روایت ایرانیان خارج از کشور از روزهای قطع ارتباط و جنگ
تصویر مشترک بسیاری از ایرانیان خارج از کشور در روزهای جنگ را میتوان اینطور خلاصه کرد: تماسهایی کوتاه، ارتباطاتی محدود و اضطرابی مداوم.
فرارو- سیودو روز بیخبری و تماسی که کمتر از یک دقیقه طول کشید. فقط در حد سلام و احوالپرسی؛ آیلین بعد از 32 روز که صدای مادرش را شنید، فقط گریه کرد: «حتی نمیتوانستم حرف بزنم. فقط گریه میکردم. هنوز هم این بیخبری تمام نشده و هر روز سختتر میشود.» او میگوید: «این مدت طولانی بیخبری از خانواده، فشار زیادی به من وارد کرده.»
به گزارش فرارو؛ در این روزها که اینترنت بینالملل در ایران قطع شده و سایه جنگ و آتشبس هنوز بر کشور سنگینی میکند، ایرانیان خارج از کشور موقعیت متفاوتتری دارند. شاید از خطر مستقیم دور باشند اما با اضطراب مداومی درگیرند که به تعبیری «هر روز روحشان را فرسودهتر از روز گذشته میکند.»
آیلین یکی از همین افراد است. او از زمانی میگوید تهدیدهای آمریکا و خبر احتمال قطع برق، فشار روحیاش را به اوج رساند: «من قبلا داروهای ضدافسردگی مصرف میکردم و یک سال بود که آنها را قطع کرده بودم اما با شروع جنگ، مصرف داروهایم را هم دوباره شروع کردهام. این استرس زندگیام را به طور کامل مختل کرده.»
سارا تجربه متفاوتتری از آیلین داشته اما با همان سطح اضطراب. او میگوید از همان روزهای اول با خانواده در ارتباط بوده: «طبق تجربه جنگ 12 روزه میدانستم که از خارج از کشور میتوان با مخابرات ایران تماس گرفت اما ارتباطمان بسیار محدود بود و دیگر امکان تماس تصویری یا ارسال عکس و ویدئوهای روزمره از بین رفته بود. انگار دیواری نامرئی بین ما کشیده بودند» اما همین محدودیتها بین او و خانوادهاش فاصله عاطفی بسیاری ایجاد کرده است: «در این مدت از نگرانی مدام تصاویر ماهوارهای و نقشهها را چک میکردم و هر نشانهای از خطر، استرس شدیدی به من وارد میکرد. این وضعیت بر سلامت روانم هم تاثیر گذاشته و میگرن و افسردگیام را تشدید کرده است.»
او از بهترین تجربه زندگیاش میگوید که نه توانست آن را به خانواده و دوستان نزدیکش اطلاع دهد و نه حتی آنطور که شایسته است، خوشحال باشد: «برای کارشناسی ارشد در رشتهای که امکان قبولی در آن بسیار پایین بود، پذیرش شدم اما هیچکس نبود که به او خبر بدهم. حتی ته دلم خوشحال هم نبودم.»
این اضطراب اما با یک تماس تلفنی کوتاه تمام نمیشود. با مطرح شدن احتمال قطع برق سراسری در ایران، نگرانیها وارد فاز تازهای شد و رنگوبوی جمعیتر و مرتبطتر با زندگی روزمره پیدا کرد. اولین چیزی که سارا را نگران کرد، وابستگی شدید زندگی مردم عادی به برق بود: «نگران خانواده و دوستانم بودم. مردمی که از ترس جنگ، مواد غذایی بیشتری ذخیره کرده بودند و قطع برق میتوانست تمامشان را از بین برده و هزینههای سنگینتری به آنها تحمیل کند.»
آیلین هم استرس زیادی را در این مدت تحمل کرده بود: «شایعه قطع برق واقعا ترسناک بود. امیدوارم دیگر چنین نگرانی را تجربه نکنیم. حس میکنم هنوز هیچکداممان عمق اتفاقی که افتاده را بهطور کامل درک نکردهایم.
![]()
شب 18 فروردین، زمانی که ایران تهدید به نابودی تمدن شده بود، شب سختی برای زادگان این سرزمین بود، چه آنهایی که هنوز زیر سقف همین آسمان نفس میکشند، چه آنهایی که عزیزشان زیر بمب و موشک گیر افتاده؛ آن شب سختترین شب زندگی سارا و آیلین هم بود. یکی تا صبح اشک میریخت و دیگری سعی میکرد با کار بیشتر، ذهن خود را مشغول نگه دارد. هر دو تا صبح بیدار بودند.
