای سروناز که در تهران مستقل زندگی میکرد، این «انتخاب» بیمعنا بود: «من باید هر ماه اجاره خانه بدهم و شرایط را نپذیرفتم. پس ترجیح دادم داوطلبانه از مجموعه جدا شوم.»
اما خروج از کار، پایان ماجرا نبود؛ بلکه سرآغاز مسیری فرسایشیتر شد. او بهتازگی پدرش را از دست داده بود و امکان دریافت حقوق از حق بیمه پدر را داشت اما روند اداری آنطور که تصور میکرد پیش نرفت: «دردسرهای بیمه بیش از آنچه فکر میکردم بود. پدرم در شهر دیگری زندگی میکرد و پروسه انتقال مدارک به تهران هم باید طی میشد. چندین ماه دوندگی کردم و در این مدت، بدهیهایم نیز مدام بیشتر و سنگینتر میشد و واقعا شرایط سخت میگذشت.»
ولی این دوندگیها هنوز هم تمام نشده است: «حالا هم که نزدیک به یک سال از آن زمان میگذرد، درگیری با بیمه همچنان ادامه دارد. مثلا ماه گذشته برایم حقوق واریز نشد. پیگیری کردم و علت را جویا شدم. مشخص شد که دلیل واریز نشدن حقوق فروردین ماه، همین رفت و برگشت پرونده از همدان به تهران بوده است.»
او از تجربهای میگوید که برای بسیاری آشناست: «مسئله این است که برای دریافت حق و حقوقتان از بیمه، مانند دیگر سیستمهای بروکراسی در کشور باید مدام پیگیر باشید. من هم هنوز معوقات حقوقی که چند ماه واریز نشده را از بیمه دریافت نکردهام.»
در چنین شرایطی، جستوجوی کار جدید برای سروناز در اولویت نبوده: «البته برای پیدا کردن کار هم تلاشی نکردم. از آنجا که اکثر دوستانم که شغل آنها هم مثل من وابسته به اینترنت است، یکی یکی بیکار میشوند، منتظر ماندهام که در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد.» او ترجیح داده فعلا همان درآمد ناپایدار بیمه را حفظ کند: «پس ترجیح دادم تا مشخص شدن اوضاع، برای همین حقوقی که حدود یک سال پیگیرش بودم، تلاش کنم.»
با این حال، فشار اصلی از جایی دیگر میآید: هزینههای زندگی در تهران؛ سروناز میگوید: «همان دوران پس از جنگ ۱۲ روزه هم اوضاع مالی مناسبی نداشتم. الان شرایط بدتر شده و همخانهام ممکن است از پس خرج و مخارج زندگی مستقل برنیاید.» و همین، آینده او را در تهران در هالهای از ابهام قرار داده است: « اگر همخانه نداشته باشم، شاید نتوانم به زندگی در تهران ادامه دهم و مجبور باشم به شهر خودمان برگردم و پس از سالها استقلال با خانوادهام زندگی کنم.»
سروناز در نهایت، مسئله را به سطحی کلانتر میبرد: «ما در جهانی زندگی میکنیم که تمام امور زندگیمان وابسته به اینترنت است و اغلب مشاغل هم بدون اینترنت عملا از بین میروند. اینترنت یک زیرساخت است و قطع این زیرساخت، نه تنها فشارها را روزبهروز بیشتر کرده، بلکه در حال نابودی بقای مشاغل و افرادی است که از طریق آن، درآمد دارند و نان میخورند. به صراحت میگویم که اکثر دوستانم بیکار شدهاند و عده انگشتشماری هنوز سر کار میروند.»
روایت شمیم، همین ماجرا را از زاویهای دیگر تکرار میکند؛ با این تفاوت که او پیشتر هم بازگشت اجباری را تجربه کرده بود. شمیم میگوید: «اوایل که برای دوره کارشناسی به تهران آمده بودم، یعنی از سال ۱۳۹۶، آنچنان درگیر زندگی مستقل نبودم و شاید حتی تمایل هم نداشتم.» اما همهچیز با کرونا تغییر کرد: «در دوران کرونا اجبارا به شهر خودمان در استان گیلان بازگشتم. در گیرودار پیدا کردن کار، متوجه شدم برای رشته تحصیلی و تخصصی که دارم، نه در شهرمان و نه حتی در مرکز استان کاری پیدا نمیشود.»
او سالها در این وضعیت بیکارِ در جستجوی شغل ماند: «من دقیقا از سال ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۲ در جستجوی کار بودم. یا به در بسته میخوردم یا آن شغلی که دنبالش بودم برایم وجود نداشت. این مدت را در بیکاری کامل سپری کردم و حالا شرایط دوباره تکرار شده.
بازگشت به تهران، برای شمیم با قبولی در مقطع کارشناسی ارشد ممکن شد: «سال ۱۴۰۲ در مقطع کارشناسی ارشد قبول شدم و دوباره به تهران آمدم. در پایتخت هم طبیعتا فرصتهای شغلی مرتبط بیشتر بود و توانستم وارد محیط کار شوم.»
