ترنج موبایل
تبلیغات
کد خبر: ۹۷۶۲۴۸

در گفتگو با ناصر فکوهی، استاد انسان‌شناسی دانشگاه تهران مطرح شد؛

رواج هم‌خانگی در جامعه ایرانی / زندگی اشتراکی چگونه مرزهای «خانه» را تغییر داد؟

رواج هم‌خانگی در جامعه ایرانی / زندگی اشتراکی چگونه مرزهای «خانه» را تغییر داد؟

زندگی اشتراکی تنها در تقسیم اجاره، اتاق یا هزینه‌های زندگی خلاصه نمی‌شود. گاهی شامل تقسیم ناخواسته اضطراب، تنش، حریم شخصی و حتی بازتعریف مرزهای روابط انسانی نیز می‌شود. در سال‌های اخیر که فشار اقتصادی، تغییر الگوهای خانواده، مهاجرت، ناامنی شغلی و بحران مسکن افراد بسیاری را به سوی اشکال تازه هم‌زیستی سوق داده، باید آموخت که چگونه با حضور دائمی «دیگری» کنار آمد. ناصر فکوهی، استاد انسان‌شناسی دانشگاه تهران در این گفتگو ابعاد روانی، جنسیتی، فرهنگی و اجتماعی زندگی اشتراکی و پیامدهای آن را برای جامعه ایرانی بررسی کرده است.

تبلیغات
تبلیغات

فرارو- وقتی خانه از یک فضای خصوصی به فضایی مشترک تبدیل می‌شود، تغییراتی در احساس امنیت، استقلال، روابط اجتماعی و درک افراد از حریم شخصی رخ می‌دهد که نمی‌توان از آن‌ها چشم پوشید. 

به گزارش فرارو، «خانه» از دیرباز با خانواده، خویشاوندی و زندگی در کنار نزدیکان تعریف می‌شد. در عصر حاضر اما این مفهوم در حال دگردیسی است. رواج سبک زندگی مدرن همزمان با تغییرات اجتماعی در حال جابجا کردن این مرزهاست و خودِ مفهوم «زندگی خصوصی» را هم دستخوش تغییر کرده. زندگی اشتراکی در جهان امروز دیگر صرفا یک انتخاب اقتصادی یا راهی برای عبور از بحران مسکن نیست، بلکه نشانه‌هایی از بازتعریف مناسبات انسانی، روابط روزمره و شکل‌های جدید همزیستی را نیز می‌توان در آن مشاهده کرد؛ وضعیتی که در آن افراد ناچارند میان استقلال فردی، ضرورت‌های اقتصادی و حضور دائمی دیگران، تعادل تازه‌ای پیدا کنند.

در بخش دوم گفت‌وگوی فرارو با ناصر فکوهی، استاد انسان‌شناسی دانشگاه تهران، این مسئله بررسی شده که هم‌خانگی چگونه مرزهای سنتی خانواده، حریم خصوصی، روابط جنسیتی و تصور ما از «خانه» را دگرگون می‌کند.

در ادامه مشروح گفتگوی فرارو با ناصر فکوهی را بخوانید:

زندگی اشتراکی در شرایطی که افراد ناگزیر به هم‌زیستی با چند هم‌خانه که گاه کاملا غریبه هستند، چه پیامدهای روانی و اجتماعی به همراه دارد؟ در این زمینه، سازوکارهای شکل‌گیری تعارضات میان‌فردی، میزان احتمال بروز سوءاستفاده‌های اقتصادی یا عاطفی و نیز تاثیر این شرایط بر احساس امنیت، مرزهای اخلاقی و هنجاری، سطح اضطراب و میزان استقلال فردی چگونه قابل بررسی است؟

هم‌خانگی در شرایط بحران به ویژه اگر از سر ناچاری باشد و به همان میزان که این اجبار بیشتر و ناعادلانه‌تر احساس شود، منشاء تنش‌های عصبی و درگیری میان کنشگران اجتماعی است. برای آنکه در نمونه‌ای گویا و روشن برای هر کسی، این را بفهمیم می‌توان به جای خانه (مکان سکونت)، اداره یا شرکت (مکان کار) و سالن نمایش (مکان تفریح) یا هر فضای دیگری را در نظر بگیریم.

