بازتسلیح اروپا؛ فرصت راهبردی برای واشنگتن یا آغاز رقابتهای خطرناک؟
آیا انزواطلبی ترامپ آتش جنگهای تازه را شعلهور میکند؟
در حاشیه کنفرانس امنیتی مونیخ، رقابت فشرده شرکتهای تسلیحاتی با موج بازتسلیح اروپا گره خورده است. سیاستهای دونالد ترامپ با تضعیف چندجانبهگرایی و ایجاد تردید نسبت به چتر امنیتی آمریکا، هم به افزایش بودجههای دفاعی در اروپا و آسیا انجامیده و هم نگرانی درباره ملیگرایی افراطی و اشاعه هستهای را تشدید کرده است. در حالیکه برخی دستاوردهایی چون تقسیم هزینههای ناتو را مثبت میدانند، فرسایش اعتماد متحدان میتواند مهار چین و پرونده ایران را دشوارتر و آمریکا را به بیثباتیهای گستردهتر بکشاند.
فرارو- ماسیمو کالابرزی، دبیر ارشد بخش دیدگاه روزنامه نیویورک تایمز.
به گزارش فرارو به نقل از روزنامه نیویورک تایمز، در پشتِ صحنهی سخنرانیهای پرطمطراق درباره «ارزشهای مشترک» و «منافع راهبردی» در کنفرانس امنیتی مونیخ، گفتوگوهایی جریان داشت که ماهیتی کاملاً متفاوت و بهمراتب سودمحورتر داشت. بر سر میز صبحانه، یک مقام آلمانی با لحنی عملیاتی برای پیمانکار دفاعی فرانسوی تشریح میکرد که چگونه میتواند مسیر خود را به سوی انعقاد قرارداد با ارتش برلین هموار کند.
در وقت ناهار، مدیر ارشد یکی از تولیدکنندگان بزرگ تسلیحات در آسیا، با ذکر جزئیات دقیق، مزیتهای رقابتی شرکت خود را در مقایسه با رقبای اروپایی و آمریکایی برای طرف گفتوگو برمیشمرد. و در راهروهای شلوغ هتل، پیمانکاران دفاعی آمریکایی تقریباً در هر گوشهای دیده میشدند؛ فعالانه شبکهسازی میکردند و در پی شکار قراردادهای تازه بودند.
مونیخ؛ پشت صحنه امنیت، رقابت بر سر میلیاردها دلار تسلیحات
موجی از بازسازی و تقویت بنیه نظامی، با شتابی محسوس، سراسر اروپا را فراگرفته است و بازیگران مختلف تلاش می کنند سهم خود را از این بازار روبهگسترش تثبیت کنند. رقابتی جدی بر سر پولی واقعی و ارقام نجومی در جریان است؛ چنانکه آلمان بهتنهایی برنامهریزی کرده است هزینههای دفاعی خود را تا سال ۲۰۲۹ دو برابر کند و آن را به سالانه ۱۹۰ میلیارد دلار برساند. با این حال، روند تسلیح مجدد اروپا صرفاً یک روایت تجاری و اقتصادی نیست؛ تحولی بزرگتر و عمیقتر در حال شکلگیری است.
فارغ از تفاوتی که میان نقش «پلیس خوب» امسال در مونیخ که مارکو روبیو آن را ایفا کرد و نسخه «پلیس بد» سال گذشته که جیدی ونس ارائه داد دیده میشود، برآیند سیاست ایالات متحده تغییری نکرده است: جهان واقعاً در حال دگرگونی است و نیروی محرکه اصلی این تغییر، دونالد ترامپ است.
برای بسیاری از آمریکاییها زمان لازم بود تا دریابند دونالد ترامپ تا چه اندازه میتواند ساختارشکن و قاعدهگریز ظاهر شود؛ اما اکنون این واقعیت با شدتی دردناک و انکارناپذیر خود را نشان داده است. ایالات متحده در مقایسه با یک دهه پیش، در ابعاد گوناگون چهرهای دگرگون یافته و از بسیاری جهات دیگر همان کشور سابق بهنظر نمیرسد.