اما حتی در این بازگشت، مسئله مسکن یک چالش جدی بود: «محدودیت زمانی دوره کارشناسی ارشد که حتما باید در مدت سه سال به پایان میرسید، باعث شد فکرم بیشتر درگیر زندگی در تهران شود. باید هرطور شده اینجا بماند.» او گزینههایش را یکییکی کنار گذاشته: «نمیشد در پانسیون زندگی کنم، چون هم هزینه بسیار بالایی داشت و باید تمام حقوقم را برای محل اسکانم خرج میکردم و هم تقریبا شرایطش مشابه خوابگاه دانشگاه بود. پس پانسیون به هیچوجه صرفه اقتصادی نداشت.»
راهحل بعدی، پیدا کردن همخانه بود: «تصمیم گرفتم با یک نفر دیگر همخانه شوم… تا پیش از شروع جنگ هم چند ماه مداوم، کانالهای تلگرامی را برای پیدا کردن همخانه چک میکردم اما هرچه میگذشت، بیشتر ناامید میشدم.»
او به یک واقعیت اقتصادی اشاره میکند، حقوق پایه وزارت کار که در سال گذشته نهایتا به 15 میلیون تومان میرسید: «اگر شما هم مثل من پایه حقوق وزارت کار دریافت میکنید، قطعا میدانید که اجاره خانه در تهران نیازمند دو حقوق است؛ یکی برای پرداخت اجاره ماهیانه و دیگری برای خرج و مخارج زندگی.»
در آستانه جنگ اما به نظر میرسید شمیم راهحلی برای ماندن در پایتخت پیدا کرده: «با یکی از دوستانم که او هم در تهران مهاجر بود صحبت میکردم… قرار شد با همدیگر همخانه شویم اما با شروع جنگ تمام برنامههایمان بههم خورد.» نتیجه هم بازگشت دوباره به گیلان بود: «دوستم از تهران رفت و من هم مجبور شدم به خانه خودمان بازگردم.»
او از زمانی میگوید که جنگ شروع شد و او مجبور به ترک تهران و دورکاری: «هنوز یک ساعت از شروع جنگ نگذشته بود که هماتاقیام تماس گرفت و گفت خوابگاه اعلام کرده هرچه سریعتر تخلیه کنید.» تجربهای که قبلا هم تکرار شده بود و تجربه خوشایندی نبود: «برای من دقیقا همان تجربه کرونا تکرار شد. آن زمان هم در شرکتی مشغول به کار بودم که با رفتنم از تهران، بیکار شدم. شرکت گفت نیازی به نیروی دورکار ندارد و با من خداحافظی کردند.»
شمیم به چرخه تکرارشوندهای اشاره میکند که روند زندگیاش را مختل کرده: «من دوباره وارد همان دور باطلی شدهام که مشخص نیست چه زمانی تمام شود. دو سال طول کشید کرونا تمام شود، پروسه جنگ چه زمانی به پایان میرسد؟» در این میان، اضطراب هم لحظهای رهایش نمیکند، اضطراب اخراج شدن و تعدیل نیرو: «تمام شرکتها و کسبوکارها برای کاهش هزینهها بالاجبار تعدیل نیرو میکنند. اینکه چه زمانی بگویند دیگر به تو نیاز نداریم، قابل پیشبینی نیست. این اضطراب حتی به خانوادهام هم سرایت کرده و روزی نیست که از من نپرسند اوضاع سر کار چطور است؟ چیز جدید نگفتهاند؟ خبر جدیدی نشده؟… من هم جوابی برایشان ندارم. همهچیز ۵۰/۵۰ است.»
بازگشت به خانه، فقط بخشی از هزینهها را کاهش داده اما هیچ چیز مشخص نیست: «زندگی با خانواده برخی هزینههایم را کمتر کرده… اما هیچ اطمینانی وجود ندارد که شرایط به همین شیوه باقی بماند.»
و آینده همچنان مبهم است: «اگر دوباره بیکار شوم، احتمالا هیچگاه به تهران برنگردم… و دوباره وارد پروسه تمامنشدنی مصاحبه و پیدا نکردن شغل خواهم شد. میدانستم که ۹ اسفند ۱۴۰۴، آخرین روز زندگیام در تهران است و شاید هیچوقت دیگر نتوانم به اینجا بازگردم.»
تهرانِ ناممکن، تهران گران
یکی از کاربران درباره همین موضوع در شبکه ایکس نوشته:
![]()
کاربر دیگری از زاویهای متفاوت مینویسد:
![]()
و روایتهایی از این دست که:
![]()
کنار هم قرار گرفتن این صداها و روایات، یک جابهجایی خاموش را به تصویر میکشند: حالا پایتخت ایران به نقطهای بدل شده که ماندن در آن، هر روز دشوارتر از قبل میشود.