ترنج موبایل
کد خبر: ۸۶۷۲۱

زمان درنگ در انديشه‌هاي فرديد فرا رسيده است

زمان درنگ در انديشه‌هاي فرديد فرا رسيده است

گفت‌وگو با بهروز فرنو قائم مقام بنياد حكمي و فلسفي فرديد


احمد فرديد را فيلسوف شفاهي ناميده‌اند. چرا كه تا زمان حياتش اثري مستقل از او منتشر نشد. اما اين دليل نمي‌شود كه از فرديد چشم‌پوشي كنيم. فرديد را مي‌توان به جرات از تاثيرگذارترين افرادي كه در حوزه فلسفه ايران فعاليت كردند نام برد.

سيداحمد فرديد از جمله كساني بود كه در دهه پنجاه و شصت در دانشگاه تهران به طرح انديشه هايدگر در درس‌گفتارهاي خود در رشته فلسفه دانشگاه تهران پرداخت و تا آن زمان كسي با انديشه‌هاي او در ايران چندان آشنايي نداشت. فرديد شيفته هايدگر بود و معتقد بود كه خود وي با هايدگر همسخن و در بسياري از موارد يك سخن است و به دانشجويان خود توصيه مي‌كرد كه خود راسا زبان آلماني را فرا گرفته و به مطالعه آثار هايدگر بپردازند و از خواندن ترجمه‌ها كه نارسا هستند بپرهيزند.

فرديد از سوي ديگر سخت دلباخته زبان‌شناسي بود و سعي داشت بنيان‌هاي زبان را مورد بررسي و نقادي قرار دهد. در اين مصاحبه سعي كرديم برخي وجوه فكري فرديد را مورد بررسي قرار دهيم و برخي از نقدهايي كه به او شده را ارزيابي كنيم.

از محضر مرحوم فرديد چطور استفاده كرديد و ايشان را چند سال مي‌شناختيد؟

قبل از اينكه سال 1354 وارد دانشكده ادبيات بشوم، ذكر وسعت نظر و عمق مباحث متفكر فقيد دكتر فرديد و نيز دكتر داوري را شنيده بودم. آن سال‌ها دكتر فرديد بازنشسته شده بود و تدريس رسمي نداشت. بعد از انقلاب انجمن اسلامي دانشجويان دانشكده ادبيات با همكاري گروه فلسفه از مرحوم فرديد و جمعي از صاحب نظران براي سخنراني دعوت كرد.

سخنراني مرحوم استاد به صورت كلاس آزاد و هفتگي ادامه پيدا كرد. مجموعه نوارهاي اوليه‌يي كه از آن كلاس‌ها ضبط شد، بعد از فوت استاد توسط مرحوم آقاي مددپور به صورت كتابِ «ديدار فرهي و فتوحات آخرالزمان» گردآوري و منتشر شد. اين كلاس‌ها بعد در مراكز مختلف تجديد شد و بنده علاوه بر آنها، در دهه 60 توفيق آن را داشتم كه به مدت دو سال در جلسات هفتگي در منزل ايشان نيز حاضر شوم.

محتواي اين جلسات هفتگي چه بود؟

مطالب و مباحث استاد فرديد ويژگي خاصي داشت. از مسائل ساده‌ و اخبار و حوادث روز، بحث آغاز مي‌شد و با سير از موضوع به مبادي، لفظ به ريشه‌هاي مشترك قديم در زبان‌ها، جزء به كل، صورت به معنا و ظاهر به باطن بحث ادامه پيدا مي‌كرد و دست آخر به طرح مساله‌يي كاملا فلسفي و حكمي، بر اساس روش تفسير و منطق هرمنوتيك، ختم مي‌شد. عمده حرف ايشان دعوت به تفكر درباره مسائل زمانه بود.

