شهر پس از آتش/ روایتی از چهار کودکی که به خانه برنگشتند
اصفهان برای بسیاری از ساکنانش، جنگ را نه از پشت صفحه تلویزیون، که از لرزش پنجرهها، صدای انفجار و شبهایی تجربه کرد که خواب در آنها معنای همیشگی خود را از دست داده بود. با گسترش حملهها به نقاط مختلف شهر، فاصله میان محل زندگی مردم و میدان جنگ کمتر شد.
«همیشه چیزی فراتر از یک شهر بوده است؛ نامی گره خورده با خاطره، زیبایی و زندگی.» شهری که در سایه پلهای تاریخی، میان نقش و نگار کاشیها، در امتداد زایندهرود و در رفتوآمد روزمره مردمش، بخشی از روایت چند صدساله ایران را با خود حمل میکند. برای بسیاری، اصفهان همان «نصف جهان» است؛ شهری که گذشته و حال در آن کنار هم جریان دارند و زندگی سالها در کنار میراثی ماندگار ادامه یافته است. اما روزهای حمله، تصویری دیگر از این شهر بهجا گذاشت؛ تصویری دور از قابهای آشنای اصفهان. قصه این شهر اما فقط روایت انفجار و ویرانی نیست؛ روایت مردمی است که در دل روزهای پراضطراب، تلاش کردند دوباره به زندگی عادی برگردند. این گزارش، روایت همان مردمی است که آن روزها را از نزدیک تجربه کردند و خاطراتشان حالا بخشی از حافظه این شهر شده است.
شبهایی که شهر بیدار میماند
اصفهان برای بسیاری از ساکنانش، جنگ را نه از پشت صفحه تلویزیون، که از لرزش پنجرهها، صدای انفجار و شبهایی تجربه کرد که خواب در آنها معنای همیشگی خود را از دست داده بود. با گسترش حملهها به نقاط مختلف شهر، فاصله میان محل زندگی مردم و میدان جنگ کمتر شد. بخش زیادی از آنچه بر اصفهان و ساکنانش گذشت، هنوز در روایتهای رسمی و رسانهای کمتر دیده و شنیده شده است؛ روایتهایی که فقط از انفجار و تخریب نمیگویند، بلکه از ترس، ترک خانه و تلاش برای ادامه زندگی در شهری حکایت دارند که هر شب ممکن بود با صدای انفجاری دیگر از خواب بیدار شود. این گزارش تلاش میکند بخشی از این خلأ را از زبان کسانی روایت کند که جنگ را زیستهاند.
خانه «مریم» تنها یک خیابان با ساختمان «اپتیک صاایران» فاصله دارد؛ ساختمانی که در همان روزهای نخست حمله امریکا و اسراییل در فروردین ماه بارها هدف قرار گرفت. او هنوز ساعت نخستین انفجار را به یاد دارد؛ «چهارم فروردین» حدود ساعت ۳۰:۹ تا ۱۱ صبح، اولین حمله انجام شد. خانه مستقیما کنار محل انفجار نبود، اما موج انفجار به حدی شدید بود که در و پنجرهها بهشدت میلرزیدند. ساختمان اپتیک دو بار دیگر نیز هدف قرار گرفت و با فرارسیدن نیمه شب، انفجاری شدیدتر بار دیگر منطقه را لرزاند. در روزهای بعد، حملات به نقاط دیگری از شهر نیز گسترش یافت. مناطقی در حوالی خانه اصفهان و رباط اول، با وجود فاصلهای حدود یک خیابان از محل سکونت مریم، هدف قرار گرفتند و موج انفجار بار دیگر در خانه احساس شد.
اما یکی از صبحهایی که شاید هرگز از ذهن او پاک نشود، بین ساعت ۷ تا ۸ رقم خورد؛ زمانی که چندین نقطه شهر تقریبا همزمان هدف قرار گرفتند. چهارراه پلیس، پاسگاه کمال اسماعیل و چند مرکز دیگر در فاصلهای کوتاه مورد اصابت قرار گرفتند.