در دوره نخست ریاستجمهوری، ترامپ بر مجموعهای از مشکلات واقعی و ریشهدار انگشت گذاشت؛ از نظام مهاجرتی ناکارآمد گرفته تا روند فزاینده صنعتزدایی و تعمیق نابرابری اقتصادی. اینها مسائلی بودند که سیاستمداران هر دو جناح به وجودشان اذعان داشتند، اما سالها در یافتن راهحلی مؤثر برای آنها ناکام مانده بودند. با این حال، هنگامی که خود او نیز در رفع این معضلات توفیق چندانی نیافت، مسیر پاسخگوییاش در دوره دوم ریاستجمهوری به شکلی آشکار تغییر کرد. آنچه جای اصلاحات ساختاری را گرفت، حملهای هرچه صریحتر به حاکمیت قانون، آزادیهای مدنی و محدودیتهای قانونیِ ناظر بر قدرت ریاستجمهوری بود؛ مسیری که پیامدهای آن نهتنها در داخل آمریکا، بلکه در معماری امنیتی و سیاسی نظام بینالملل نیز بازتاب یافته و احساس میشود.
چرخش جهانی ترامپ؛ فروپاشی چندجانبهگرایی و بازتعریف نظم امنیتی
اکنون، همانگونه که برای بسیاری از رؤسایجمهور در دوره دوم زمامداری رخ میدهد، دونالد ترامپ نگاه خود را فراتر از مرزهای داخلی معطوف کرده است. او تأکید میکند که قصد دارد به سراغ آنچه «معضلات کهنه و حلنشده» مینامد برود؛ از «تقلب تجاری» چین گرفته تا برنامه هستهای ایران و نیز کشورهایی که بهزعم او سهم منصفانهای از هزینههای نظامی بر دوش نمیکشند.
نشانههای چارچوب بینالمللی مطلوب ترامپ از هماکنون قابل مشاهده است: افول چندجانبهگرایی، فاصله گرفتن از ارزشهای لیبرالدموکراتیکی که پس از جنگ جهانی دوم بنیان نهاده شد و چرخش به سوی رویکردی که در آن «قدرت، حق میآفریند» و به معیار اصلی امنیت ملی تبدیل میشود. این مفاهیم در نگاه نخست شاید انتزاعی و نظری بهنظر برسند، اما پیامدهای آنها به همان اندازه ملموس خواهد بود که تکانههای سیاسی و اجتماعی دوران ترامپ در خیابانهای آمریکا بهروشنی احساس شد.
با وجود موج گسترده انتقادها از دولت ترامپ در کنفرانس مونیخ، حتی شماری از دموکراتها نیز در گفتوگوهای غیرعلنی اذعان میکردند که رویکرد سیاست خارجی او کاملاً بیثمر نبوده است. پس از سالها کشمکش و فشارهای دیپلماتیک، ایالات متحده اکنون نهتنها به تقسیم متوازنتر هزینههای ناتو از رهگذر روند تسلیح مجدد اروپا نزدیک شده است، بلکه زمینه شکلگیری یک صنعت دفاعی پویاتر در چارچوب این ائتلاف را نیز فراهم کرده است؛ صنعتی که میتواند در عصری که ماهیت جنگ با شتابی بیسابقه در حال دگرگونی است، خود را تطبیق دهد و نوآوری کند.
پیامدهای این روند به آلمان محدود نمیشود. بریتانیا و فرانسه نیز مسیر افزایش بودجههای نظامی خود را در پیش گرفتهاند. ژاپن هزینههای دفاعیاش را بالا میبرد. کره جنوبی نیز همین راه را دنبال میکند و حتی در خاک ایالات متحده به توسعه کارخانههای کشتیسازی و زیرساختهای وابسته روی آورده است. در سناریوی ایدهآل، این تحرکات باید دست ایالات متحده را باز بگذارد تا منابع خود را بر توسعه نسل تازهای از تسلیحات و قابلیتهایی متمرکز کند که برای بازدارندگی در برابر توسعهطلبی چین در حوزه هند–اقیانوس آرام به آن نیاز دارد. با این حال، همانگونه که آمریکاییها در سالهای اخیر تجربه کردهاند، نسخه درمانی ترامپ برای معضلات مزمن، گاه میتواند پرهزینهتر از خود بیماری تمام شود.