ايشان دقيقا چه وجهي از فلسفه را در آن كلاس‌ها تدريس مي‌كردند؟

پرسش حكمي از مسائل زمانه با عطف توجه به سابقه آن. براي توضيح نسبت قديم و جديد در تاملات استاد بهتر است اشاره كنم به شرح احوال او و زمين و زماني كه وي در آن متولد شد. طبق آنچه استاد در مصاحبه‌ها راجع به خود گفته، ايشان در محله «سر دو راه» يزد متولد شد؛ در دوران حوادث مشروطه و استبداد صغير. اگرچه «سر دو راه» نام محله‌يي است، اما بعدا معلوم مي‌شود كه استاد منظورش اين بوده كه در زمان و زميني تولد يافته كه بر سر دو راه قديم و جديد واقع شده بود.

ايشان از همان دوران نوجواني علاوه بر دروس قديم، از 12 سالگي درس فرانسه هم خوانده است. گويا آن زمان داروخانه‌داري در يزد بوده كه در فرانسه تحصيل كرده بوده و سيد احمد نوجوان نزد او آموزش فرانسه مي‌بيند. خود استاد هم مي‌گويد در آن چشم‌انداز كويري در دوره‌يي كه باب تفكر محدود به معارف گشته بود، شگفت‌آور است كه چه‌طور پدرش علاوه بر دروس معمول به فكر آموزش فرانسه به پسر مي‌افتد. خلاصه، ايشان پس از تسلط به عربي و فرانسه و گذراندن دارالفنون در تهران، هم ورود به علوم قديم داشته است و هم علوم جديد؛ حتي براي خود مطالبي از گوستاو لوبون را با مقايسه متن اصلي فرانسه و ترجمه‌هاي عربي آن به فارسي بر مي‌گردانده است.

بعد ضمن تكميل فلسفه قديم در محضر علماي تهران، براي خواندن فلسفه جديد با زبان آلماني هم آشنا مي‌شود. بعد از گذراندن دانشسراي عالي و نوشتن مقاله‌هاي فلسفي در نشرياتي چون سخن، به فرنگ مي‌رود و آنجا يوناني و لاتين مي‌آموزد. پس از اين دغدغه‌اش اين مي‌شود كه مشتركات زبان‌هاي هند و اروپايي (سانسكريت، فارسي، يوناني و لاتين) را با ريشه‌هاي كلمات در زبان‌هاي سامي مثل عربي مقايسه كند. اين فراهم‌ آمدن مقدمات معارف قديم و جديد يك طرف و توجه حكمي و سير از ظاهر به باطن يك طرف. اگر چه در مبحث زبان‌شناسي تاريخي ريشه كلمات در زبان‌هاي قديم مقايسه و تحقيق مي‌شود، ويژگي خاص استاد پرسش حكمي از وضع تفكر در ادوار قديم و جديد با توجه به اين ريشه‌ها بود. كمتر كسي اينگونه موفق به تحقيق و تامل و طرح عميق مسائل شده است.

چرا ايشان به مقوله زبان‌شناسي توجه داشتند؟

مساله وقت و زمان مطرح است. در سير و تاريخ تفكر، زبان هم دچار تحولاتي شده است. كلمات طبق اصولي از ريشه‌هاي اوليه مشتق و در تعابير و اصطلاحات در معاني مجازي و حقيقي به كاربرده شده‌اند. اين تحولات زبان در دوره‌هاي مسخ موجب فراموشي اصل معاني و انحطاط و مسخ تفكر در عالم شده است. امروز مساله پرسش از زبان و رفتن به ريشه‌هاي اصيل كلمات مطرح است چون در عصر ما، با وجود گسترش وسايل ارتباط جمعي به جهت مسخ زبان‌ها و كلمات، تفكر اصيل دشوار شده است.