پاسگاه کمال اسماعیل درست پشت خانه دخترخاله مریم قرار داشت. شدت انفجار به اندازهای بود که تمام شیشههای خانه شکست و ساکنان تصور کردند انفجار در داخل منزل رخ داده است. چند ساعت بعد، حوالی ظهر، حمله دیگری در منطقه باهنر رخ داد. مریم میگوید در همان روز، بسیاری از مراکز نظامی، پاسگاهها و مراکز وابسته در نقاط مختلف اصفهان بهصورت پیاپی هدف قرار گرفتند و فضای شهر را سرشار از اضطراب و ناامنی کردند.
به گفته او، دامنه حملات تنها به اصفهان محدود نبود. نجفآباد نیز بارها هدف قرار گرفت و شدت انفجارها خانهها و باغهای اطراف را لرزاند. شاهینشهر نیز دستکم یک بار در ساعات میانی روز هدف قرار گرفت.
«مریم» میگوید آنچه بیش از همه برای مردم غیرقابلباور بود، این بود که حملات اینبار فقط در حاشیه شهر رخ نمیداد؛ بسیاری از اهداف در داخل شهر قرار داشتند و همین موضوع احساس ناامنی را چند برابر کرده بود. بیشتر حملات نیز در نیمهشب، بامداد یا ساعات اولیه صبح، حوالی چهار، پنج، هفت و هشت انجام میشد؛ ساعتهایی که خواب و آرامش را از بسیاری از خانوادههای اصفهانی گرفته بود.
همسایهها نوبتی نگهبانی میدادند
حملات فقط صدای انفجار نبودند؛ پس از هر حمله، زندگی مردم با ترس، نگرانی و بلاتکلیفی ادامه پیدا میکرد. بسیاری نمیدانستند شب بعد چه اتفاقی خواهد افتاد و آیا خانهشان همچنان امن خواهد بود یا نه.
«زهرا فریدزادگان»، فعال رسانهای و شهروند اصفهانی، از شبهایی میگوید که خواب برای بسیاری به تجربهای همراه با اضطراب تبدیل شده بود: «خودم بارها با صدای انفجار از خواب میپریدم. از شدت ترس بدنم میلرزید و تا مدتی نمیتوانستم آرام شوم. چند شب واقعا وحشتناک بود.» به گفته او، بیشتر حملات در ساعات پایانی شب یا نزدیک صبح رخ میداد. یکی از شدیدترین شبهایی که زهرا به یاد دارد، شبی بود که یک زاغه مهمات در اصفهان هدف قرار گرفت. پس از اصابت، آتشسوزی گستردهای رخ داد و شعلههای آتش آسمان شب را روشن کرد.
او میگوید: «صحنه خیلی عجیب بود؛ از یک طرف منظره آتش و روشن شدن آسمان چشمگیر بود، اما از طرف دیگر همه میدانستیم که پشت این تصویر زیبا، یک اتفاق ترسناک در حال رخ دادن است.» همزمان، حملات به برخی مراکز نظامی دیگر شهر نیز ادامه داشت. «زهرا» از حملات مکرر به یکی از فرودگاههای نظامی اصفهان یاد میکند و میگوید شدت انفجارها به اندازهای بود که لرزش آن در خانهها احساس میشد و شیشهها به صدا درمیآمدند. اما برای مردم، جنگ به لحظه انفجار محدود نمیشد؛ پس از هر حمله، نگرانی از خسارت، امنیت خانهها و احتمال حمله دوباره آغاز میشد. در برخی مناطق که خسارت بیشتری دیده بودند، مردم ناچار شدند مدتی خانههای خود را ترک کنند. «مریم» اما از مجموعه «زرباف» یاد میکند؛ جایی که بسیاری از ساکنان به دلیل شدت آسیبها مدتی از خانههایشان دور ماندند. او میگوید: حدود یک ماه، برخی خانوادهها به دلیل ترس از حملات مجدد و نگرانی درباره سرقت، در خانههای خود حضور نداشتند.
