از آکروپولیس تا کاخ سفید؛ جدال بر سر معنای واقعی تمدن غرب
چنگیزخان هم قدرت داشت؛ چرا روبیو تاریخ را وارونه میخواند؟
جهانشمولبودن اصول اهمیت ویژهای دارد. این حقوق، دستکم در سطح نظری، به شهروندان غربی محدود نمیشوند، بلکه برای تمام انسانها اعتبار دارند. همین ویژگی امکان آن را فراهم کرد که مردم در جوامع مختلف، از جمله جوامعی که در گذشته زیر سلطه قدرتهای غربی قرار داشتند، از این اصول برای مطالبه آزادی و عدالت استفاده کنند.
فرارو– فرید زکریا، مجری شبکه سی ان ان و ستون نویس روزنامه واشنگتن پست
به گزارش فرارو به نقل از نشریه فارن پالیسی، وزیر خارجه آمریکا، با برجستهکردن قدرت نظامی، غرور ملی و جاهطلبی، مهمترین عامل تأثیرگذاری تاریخی غرب را نادیده گرفته است: اندیشههایی چون آزادی، برابری، حاکمیت قانون و حقوق جهانشمول انسان که حتی امکان نقد و اصلاح عملکرد خود جوامع غربی را فراهم کردهاند.
تأکید بر قدرت
مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، هفته گذشته در سخنرانی در برابر چشمانداز تاریخی آکروپولیس آتن، از ضرورت بازشناسی ویژگیهایی سخن گفت که تمدن غرب را متمایز کردهاند. او شور، قدرت، شجاعت، غرور، جاهطلبی ملی و تلاش بیوقفه برای تعالی را از عناصر اصلی این تمدن دانست و هشدار داد که غرب بهتدریج از همان ویژگیهایی احساس شرمندگی میکند که در گذشته زمینهساز عظمت آن بودهاند.
جوامع غربی گاهی اعتمادبهنفس خود را در برابر سنتها و دستاوردهایشان از دست دادهاند؛ اما مشکل اصلی سخنرانی روبیو، برداشت نادرست او از منشأ تمدن غرب است. قدرت، شجاعت، جاهطلبی و غرور ملی بهخودیخود ویژگیهایی منحصربهفرد نیستند.
چنگیزخان، تزارهای روسیه و فرمانروایان امپراتوری چین نیز از قدرت نظامی، جاهطلبی سیاسی و باور به برتری تمدن خود برخوردار بودند. تقریباً همه تمدنهای بزرگ در مقاطعی از تاریخ، جنگاوران خود را ستوده، فتوحاتشان را افتخارآمیز دانسته و برای گسترش قلمرو تلاش کردهاند.
بنابراین، آنچه تفاوت ایجاد میکند، صرفاً توانایی در جنگ، کشورگشایی یا تولید ثروت نیست؛ بلکه سنتهای فکری و سیاسیای است که بهتدریج محدودیت قدرت حاکمان و ضرورت پاسخگویی حکومتها را مطرح کردند.
حقوق جهانشمول
ریشههای این سنت را باید در فلسفه یونان، حقوق روم، مسیحیت، انقلاب علمی و عصر روشنگری جستوجو کرد. این جریانهای فکری، با وجود تفاوتهای تاریخی و اختلافات درونی، در شکلگیری مجموعهای از اصول نقش داشتند که عقلگرایی، پژوهش علمی، آزادی فردی، دموکراسی، حاکمیت قانون و حقوق جهانشمول انسان را در مرکز توجه قرار دادند.
البته جوامع دیگر نیز سنتهایی درباره اخلاق، عدالت و کرامت انسانی داشتهاند. تمایز تبدیل تدریجی این مفاهیم به گزارههایی سیاسی و انقلابی بود: هر انسان صرفنظر از جایگاه، ملیت یا تعلق اجتماعی خود از حقوقی برخوردار است؛ دولت برای تضمین این حقوق وجود دارد و هیچ حاکم یا سنتی نباید از نقد و پرسشگری مصون بماند.
جهانشمولبودن این اصول اهمیت ویژهای دارد. این حقوق، دستکم در سطح نظری، به شهروندان غربی محدود نمیشوند، بلکه برای تمام انسانها اعتبار دارند. همین ویژگی امکان آن را فراهم کرد که مردم در جوامع مختلف، از جمله جوامعی که در گذشته زیر سلطه قدرتهای غربی قرار داشتند، از این اصول برای مطالبه آزادی و عدالت استفاده کنند.