آیلین میگوید: «آن شب تا صبح بیدار بودیم، همه دوستانم جمع شده بودیم. تا صبح چای مینوشیدیم و گریه میکردیم.» انتظار کشیدن در غربت، شاید یکی از دشوارترین انواع انتظار باشد: «چند روز قبل از طریق یکی از اپلیکیشنهای ایرانی با خانوادهام ارتباط گرفته بودم اما همان هم قطع شده بود و بیخبری داشت خفهام میکرد.»
سارا هم تجربه شب 18فروردین را اینگونه توصیف میکند: «شب بسیار سنگینی بود. کمی قبل از آن، خانوادهام تماس گرفتند که اگر خبری از آنها نشد، نگران نباشم، چون احتمالا ارتباطها قطع شود. شنیدن چنین جملهای از پدر و مادری که تمام عمرشان را صرف ساختن زندگی بهتر برای ما کردهاند، بسیار دردناک بود. در حالی که خودشان تحت فشار بودند، سعی میکردند به من آرامش بدهند. فکر میکردم چنین صحنههایی فقط در فیلمها اتفاق میافتد اما آن شب تجربه ترسناک و پراضطرابی داشتم.»
پس سارا دوز داروهایش را بالا برد و سعی کرد ذهنش را از وقایع منحرف کند اما حس از دست دادن خانه، خانواده و وطنی که آرزو داشت روزی به آن بازگردد، لحظهای رهایش نمیکرد: «حس اینکه شاید دیگر نتوانم به ایران بازگردم یا اتفاقی برای هر کس که میشناسم بیفتد، باعث بیحسی نیمی از بدنم شده بود. حس میکرده فلج شدهام.»
سارا هم مانند دیگر ایرانیها، صبح 19ام با شنیدن خبر آتشبس موقت نفسی از سر آسودگی کشیده بود: «خبر شروع مذاکرات واقعا خوشحالم کرد.»
یکی از نقاط تقابل جدید ایرانیان خارج از کشور در موضعگیری آنها نسبت به موافقت یا مخالفت با جنگ بود. واکنشهایی که با نیمنگاهی به شبکههای اجتماعی هم توجه آدم را جلب میکند. سارا از مواجهه خود با برخی روایتها میگوید که برایش در عین عجیب بودن و آزاردهنده هم بود: «بعضیها میگفتند زیرساختها ربطی به مردم ندارد.» او این نگاه را دور از واقعیت میداند: «زیرساختها، از برق و آب گرفته تا خدمات درمانی، مستقیما با زندگی مردم در ارتباطند و آسیب به آنها، پیش از هر چیز، زندگی شهروندان عادی را مختل میکند.»
به گفته او، بخشی از این نگاهها تحت تاثیر فضاسازی برخی رسانههای خارج از کشور شکل گرفته: «برایم عجیب بود که بعضی افراد حتی نفع و ضرر خودشان را هم در چنین شرایطی نمیبینند.» او ادامه میدهد: «آنهایی که این صحبتها را میکردند که مثلا ایران از اول هم خرابه بود و زیرساختها ربطی به مردم ندارد، همانهایی بودند که برای هر مسئله پزشکی و دندانپزشکی راهی ایران میشدند تا خدمات بهتر و ارزانتری دریافت کنند.»
این اختلاف در برداشت و تحلیلها از یک بحران مشترک، فقط در حد بحثهای مجازی باقی نمانده و به روابط واقعی هم سرایت کرده است. سارا میگوید همین واکنشها ارتباط او با برخی افراد را وارد مرحله تجدیدنظر کرده؛ تجربهای که به نظر میرسد میان بخشی از ایرانیان خارج از کشور، کموبیش مشترک است.
آیلین و سارا در پاسخ به این سوال که ترجیح میدادید در این شرایط ایران باشید یا خیر، پاسخهای متفاوتی داشتند. آیلین ترجیح میداد در چنین شرایطی پیش خانواده و در کشور خودش یاشد. سارا اما میگوید: «اگرچه دوست داشتم کنار خانواده و دوستانم باشم اما واقعیت این است که حضور در شرایط جنگی فشار روانی بسیار شدیدتری به من وارد میکرد. همین استرس راه دور را هم نمیتوانم تحمل کنم و همین حس هم اصلا قابل مقایسه با شرایط کسانی که داخل ایرانند، نیست و میتواند به اختلالات جدی پس از سانحه منجر شود.»