در هر فضایی اولا ما «حضور» افراد را ممکن است از روی تمایل و خواست خودشان داشته باشیم و یا از سر اجبار. این اجبار گاه کاملا روشن است همچون فضاهای امنیتی و تنبیهی (زندان، پادگان و گاه حتی مدرسه). رابطه تمایل / اجبار نیز همیشه (مثل زندان) یک رابطه مطلق نیست بلکه نسبی است: افراد ممکن است در یک زمان و موقعیت مشخص، تمایل کمی به کار در یک فضای کاری داشته باشند و حضور در کنار افرادی با شرایط معین نیز برایشان چندان جذاب نباشد.

با این حال، همین افراد در صورت تغییر مکان فضا، جابه‌جایی ساعات کاری یا تغییر ترکیب افراد حاضر، ممکن است تمایل و انگیزه بیشتری برای حضور و فعالیت نشان دهند. 

بنابراین ما اغلب با موقعیت های قابل مدیریت روبرو هستیم و نه قطعی و غیر‌قابل انعطاف؛ اما اگر به هر دلیلی همچون بحران‌های سیاسی و اجتماعی و نظامی و زیست‌محیطی، قابلیت انعطاف و انتخاب کمتر شده و اجبار بالا بگیرد، وارد شرایطی می‌شویم که تنش دائما بیشتر خواهد شد.

نکته‌ای را که «هال» مطرح کرد را هم فراموش نکنیم، حتی در شرایطی که اجبار وجود نداشته باشد و افراد به مکان و نوع کار و زندگی خود علاقمندان باشند، نبود «فاصله» کافی -یعنی نبود تراکم بیش از حد قابل زیست «مناسب»- ایجاد تنش می‌کند. 

تنش، اضطراب و زندگی در مجاورت اجباری

حال جامعه‌ای را در نظر بگیرید مثل جامعه ما که در سال‌های اخیر در حال تجربه یکی از سخت‌ترین بحران‌های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی خود است. بحث من اصولا این نیست که منشاء این بحران‌ها کجاست، بحثم این است که در این شرایط بدون شک هر فضایی تبدیل به فضایی تنش‌زا می‌شود زیرا اصولا کنش‌ها و میان‌کنش‌های اجتماعی بنا بر تعریف و از ابتدا دارای بار‌های سخت عصبی و پرخاش‌جویانه هستند. معنای این امر نیز آن نیست که وضعیت دائمی است اما باید بدون شک به سوی مدیریت آن رفت. 

نکته مهم دیگر آن است که هر شرایطی حتی حادترین شرایط و نومیدانه‌ترین موقعیت‌ها قابل مدیریت هستند. منتها با این شرط که توهم «تغییر رادیکال» و «سریع» و «یکباره» و «ساده» را از سر بیرون کنیم. مسئله فقط داشتن یک محل زندگی مناسب و بدون تنش یا یک محیط کار و تفریح مناسب و بدون تنش و در نگاه کلی یک جامعه سالم و با تنش‌های اندک نیست که مسلما در آن‌ها همه خوشبخت‌ترند. مسئله آن است که این‌ها موقعیت‌هایی عموما اتوپیایی در ذهن ما هستند و واقعیت‌ها به دلایل بی‌شمار نمی‌توانند بر چنین ذهنیت‌هایی که در افراد و گروه‌های اجتماعی نیز با یکدیگر متفاوتند، انطباق بیابند. 

بنابراین راه حل تنها در پذیرش دیگری به صورت نسبی و تلاش و برای بیرون راندن تفکر «حذف» و «نفی» دیگری و تفاوت‌ها است. در این صورت ما باید برخی از رویکردهای  بسیار منفی نظیر خشونت و پرخاش‌جویی را با مدیریت آن‌ها و درک، تحلیل و کار روی ذهنیت و رفتار خود به طور کامل تغییر دهیم.