بازگشت ملیگرایی افراطی و تزلزل چتر هستهای آمریکا
حمایت آشکار دونالد ترامپ از جریانهای ملیگرای افراطی در سراسر اروپا، روند بازتسلیح آلمان را در نوری نگرانکننده قرار داده است. یکی از سفیران پیشین اروپایی در ناتو هشدار داده است که اگر آلمانِ دوباره مسلحشده به دست حزب راست افراطی آلترناتیو برای آلمان بیفتد چه پیامدهایی ممکن است رقم بخورد؛ حزبی که برخی از رهبرانش به تطهیر گذشته نازیها متهم شدهاند و در شماری از نظرسنجیهای ملی نیز در موقعیت پیشتاز قرار دارند. بخشی از انگیزه افزایش توان نظامی فرانسه و بریتانیا نیز از همین نگرانی ریشه میگیرد.
همزمان، رفتار غیرقابلپیشبینی دونالد ترامپ، کشورهایی را که فاقد سلاح هستهایاند به سمت جستوجوی تضمینهای امنیتی خارج از چتر هستهای آمریکا سوق داده است. فردریش مرتز، صدراعظم آلمان، گفتوگوهای اولیهای را با پاریس آغاز کرده است تا امکان بهرهمندی از حمایت زرادخانه هستهای فرانسه را بررسی کند. لهستان و کشورهای بالتیک نیز پیشتر به مذاکراتی مشابه با فرانسه روی آورده بودند. آنچه سالها بهعنوان سناریویی کابوسوار از آن یاد میشد یعنی تکثیر سلاحهای هستهای ـاکنون دیگر صرفاً یک فرضیه دور از ذهن نیست. حتی ژاپن و کره جنوبی نیز، هرچند در سطح طرح بحث و گفتوگو، درباره امکان دستیابی به تسلیحات هستهای سخن میگویند.
در بخش قابلتوجهی از اروپا این برداشت در حال تقویت است که آمریکا دیگر نه حامل ارزشهای مشترک پیشین است و نه دنبالکننده منافع همسو با متحدانش. سخنرانی مارکو روبیو شاید در قیاس با مواضعی که سال گذشته از سوی جی دی ونس مطرح شد، نرمتر و کمتنشتر بهنظر میرسید؛ اما پس از یک سال پرتنش و اقداماتی نظیر تلاش ترامپ برای تصاحب گرینلند، واژهها دیگر وزن و اعتبار گذشته را ندارند.
این احساس فزاینده بیگانگی، بهطور مستقیم هدف راهبردی واشنگتن برای مهار چین را نیز تضعیف کرده است. در حوزههایی چون تعرفههای تجاری، امنیت ملی و امنیت دیجیتال، اروپاییها و کاناداییها بیش از گذشته در حال ترسیم مسیر مستقل خود در قبال چین و دیگر قدرتهای آسیایی هستند و ترجیح میدهند محاسبات راهبردیشان را جدا از واشنگتن تنظیم کنند. در همین چارچوب، اتحادیه اروپا در واکنش به سیاستهای تعرفهای ترامپ، گفتوگوهای اولیهای را برای همکاری مشترک آغاز کردهاند.
بازسازی نظم یا تشدید آشوب؛ آزمون نهایی سیاست خارجی ترامپ
این تحولات میتواند بر سرنوشت چالش بعدی دونالد ترامپ یعنی پرونده ایران نیز اثرگذار باشد و بر موفقیت یا ناکامی آن سایه بیفکند. مارک وارنر، سناتور دموکرات ایالت ویرجینیا و عضو ارشد کمیته اطلاعات سنا، در گفتوگو با خبرنگاران در مونیخ فهرستی از اقداماتی را برشمرد که بهگفته او اروپاییها میتوانند برای کمک به آمریکا در قبال ایران انجام دهند اما از آن خودداری میکنند. از جمله می توان به تبادل گستردهتر اطلاعاتتا افزایش فشار دیپلماتیک بر تهران برای رسیدن به توافق اشاره کرد.او با تأکید بر ضرورت همراهی اروپا تصریح کرد: «ما واقعاً به شرکای اروپاییمان نیاز داریم. بسیاری از آنها هنوز با ایران رابطه دارند تا سطح فشار را افزایش دهند.»