آيا بابت همين از روش هرمنوتيك استفاده مي‌كنند؟

بله، هرمنوتيك تا آنجا كه تفسير و تاويل اصيل الفاظ و معاني است مي‌تواند راهگشاي تفكر حقيقي باشد. ايشان به آنجا رسيده بودند كه براي گذشتن از مدرنيته و روزگار مسخ و انحطاط مي‌توان به فلسفه‌هاي اگزيستانس بويژه مباحث مارتين هيدگر توجه داشت اما براي ما با اين سابقه فرهنگ اسلامي و عرفاني عطف توجه به گذشته و تعمق در آن در مرتبه اول اهميت است. ايشان ذوقي هم در عرفان و تصوف داشتند و معتقد بودند در تفسير عرفاني ما رفتن از زمان فاني به زمان باقي مطرح است و فكر حقيقي در چنين احوالي به سر وقت عارف و حكيم مي‌آيد و راه حكمت اصيل را مي‌گشايد.

اين ذوق و علاقه به عرفان، آيا از منظر فلسفه بود يا اينكه تمايلات عرفان و تصوف در ميان بود؟

ايشان قبل از رفتن به فرنگ به ادبيات عرفاني و تفاسير ذوقي عرفا علاقه داشته‌اند، اما عضو فرقه‌يي از متصوفه نبوده‌اند. و وقتي ايشان به غرب مي‌رود، مساله غرب و غرب‌زدگي برايشان مطرح مي‌شود و از نو عطف توجه به شرق پريروزي و از آنجا معارف ذوقي. آنجا به ريشه‌هاي يوناني و لاتين مي‌پردازد و تاريخ فلسفه را مرور مي‌كند و توجه دوباره‌يي به مذاهب گنوستيك و عرفاني پيدا مي‌كند و برايش مساله غربزدگي و بحران تفكر جديد مطرح مي‌شود. خود او مي‌گويد: «وقتي برگشتم منابع قديم و جديد را با اين نگاه دوباره خواندم و درباره نيست انگاري تاريخ فلسفه فكر كردم. »در حقيقت بحران تفكر و فلسفه در عصر ما، وي را برانگيخت كه هرچه بيشتر درباره ادوار تفكر تحقيق كند. هايدگر جمله‌يي دارد به اين مضمون كه «2500 سال تاريخ تفكر غرب مغرب حقيقت است.» اما مغرب كدام حقيقت؟ مغرب حقيقتي كه در شرق پريروز درخشيدن داشته است.

فكر نمي‌كنيد توجه مرحوم فرديد به مقولاتي مثل زبان‌شناسي، ريشه‌شناسي و عرفان و تصوف زبان‌شان را غامض و پيچيده كرده و بسياري نمي‌توانند با زبانش ارتباط بيابند و به او اتهام فريبكاري مي‌زنند؟

با وجود تمام تاكيدي كه استاد داشت، مسائل زمانه ما به‌صورت حكمي براي كثيري از افراد جامعه ما طرح نشد؛ چون روشنفكران ما اغلب تحصيلات جديد دارند و حكمت و فلسفه جديد را دنبال كرده‌اند آن هم بدون توجه كافي به مباني آن و از گذشته و قديم نيز منقطع شده‌اند. در حوزه‌هاي علميه نيز علما علوم قديم را تعقيب كرده‌اند و اغلب توجهي به مسائل جديد نداشته‌اند. ممكن است كساني پيدا شوند كه به هر دو نظر داشته باشند، اما كسي جز فرديد سراغ ندارم كه در قديم و جديد اجتهاد حكمي به نحو تفصيلي كرده باشد. همين امر به وي امكان مي‌داد كه به نحو عميق‌تري طرح مساله‌ كند. آنچه كه براي عموم نامفهوم و خلاف آمد عادت بود. مسائلي كه براي افراد عجيب به نظر مي‌آمد و با طرح بحث‌هاي معمول تطبيق نمي‌كرد. از آنجا كه توجه حكمي و پرسش حكمي در جامعه ما ضعيف است، اصل مساله را نمي‌فهمند و طرح مطلب را درنمي‌يابند. مثالي مي‌زنم: اصلا معناي خود حكمت چيست؟ حكمت لغتي قرآني است كه در سوره‌هاي متعدد از جمله سوره مباركه جمعه آمده وتعليم كتاب وحكمت در وهله اول از وظايف انبيا و اوليا و در مراتب بعد حكما و علماي حقيقي دانسته شده است حال اگر از نو بپرسيم كه منظور از اين حكمت چيست، چگونه بايد به پاسخ برسيم؟