آنچه اشاره شد هم برای زیست بهتر در یک خانه صدق می‌کند و هم برای هر فضای بزرگ‌تری -از یک موسسه کاری گرفته تا یک شهر و یک کشور. البته در شرایط بحرانی و بسته به نوع بحران و مدت‌زمان تداوم آن، مدیریت شرایط و رسیدن به وضعیت مطلوب دشوارتر می‌شود اما همچنان امری ممکن و دست‌یافتنی باقی می‌ماند.

تجربه زنانه و مردانه از هم‌خانگی 

آیا تجربه زیسته زنان و مردان در چنین فضاهایی تفاوت معناداری دارد؟ در چارچوب فرهنگی جامعه ایران، این نوع زیست چه نوع معانی، محدودیت‌ها و ریسک‌های متفاوتی برای هر یک از جنسیت‌ها ایجاد می‌کند؟

صد در صد. مطالعات جدید جنسیت نشان می‌دهند که بسیاری از باورهای ما  در تقابل با اندیشه‌های زن‌ستیزانه باستان که آن‌ها را در امواج نخست فمینیسم از اواخر قرن نوزده و ابتدای قرن بیستم  به دست آوردیم نادرست بوده‌اند. 

ناصر فکوهی 2

زمانی که جریان‌های دفاع از حقوق زنان  با ورود زنان به جامعه به شکل گسترده از نیمه قرن نوزدهم آغاز شد،  تا صد سال تصور آن بود که  برای مقابله با پیش‌داوری‌ها و  سلطه زن‌ستیزانه قرون پیشین باید به سوی یک «برابری مطلق» زنان و مردان رفت که کمابیش نوعی خروج از «جامعه جنسیتی» را معنا می‌داد، یعنی نفی زنانگی و مردانگی و جایگزین کردن «جنسیت صفر» اما به تدریج مشخص شد که تفاوت‌های زنانگی و مردانگی  هم تفاوت‌های بیولوژیک و هم تفاوت‌های فرهنگی‌ای هستند که لزوما حاصل تربیت زن‌ستیزانه به حساب نمی‌آیند و باید در این زمینه تحلیلی‌تر و عمیق‌تر فکر کرد.

بنابراین  برابری حقوقی زنان و مردان  و همه افراد یک جامعه امری بسیار درست و مناسب است اما در کنار آن باید تفاوت میان زنان و مردان نیز به رسمیت شناخته شود و تشخیص این امر را باید به سازمان‌های مدنی-دموکراتیک واگذار کرد

امروز چه در مسکن و چه در محیط‌های کاری و تفریحی، فضا‌ها به گونه‌ای باید طراحی و استفاده شوند که اکثریت زنان و مردان در آن احساس راحتی کنند

در جامعه ایرانی به دلیل قدمت تمدنی آن از یک سو و به دلیل تنوع جغرافیایی و قومی و محلی فرهنگ‌هایش از سوی دیگر، روابط جنسیتی با فضا و زمان بسیار متفاوت است و این باید در ساخت و مدیریت فضا در نظر گرفته شود. مثلا دو منطقه حاشیه دریای خزر در شمال و حاشیه خلیج فارس و دریای عمان در جنوب، هر چند هر دو شامل فرهنگ‌های دریایی به حساب می‌آیند- بی نهایت از لحاظ فرهنگی جنسیت‌ها و رابطه با فضا و زمان متفاوت هستند و باید با هوشمندی بسیار بالایی در طراحی و آمایش اداره شوند. 

تمایل به هر شکلی برای اعمال فشار و زور و یکسان‌سازی‌های ایدئولوژیک، بازار سرمایه یا هر گونه دیگری از تقلیل رفتارها و کنش‌های انسانی به فرهنگ‌ها، نه تنها نتیجه‌ای در جهت مورد خواست ندارد بلکه عموما به واکنش ضد خود تبدیل می‌شوند. 