با این حال، برای پیشبرد اهداف دیرینه و بارها ناکاممانده ایالات متحده در خارج از مرزهایش، مسیر مؤثرتری نیز وجود دارد. تعرفهها میتوانند بهگونهای طراحی و تنظیم شوند که کشورهایی را که سیاستهای فشار خود علیه چین را با واشنگتن همسو میکنند، مورد تشویق و پاداش قرار دهند و بدینترتیب ائتلافی هماهنگتر شکل گیرد.
بازسازی اعتماد بر پایه ارزشهای مشترکی چون حقوق بشر، حاکمیت قانون و پایبندی به توافقهای چندجانبه، میتواند همکاری در حوزه تبادل اطلاعات و نیز اعمال فشار هماهنگ بر رقبای راهبردی را تسهیل کند و ظرفیت اقدام جمعی را افزایش دهد. همچنین روند تسلیح مجدد اروپا، در صورتی که ایالات متحده آشکارا از نامزدهای راست افراطی حمایت نکند، ماهیتی کمتر بیثباتکننده خواهد داشت و نگرانیهای امنیتی متحدان را کاهش خواهد داد.
در آستانه تدوین و تثبیت مواضع سیاست خارجی برای انتخاباتهای ۲۰۲۶ و ۲۰۲۸، نکتهای قابلتأمل به چشم میخورد: درباره بسیاری از این ایدهها، نهتنها در میان دموکراتها بلکه در میان جمهوریخواهان نیز نوعی اجماع گسترده شکل گرفته است. اکنون که دونالد ترامپ عزم خود را برای برهمزدن نظم بینالمللی جزم کرده است، نامزدهای سیاسی این فرصت را در اختیار دارند که همین روند دگرگونی را بهسوی بازسازی نظمی هدایت کنند که در عین انطباق با شرایط جدید، حافظ منافع و ارزشهای بنیادین ایالات متحده باقی بماند.
اما در کوتاهمدت، نشانهای از حرکت در این مسیر دیده نمیشود. دونالد ترامپ همچون گوی ویرانگری عمل میکند و هنوز در ابتدای این مسیر ایستاده است. هنوز مشخص نیست که آیا او بهطور کامل از ایده تصاحب گرینلند از دانمارک صرفنظر کرده باشد. همچنین این احتمال مطرح است که در دیدار ماه آوریل با شی جین پینگ رئیسجمهور چین، موضوع تایوان را در ازای دستاوردهایی در سیاست داخلی معامله کند. در چنین فضایی، لحن نسبتاً معتدل مارکو روبیو در مونیخ نیز میتواند بهسادگی خنثی شود و جای خود را به رویکردی سختتر و بیثباتکنندهتر بدهد.
یافتن اجماع برای بازسازی ائتلافهای ایالات متحده، صرفاً یک فرصت سیاسی زودگذر نیست؛ بلکه ضرورتی عمیقاً راهبردی بهشمار میآید. این چالشها در آن سوی مرزها محصور نخواهند ماند و دیر یا زود دامنه اثرشان به داخل آمریکا نیز کشیده خواهد شد. رقابتهای نظامی در اروپا طی قرن گذشته، ایالات متحده را به دو جنگ جهانی کشاند و نشان داد بیثباتی در آن سوی اقیانوس اطلس چگونه میتواند واشنگتن را ناگزیر به مداخله کند. هزینه رویارویی یکجانبه با چین نیز، اگر به آن سو حرکت شود، مستقیماً در زندگی اقتصادی شهروندان آمریکایی احساس خواهد شد و پیامدهای آن به بازارها، زنجیرههای تأمین و سطح معیشت راه خواهد یافت.
با فرسایش ائتلافها و گسترش بیثباتی، آمریکا بهجای فاصله گرفتن از تعهدات خارجی، عملاً بهسوی درگیریهای بینالمللی بیشتر سوق داده میشود. این واقعیت میتواند برای کسانی که ترامپ را «انزواطلب» میپنداشتند، غافلگیرکننده باشد. هم هواداران او و هم منتقدانش، ناگزیرند از هماکنون به مهار خسارتهای احتمالی بیندیشند و برای بازسازی آنچه در حال فروریختن است، طرحی واقعگرایانه و منسجم تدوین کنند.