من سالها قبل با زنی به نام مریم ازدواج کردم. خانواده مریم او را طرد کرده بودند و مریم تنها زندگی میکرد من عاشق او شدم و تصمیم گرفتم مریم را عقد کنم، اما چند ماه بعد از ازدواجمان فهمیدم او با فردی رابطه دارد. چندبار به او تذکر دادم، ولی فایدهای نداشت. آخرینبار او را به بهانه تفریح سوار ماشین کردم و به جاده قم بردم. در میان راه از او خواستم تا حقیقت را بگوید، اما وقتی سکوت کرد، با چند ضربه چاقو به گردنش او را کشتم