آيا فرديد اين حكمت را مد نظر قرار داده بودند؟

بله، اگر بخواهيم بدانيم كه طرح اين مساله در زمانه ما چه وجوهي پيدا مي‌كند بايد به مراتب وسيع‌تر به موضوع توجه كنيم. شايد بگويند كه تفاسير را باز كنيد و پاسخ را به سادگي بيابيد. اما وقتي اختلاف تفاسير را لحاظ مي‌كنيم و نيز اختلاف معاني تفسيري با معناي حكمت در متون اهل فلسفه را در نظر مي‌آوريم مساله به اين سادگي قابل حل نيست. خصوصا وقتي به مسائل فلسفه جديد مي‌رسيم. معمولا در علوم قديم و تفاسير، لفظ كتاب در آيات اشاره شده به علوم روايي يا منقول تفسير شده و حكمت به علوم درايي يا معقول و باز بسته به اينكه هريك از مذاهب حكمي يا معقول چه وضعي در قبال سه شأن عقل، نقل و شهود گرفته‌اند، حداقل به چهار مذهب كلام، فلسفه، عرفان و تصوف و حكمت اشراق منجر شده است. درباره خود لفظ فلسفه و نسبت آن با حكمت نيز از معاني سوفيا در يونان قبل از افلاطون و ارسطو تا معني فلسفه در عصر جديد، مساله قابل بحث است.

حتي در آثار يك شخص واحد اختلاف معاني قابل تامل است مثلا شخص آيت‌الله طباطبايي دو كتاب دارند به نام‌هاي «بدايه الحكمه» و «نهايه الحكمه». اما وقتي ايشان در تفسيرالميزان به كلمه حكمت مي‌رسند آن را كاملا متفاوت با آنچه در آن دو كتاب آمده تفسير مي‌كنند. پرسش آن است كه آيا حكمت نبوي و قرآني مي‌تواند چنان باشد كه حضرت علامه بدايت و نهايتش را در كتب خود بياورند؟ و همينطور پي در پي سوال‌هاي ديگري قابل طرح است: كلمه فلسفه چه نسبتي با حكمت دارد؟ آنچه كه ما به آن فلسفه اسلامي مي‌گوييم چه نسبتي با حكمت دارد؟ وقتي فلسفه وارد عالم مسيحيت يا اسلام شد آيا ماهيت آن با فلسفه به معناي يوناني تفاوت كرد؟ حالا در عصر مابعد مدرن فلسفه چه معنايي دارد؟

پس در حقيقت اكنون بعد از 2500 سال تاريخ فلسفه اگر به حقيقت بخواهيم بپرسيم كه معناي حكمت قرآني چيست و چه نسبتي با فلسفه دارد، ناگزيريم كه تمام معاني و اعتبارات مختلف اين الفاظ را در طول آن 2500 سال در نظر آوريم و با گذشت از آن به معناي حقيقي حكمت قرآني برسيم. حال اگر در نظر آوريم كه طبق تحقيقات مرحوم استاد، كلمه حكمت از حيث لفظ و معنا با (هگما) در يوناني به معناي هدايت و ارشاد نسبت دارد كل مباحث يادشده وضوح ديگري پيدا مي‌كند و اختلافات در جهت رسيدن به معناي اصيل كلمه حكمت قابل رفع است.

اشكالاتي كه به دكتر فرديد وارد شده، يا از منظر سوءتفاهمي است كه مباحث مدرن در ذهن روشنفكران ايجاد كرده، يا شاكله‌هاي قديم مانع همراهي علما با استاد شده است. درحالي كه اكنون زمان درنگ در روش و مباني علوم قديم وجديد فرا رسيده است. سوءتفاهم ايجاد مي‌شود چون اغلب به صورت اخباري با مساله برخورد مي‌شود، نه به صورت اصولي، حكمي و فلسفي و اين برخورد همراهي با استاد را مشكل كرده است. اگر حكمي برخورد شود نمي‌توان زمان را ناديده گرفت. اشكالاتي كه به مرحوم فرديد وارد مي‌شود، عموما از ديدي ظاهربين واخباري برآمده است وكليت موضوع يا سابقه آن در نظر گرفته نمي‌شود. اما اگر كسي بخواهد پرسش حكمي داشته باشد، لاجرم با مرحوم فرديد همراه مي‌شود.