در شرایطی که بسیاری احساس میکردند حمایت کافی وجود ندارد، خود اهالی محله دست به کار شدند. همسایهها نوبتی نگهبانی میدادند، از ساختمانها مراقبت میکردند و تلاش داشتند امنیت محله را حفظ کنند. در میان ترس و نگرانی، همین همکاریهای کوچک به یکی از معدود نقاط امیدبخش آن روزها تبدیل شد؛ مردمی که خودشان آسیب دیده بودند، اما برای مراقبت از یکدیگر کنار هم ایستادند.
خانههایی که دیگر مثل قبل نبودند
جنگ برای بسیاری از مردم اصفهان با پایان صدای انفجارها تمام نشد. در بخشهایی از شهر، نشانههای آن روزها همچنان باقی مانده بود؛ ساختمانهایی که آسیب دیده بودند، خانههایی که دیگر قابل سکونت نبودند و خانوادههایی که مجبور بودند برای مدتی زندگی خود را در جایی دیگر ادامه دهند.
لیلی از مناطقی مانند «زرباف، باهنر، اپتیک و کمال اسماعیل» یاد میکند؛ مناطقی که به گفته او آثار حملات هنوز در آنها دیده میشود. برخی ساختمانها کاملا غیرقابل سکونت شده بودند و تعدادی از ساکنان هنوز نتوانسته بودند به خانههایشان بازگردند. در برخی موارد، مردم خودشان دست به کار شده بودند؛ شیشههای شکسته را تعویض و بخشهای آسیبدیده خانه را با هزینه شخصی تعمیر کرده بودند، چراکه روند جبران خسارتها برای بسیاری از خانوادهها کند بود.
او از حمله به منطقه «صفه» نیز یاد میکند؛ حملهای که با وجود فاصله بیشتر، از پشتبام خانهشان بهخوبی دیده میشد. لیلی میگوید شدت نور انفجار به حدی بود که ابتدا تصور کردند حادثه در کوچههای نزدیک خانه رخ داده است. پس از انفجار نیز آتشسوزی و انفجارهای پیدرپی ادامه داشت. او احتمال میدهد محل اصابت مربوط به یک مرکز یا انبار نظامی بوده باشد؛ تصویری که برای او و بسیاری از مردم، یکی از هولناکترین صحنههای آن روزها بود. اما دشواری اصلی برای بسیاری، بازگشت به زندگی عادی بود. خانوادههایی که در روزهای جنگ برای حفظ جان خود شهر را ترک کرده بودند، هنوز با نگرانی و ترس زندگی میکردند. لیلی میگوید در آن دوره بسیاری از مردم اصفهان به شهرهای اطراف رفته بودند و شهر بسیار خلوتتر از گذشته شده بود.
از آوار جنگ تا روزهای بعد از آن
برای بسیاری، پایان حملات به معنای بازگشت فوری آرامش نبود. لیلی میگوید قطعیهای مکرر برق، بهویژه در ساعات عصر و شب، همچنان بخشی از زندگی روزمره مردم است. فشار اقتصادی نیز محسوس بود؛ کاهش قدرت خرید، کم شدن مشتریان و دشوارتر شدن شرایط کسبوکار، خانوادهها و صاحبان مشاغل را تحت فشار قرار داده بود. او میگوید در خیابان محل زندگیشان، دو فروشگاه بزرگ به دلیل کاهش شدید مشتری و ناتوانی در پرداخت هزینههای جاری، از جمله اجاره، تعطیل شدند؛ به گفته او، این اتفاق تنها مربوط به یک یا دو واحد تجاری نبود؛ بلکه نشانهای از شرایطی بود که بسیاری از کسبوکارهای محلی با آن روبرو بودند؛ شرایطی که در آن ادامه فعالیت برای برخی صاحبان مشاغل دیگر صرفه اقتصادی نداشت.