تناقضهای تاریخی و امکان اصلاح درونی
غرب در عمل بارها ارزشهای اعلامشده خود را نقض کرده است. بردهداری نمونهای روشن از این تناقض است. جوامع غربی در مقیاسی گسترده و خشونتبار به بردهداری پرداختند؛ پدیدهای که در بسیاری از تمدنهای بزرگ تاریخ نیز وجود داشته است.
بااینحال، در غرب جنبش قدرتمندی برای لغو بردهداری شکل گرفت که از باورهای مسیحی، اندیشههای روشنگری و مبارزات خود بردگان تأثیر پذیرفته بود.
اهمیت این تحول در آن بود که اصول فکری به ابزاری برای محکومکردن رفتار خود جوامع غربی تبدیل شدند. به همین ترتیب، در طول قرنها زنان و اقلیتهای دینی و نژادی در بسیاری از جوامع غربی از حقوق برابر برخوردار نبودند؛ اما اندیشه برابری و حقوق فردی به شکلگیری جنبشهایی برای حق رأی زنان، تساهل مذهبی و حقوق مدنی کمک کرد.
استعمار و قدرت انتقاد از خود
همین منطق درباره امپریالیسم نیز صدق میکند. قدرتهای بزرگ در طول تاریخ برای گسترش قلمرو و سلطه خود تلاش کردهاند و کشورهای غربی در این زمینه به موفقیت چشمگیری دست یافتهاند. بااینحال، در جوامع غربی نیز بهتدریج جریانهایی شکل گرفتند که مشروعیت اخلاقی فتوحات استعماری را زیر سؤال بردند، حقوق ملتهای تحت استعمار را به رسمیت شناختند و خشونت و سرکوب ناشی از حکومتهای استعماری را مورد انتقاد قرار دادند.
توانایی نقد خود نه نشانه ضعف، بلکه یکی از مهمترین نقاط قوت تمدن است. تمدنی که اصولی جهانشمول تعریف میکند، میتواند همان اصول را علیه عملکرد نادرست خود به کار گیرد و برای اصلاح ساختارهای سیاسی و اجتماعی تحت فشار قرار بگیرد. استفاده مستمر از عقل و روش علمی نیز در پیشرفت علم و اکتشافات نقش اساسی داشته است.
چرا اندیشهها از قدرت نظامی ماندگارتر شدند؟
قدرت غرب در بسیاری از مناطق با مقاومت و نفرت روبهرو شد و سرانجام، حکومتهای استعماری نیز در برابر جنبشهای استقلالطلبانه عقب نشستند. بااینحال، بسیاری از اندیشهها و نهادهای سیاسی پس از پایان سلطه استعماری باقی ماندند؛ زیرا مردم در دیگر کشورها نیز توانستند آنها را بپذیرند، بومیسازی کنند و در خدمت اهداف خود قرار دهند.
هند نمونهای مهم در این زمینه است. بریتانیا نزدیک به دو قرن بر این کشور حکومت کرد و سلطه استعماری آن با بهرهکشی، سرکوب و خشونت همراه بود. بااینحال، پس از استقلال، هند نهادهایی چون دموکراسی پارلمانی، حکومت قانون اساسی، دستگاه قضایی مستقل و حاکمیت قانون را کنار نگذاشت. این کشور آنها را با سنتهای خود ترکیب کرد و حق رأی عمومی برای بزرگسالان را از آغاز جمهوری به رسمیت شناخت؛ تصمیمی چشمگیر برای کشوری فقیر که بخش بزرگی از جمعیت آن در آن زمان بیسواد بودند.
این تجربه نشان میدهد که اندیشههای جهانشمول، برخلاف سلطه نظامی، به مرزهای ملی یا قومی محدود نمیمانند. مردم میتوانند این اصول را از آنِ خود بدانند و از طریق آنها برای کسب قدرت سیاسی و تحقق برابری تلاش کنند.
قدرت واقعی در وفاداری به آرمانهاست
روبیو حق دارد از تاریخ و دستاوردهای غرب سخن بگوید، اما قدرت، شجاعت و افتخار ملی بهتنهایی توضیح نمیدهند که چرا جهان مدرن دگرگون شد. امپراتوری عثمانی نیز ارتشهای قدرتمند، بناهای عظیم و ثروت فراوان داشت، اما این دستاوردها بهتنهایی معیاری برای سنجش ماندگاری تأثیر فکری یک تمدن نیستند.
روبیو باید بهجای تمرکز صرف بر قدرت و عظمت ملی، این میراث فکری را در مرکز سخنان خود قرار دهد. غرب بخش بزرگی از جهان را با زور فتح کرد، اما آن را با اندیشههای خود تغییر داد؛ میراثی که حفظ اعتبار آن، مستلزم پایبندی عملی دولت آمریکا به همان ارزشهایی است که مدعی دفاع از آنهاست.