ايشان با توجه به قديم و جديد، از مسائل زمانه ما پرسش كرده است. اگر كسي ديد انتقادي نسبت به تاريخ 2500سال تفكر كه به نيست انگاري ختم شده، داشته باشد، لاجرم با مرحوم استاد همراه مي‌شود.

برخي اين انتقاد را نيز مطرح مي‌كنند كه فرديد فاقد نظام‌مندي فلسفي بوده است.

بله، زيرا فلسفه نظام‌مند در غرب با هگل و در اسلام با ملاصدرا پايان مي‌گيرد. اگر استاد به هايدگر رجوع مي‌كنند، از اين رو است كه با هايدگر پرسش‌ جدي از ادوار فلسفه آغاز مي‌شود. اكنون زمان پرسش از اين تاريخ 2500 ساله است. اما ما با تاريخ فلسفه برخورد اخباري مي‌كنيم. فرديد همواره به جاي اينكه بپرسد هر متفكري چه مي‌گفت؟ مي‌پرسيد چرا مي‌گفت؟ و حال مقام هر فيلسوفي را در تاريخ فلسفه باز مي‌جست تا بداند اين انحطاط تفكر در عصر جديد از كجاست.

مرادتان از اين انحطاط تفكر چيست؟

وقتي غايت تفكر، به جاي وصول به حقيقت، قدرت باشد و به اصطلاح مرحوم استاد موضوعيت نفساني و اصالت نفس اماره، غير از انحطاط چه مي‌توان گفت؟اكنون زمانه پرسش است. بايد پرسش كرد. مي‌گويند موضع فرديد نسبت به مدرنيته و فرهنگ و تكنولوژي كلي است. مي‌توان جنبه‌هاي خوب را حفظ كرد و جنبه‌هاي بد را دور ريخت. اما اصلا بحث جدا كردن نيست. اگر جداكردن ممكن بود كه بحران‌ عصر جديد پيش نمي‌آمد، اين عوارض جدي زيست‌محيطي در كار نبود. تلقي بشر از علم و تكنولوژي، ابزار قدرت و خدايگاني در عصر جديد است.

تكنولوژي نعمتي است كه در حال حاضر به نقمت بدل شده و با خودبنيادي تناسب تام وتمام دارد. اكنون كشورهاي پيشرفته و جوامع صنعتي خود بزرگ‌ترين توليد‌كننده گازهاي گلخانه‌يي هستند و محدود كردن آلوده‌سازي را به بهانه بحران اقتصادي و فقدان سودآوري برنمي‌تابند، يعني حاضرند براي منافع آني حتي حيات دنيوي خود و ديگران را به خطر اندازند. اين يعني همه‌چيزبراي دنيا، دنيايي كه خود درمعرض نابودي است. بحران اينجاست.

بين اين تفكر با تفكر سنتگرايان مشابهتي نمي‌بينيد؟

بله، آنها هم به نسبتي اين مساله را طرح كرده‌اند. اصلا دوره ما بعد مدرن يعني زماني كه مدرنيته هم چنان حاكم است اما اعتبار گذشته را ندارد. اگر امروز بحراني رخ داده، بابت اين است كه نمي‌توانيم از تكنولوژي صرف نظر كنيم، در عين حال كه ادامه اين وضع نيز امكان‌پذير نيست. حالا بايد فكر كنيم و وضعي نو بگيريم. اين يعني بايد بحران را به نحو حكمي درك كنيم. بايد اين درنگ را داشته باشيم. مثلا ما به عنوان جامعه اسلامي و انقلابي ناگزيريم در مسابقات تكنولوژيك و تجاري از قدرت‌هاي استكباري عقب نمانيم در عين حال كه صنعت وتجارت براي ما همه‌چيز نيست.