«لیلی» همچنین از تغییرات اجتماعی محله میگوید. خانه آنها در کنار یک پارک قرار دارد و او در ماههای پس از جنگ، تعداد بیشتری از افراد بیخانمان و معتاد را در پارک و اطراف آن مشاهده میکرد؛ موضوعی که به گفته او احساس ناامنی ساکنان را افزایش داده بود. مجموع این تجربهها باعث شده بود بسیاری از خانوادهها احساس کنند زندگی دیگر مانند گذشته نیست؛ تغییری که نه فقط در ساختمانهای تخریب شده، بلکه در اقتصاد، روابط اجتماعی و احساس امنیت مردم نیز دیده میشد.
چهار کودکی که به خانه برنگشتند
در میان تمام روایتهایی که از روزهای جنگ در اصفهان نقل میشود، برخی اتفاقها به دلیل تلخی و غیرمنتظره بودن، در ذهن مردم ماندگار شدهاند. یکی از این اتفاقها، روایت خانوادهای است که تصمیمی ساده در یک شب معمولی، سرنوشت تلخی برایشان رقم زد.
«زهرا» همچنین از خانوادهای میگوید که آن شب، مانند بسیاری از شبهای دیگر، میزبان فرزندان و نوههای خود بودند. دخترخاله و همسرش به همراه دو فرزندشان به خانه پدربزرگ و مادربزرگ آمده بودند. در پایان شب، وقتی زمان رفتن فرا رسید، بچهها اصرار کردند که همانجا بمانند. پدر و مادر ابتدا موافق نبودند و میخواستند بچهها را با خود به خانه ببرند، اما اصرار کودکان ادامه پیدا کرد. درنهایت، با رضایت پدربزرگ و مادربزرگ، تصمیم گرفته شد که آن شب را همانجا بمانند. شبی که قرار بود مثل بسیاری از شبهای دیگر برای آن چهار کودک با آرامش به صبح برسد. اما همان شب، خانه هدف اصابت قرار گرفت. سقف پذیرایی فرو ریخت و چهار کودک که در همان محل خوابیده بودند، جان خود را از دست دادند. این فعال رسانهای میگوید این حادثه تاثیر روحی عمیقی بر مردم اصفهان گذاشت. این حادثه برای مردم شهر تنها یک خبر نبود؛ یادآور این واقعیت بود که در شرایط جنگ، حتی لحظههای معمولی زندگی نیز میتوانند ناگهان تغییر کنند.
جنگ در قفسههای داروخانه
جنگ تنها در صدای انفجارها و تخریب ساختمانها خلاصه نمیشد. در کنار آسیبهای مستقیم، زندگی روزمره مردم نیز با مشکلاتی مواجه بود؛ مشکلاتی که گاهی دور از نگاهها اتفاق میافتاد.
«حمید» که در یک داروخانه فعالیت دارد، از یکی از دشوارترین بخشهای آن روزها میگوید: کمبود داروهای ضروری، به ویژه انسولین برای بیماران دیابتی.
به گفته او، در دوران جنگ تهیه برخی داروهای حیاتی دشوار شده بود و در مقاطعی داروخانهها با کمبود جدی انسولین مواجه بودند. برای بیمارانی که به طور روزانه به این دارو نیاز داشتند، این وضعیت اضطراب زیادی ایجاد میکرد. گاهی بیماران درحالی برای تهیه انسولین مراجعه میکردند که دارو در دسترس نبود و داروسازان نیز، با وجود تلاش برای کمک، امکان تامین داروی موجود نبودن را نداشتند.
در کنار کمبود دارو، نگرانی درباره احتمال حمله به تاسیسات هستهای و پیامدهای احتمالی آن نیز میان مردم گسترش یافته بود. به گفته حمید، در روزهای ابتدایی جنگ شایعهای شکل گرفته بود که در صورت آسیب دیدن تاسیسات هستهای، مواد رادیواکتیو در محیط منتشر میشود و مصرف قرص ید میتواند از مردم در برابر این خطر محافظت کند.
به همین دلیل، تعدادی از شهروندان با نگرانی روزانه به داروخانهها مراجعه میکردند تا قرص ید تهیه کنند. «حمید» میگوید بخش زیادی از زمان او صرف توضیح به مراجعهکنندگان میشد؛ اینکه مصرف خودسرانه قرص ید راهحل عمومی برای مقابله با خطرات احتمالی نیست و استفاده از آن باید تنها در شرایط مشخص و با توصیه مراجع بهداشتی انجام شود.
به گفته او، این ماجرا نشان میداد که جنگ فقط با انفجار و تخریب همراه نیست؛ ترس، شایعات و نبود اطلاعات کافی نیز میتواند فشار روانی مردم را بیشتر کند.
برای بسیاری از مردم اصفهان، آن روزها ترکیبی از صدای انفجار، نگرانی برای عزیزان، دشواری تامین نیازهای روزمره و تلاش برای حفظ زندگی عادی بود؛ تجربهای که هر کدام آن را به شکلی متفاوت، اما با احساسی مشترک، به یاد دارند.
از آوار تا گرانی
«آقای شمس»، دیگر شهروند اصفهانی، روایتش از ۱۲ اسفند ماه را از صبحی آغاز میکند که قرار بود حدود ساعت ۸ تا ۲۰:۸ از خانه بیرون بزند؛ صبحی که از یک هفته پیش، هشدارها درباره احتمال هدف قرار گرفتن پادگانها و مراکز نظامی اصفهان بر آن سایه انداخته بود. خانه او تنها حدود ۱۰۰ متر با ستاد فرماندهی نیروی انتظامی استان اصفهان فاصله داشت.
هنوز زمان زیادی از آغاز روز نگذشته بود که دو انفجار، همهچیز را تغییر داد. شدت انفجارها در و پنجرههای خانه را شکست؛ بخشی از پنجره به داخل خانه پرتاب شد و شیشههای اتاق خواب تقریبا بهطور کامل فرو ریخت.
«شمس» فرزندانش را به طبقات پایین ساختمان برد و همراه دیگر ساکنان به پارکینگ پناه برد. پس از فروکش کردن موج اولیه، راهی محل انفجار شد؛ جایی که حدود ۳۰ متر با پاسگاه نیروی انتظامی فاصله داشت.
ساختمان دو طبقه پاسگاه به شدت آسیب دیده و بخشهایی از آن فرو ریخته بود. به گفته شمس، دو انفجار نخست تلفات جانی نداشت؛ زیرا از چند روز قبل درباره احتمال هدف قرار گرفتن این محل هشدار داده شده بود و تعدادی از سربازان هنگام حمله در پاسگاه حضور نداشتند. اما حدود ۴۵ دقیقه بعد، شمس که به محل بازگشته بود، با آثار سه اصابت دیگر روبهرو شد؛ اینبار حمله پنج کشته، شامل چهار سرباز و یک درجهدار، برجا گذاشته بود. در اطراف پاسگاه نیز تخریب گسترده بود. ساختمان سه طبقه مجاور تقریبا به طور کامل تخریب شده، ساختمان کناری به شدت آسیبدیده و دیوار سمت پادگان یک ساختمان ششطبقه نیز کاملا فرو ریخته بود. از یک ساختمان مسکونی سه طبقه و شش واحدی نیز پس از خاکبرداری تقریبا چیزی باقی نمانده بود. برخی ساکنان ساختمانهای اطراف نیز مدتی بعد هنوز امکان بازگشت به خانههایشان را نداشتند.
اما روایت شمس در آوار متوقف نمیشود. از نگاه او، مشکلات امروز اصفهان حاصل یک عامل واحد نیست؛ «تحریمها، جنگ و ناترازیهای مدیریتی» در کنار یکدیگر فشار بر زندگی مردم را بیشتر کردهاند.