آيا فرديد به‌صورت ناخودآگاه و غيرارادي زبانش به دام ايدئولوژي نيفتاد؟

ببينيد؛ تمام هم و غم ايشان گذر از ايدئولوژي به عنوان دستورالعمل خودبنياد و برنامه‌ريزي فاقد ذكر و فكر است. اينكه عصر ايدئولوژي‌ها به پايان رسيده، براي ايشان شعار نبود، بلكه واقعا اينطور فكر مي‌كرد كه ايدئولوژي چه چپ چه راست، چه ليبرال چه سوسيال وچه ناسيونال در بحران است و بهترين دليل آن حوادث سياسي اخير در دهه‌هاي گذشته در عالم است. اما به آنچه‌ موجب موفقيت در انقلاب اسلامي شد، عنوان ايدئولوژي نمي‌توان نهاد، بلكه موضوع به بيان حضرت امام (ره) اتكال الهي و وحدت كلمه براي احياي فضايل رحماني بود؛ توفيقي كه تداوم آن، به تعبير مرحوم استاد مستلزم فكروذكر همگاني براي رهايي از مكر ليل و نهار و فتنه آخر زمان است و دراين راه درك حقيقي شرايط اضطرار مي‌تواند راهگشا باشد. ذكر آيه شريفه: «امن يجيب مضطر اذا دعاه و يكشف السو» در اين عصر و زمان به منزله آن خواهد بود كه از نو بگوييم «از هر طرف كه رفتم، جز حيرتم نيفزود/ زنهار از اين بيابان، وين راه بي‌نهايت/ در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود/ از گوشه‌يي برون‌ آي، ‌اي كوكب هدايت.» آن وقت اين اضطرار و اضطراب وضع ديگري پيدا مي‌كند. اين وضع در فرهنگ شيعي ما و در ادعيه و ادبيات ما بوده است.

اما وقتي سراغ ادعيه مي‌رويم، اشراط آخرالزماني را آنطور كه مرحوم استاد در نظر داشت، مد نظر نداريم. وقتي مي‌شنويم غرب و غربزدگي فكر مي‌كنيم تنها براي كساني است كه شلوار لي مي‌پوشند و موهايشان را ژل مي‌زنند، نمي‌دانيم اين وضعي است كه بشر معاصر بالكل در آن هبوط كرده است و هركس به نسبتي گرفتار خودبيني و خودرايي است. اين غربزدگي در تاريخ 2500 ساله تفكر بي‌سابقه است و خودآگاهي نسبت به آن سبب مي‌شود با ديد ديگري نسبت به وضع آخرالزماني خود بنگريم. در مدرن‌ترين جوامع ما آمار خودكشي و بزهكاري روبه فزوني است. حتي در مسائلي كه پيش روي انقلاب است، بايد وضع زمانه را مد نظر قرار دهيم. نه آنكه تنها رقباي سياسي را در معرض فتنه بدانيم.

آقاي فرديد خودش را مكلف به طرح اين مسائل مي‌دانست؛ اما عده‌يي چنين نيستند. چرا؟ چون راجع به مسائل زمانه چنانكه بايد فكر نمي‌كنند. البته كه بايد در همه سنت‌هاي گذشته حكمت و فلسفه تعمق كرد. اما اگر مثلا ملاصدرا امروز زنده مي‌شد، همان مسائلي را طرح مي‌كرد كه 500 سال پيش طرح كرده است يا به مسائل زمانه مي‌پرداخت؟ قطعا كار دوم را مي‌كرد؛ يعني همان مساله‌يي را طرح مي‌كرد كه دكتر فرديد طرح كرد. مشكل ما اين است كه نمي‌خواهيم فكر كنيم و از كنار مسائل جدي براحتي عبور مي‌كنيم.

ارسال نظرات
خط داغ