او از تاخیر در پرداخت حقوق حقوقبگیران و بازنشستگان میگوید که گاهی به چند روز و حتی ۱۰ روز میرسد. همزمان، افزایش قیمت کالاها و هزینههای روزمره، فشار بیشتری بر خانوارها وارد کرده است. به گفته شمس، افزایش هزینه تمامشده کالاها، مالیات و سایر هزینههای فروشندگان درنهایت به مصرفکننده منتقل میشود.
حتی معاملات نیز تغییر کردهاند. به گفته او، در گذشته خرید با چکهای کوتاهمدت امکانپذیر بود، اما حالا بسیاری از فروشندگان تنها در صورت دریافت نقدی یا واریز فوری وجه حاضر به تحویل کالا هستند؛ تغییری که نشاندهنده بیثباتی اقتصادی است.
زندگی در سایه بحرانهای انباشته
«شمس» در ادامه به بحرانی اشاره میکند که سالهاست اصفهان با آن دست و پنجه نرم میکند: «آب».
او وضعیت ساختوساز را تقریبا راکد میداند و میگوید فعالان این حوزه منتظرند ببینند شرایط کشور به کدام سمت میرود. در همین حال، قیمت مسکن و هزینه رهن افزایش یافته است. بحران آب به کشاورزی نیز رسیده است. شمس میگوید امسال آب حدود سه ماه برای کشاورزان جریان داشته، اما زمان آن با فصل مناسب کشت هماهنگ نبوده و کشاورزان نتوانستهاند استفاده مطلوبی از آن داشته باشند.
برای «شمس»، «جنگ، تحریم، بحران آب و فشار اقتصادی» قطعات یک پازلاند که همزمانی آنها شرایط مردم اصفهان را پیچیدهتر کرده است. اما اقتصاد اصفهان را نمیتوان بدون صنعت تصور کرد. بخش مهمی از اقتصاد شهر به کارخانهها و صنایع بزرگ وابسته است. شمس صنایع فولادی را از مهمترین بخشهای این اقتصاد میداند؛ صنعتی که علاوه بر کارخانهها، شبکه گستردهای از مشاغل مانند تراشکاری، قطعهسازی و نیروهای فنی و متخصص را دربر میگیرد.
در جریان جنگ، فولاد مبارکه نیز آسیب دید. به گفته شمس، بخشی از تاسیسات، ازجمله قسمت مربوط به برق و تولید برق کارخانه، هدف قرار گرفت. او از دوستی میگوید که خودروی او همچنان زیر آوار کارخانه مانده و خودش نیز شغلش را از دست داده است.
پالایشگاه اصفهان همچنان فعال است، اما بسیاری از واحدهای صنعتی دیگر با مشکلات جدی روبهرو هستند. «شمس» معتقد است اقتصادی که در دهههای گذشته با ظرفیت بالایی فعالیت میکرد، اکنون به کمتر از ۲۰درصد ظرفیت بالقوه خود رسیده است. دریافت تسهیلات بانکی دشوارتر شده و برخی کارخانههای خصوصی برای ادامه فعالیت ناچار به تعدیل نیرو شدهاند. قطعی برق نیز فشار دیگری بر صنایع وارد کرده است؛ گاهی از ساعت ۹ شب تا ۶ صبح و در برخی موارد چندین نوبت در هفته.
درنهایت، تصویری که این شهروند از اصفهان ترسیم میکند، تنها تصویر شهری آسیب دیده از جنگ نیست؛ بلکه روایت شهری است که جنگ به بحرانهای قدیمیترش اضافه شده است: تحریم، بحران آب، قطعی برق، افزایش قیمتها، رکود ساختوساز، آسیب صنایع و ناترازیهای مدیریتی.
از نگاه او، مساله فقط خسارت یک ساختمان یا توقف یک کارخانه نیست؛ مساله اقتصادی است که زمانی با بخش قابلتوجهی از ظرفیت خود کار میکرد و حالا فاصله زیادی با توان واقعیاش پیدا کرده است. اصفهان، در روایت شمس، شهری است که جنگ به آن ضربه زده، اما پیش از آن نیز زیر بار مجموعهای از بحرانها خم شده بود.