با توجه به اهمیت نهاد خانواده و مفهوم حریم خصوصی در فرهنگ ایرانی، زندگی اشتراکی چه نوع تنش‌ها یا هم‌پوشانی‌هایی با الگوهای سنتی ایجاد می‌کند؟ آیا می‌توان این پدیده را در تعارض با ارزش‌های فرهنگی موجود دانست یا باید آن را بخشی از فرآیند بازتعریف این ارزش‌ها تلقی کرد؟

نهاد خانواده همچون همه نهادهای دیگر جوامع انسانی در فرهنگ‌های مختلف، در شرایط زمانی و مکانی متفاوت، یکسان نیست و به صورت یکسان نیز تحول نمی‌یابد. این نکته ای است که کمتر به آن توجه می‌شود. متاسفانه جهانی شدن با توهمی که با مفهوم نادرست و انحرافی «دهکده جهانی» به وجود آورده، این ذهنیت را تقویت می‌کند که همه جوامع انسانی امروز شبیه به یکدیگر هستند و در نهایت ما یک مدل زیستی داریم که در همه جا باید یک شکل باشد. 

این امر که ریشه در اندیشه های استعماری و پسا استعماری دارد، در جهانی شدن و به ویژه با سلطه بازار اقتصادی  نولیبرالی و رسانه‌هایی که بدون توجه به تنوع هویت‌ها و ارزش هویت‌ها برای تداوم نظام‌های تمدنی تنها به سود مصرف‌گرایی جهانی کار می‌کنند، سبب شده که تنش‌های بسیار زیادی میان کنشگران پیرامونی به وجود بیاید و حتی امروز در خود کشورهای مرکزی (مثلا در اروپا و آمریکا) نیز این امر بحران‌های بزرگ اجتماعی و فرهنگی را به وجود آورده است که هر چه بیشتر می بینیم از مفهوم «جنگ داخلی» در زمینه ناتوانی و تحمل ناپذیری ساکنان این کشورها برای یکدیگر صحبت می‌شود. 

اما حریم خصوصی و نسبت آن با نظام عمومی، با وجود تفاوت‌هایی که پیش‌تر به آن‌ها اشاره شد، همچنان به‌صورت گسترده در فرهنگ‌های ایرانی حضور دارد. همچنین با تحولاتی که خود کنشگران اجتماعی بیش از هر کس دیگری آن‌ها را تجربه و درک می‌کنند، این تغییرات و پیامدهایشان برای مردم تا حد زیادی روشن و قابل‌تشخیص شده است. 

این نوع زیست در سطح افکار عمومی چگونه بازنمایی و ادراک می‌شود؟ آیا همچنان با نوعی انگ اجتماعی (stigma) همراه است یا در مسیر عادی‌سازی قرار گرفته است؟ همچنین، نگرش نسل‌های مختلف نسبت به این پدیده چه تفاوت‌هایی دارد؟

در ابتدا و آغاز گسترش هر سبک زندگی خاص در فضا مکان‌های غیر متعارف هم انگ اجتماعی وجود دارد و هم تنش‌های گاه شدید. در  ابتدای دهه 1350 در اقشار متوسط رو به بالای شهری تشخص و حرکت به طرف بالا در «خانه‌دار» شدن بود و اصطلاح «چهاردیواری اختیاری» بسیار رایج بود. در حالی که به کسانی که آپارتمان می‌خریدند طعنه زده می‌شد که «توی هوا» یا وسط «آسمون»  خانه خریده‌اند.

آپارتمان‌نشینی خود در برابر خانه‌نشینی نوعی حقارت داشت و به همین دلیل نیز بود که در سیاست‌گزای مسکن آپارتمان‌های «شیک» و «بالای شهری» در مناطقی چون شهرک غرب  و  نخستین برج های لوکس مسکونی تهران در اوخر دهه 1340 و اوایل دهه 1350 ساخته شد (بهجت‌آباد، ساعی، اسکان، آ. اس. پ.، برج‌های شهرک غرب) و به آپارتمان‌نشینی وجهه اجتماعی بالاتری نسبت به قبل داد. 

بنابراین اگر منظور زیست‌ها و اشکال متفاوت همزیستی در محیط‌ها ی فضایی / زمانی جدید است، به نظر من همواره خطر استیگما وجود دارد اما اگر تضادی ریشه‌ای وجود نداشته باشد و اگر در  تجربه این اشکال جدید به صورتی افراطی و شتابزده و بدون آمادگی فرهنگی برای جامعه عمل نشود، لزوما ما با مشکل زیادی روبرو نخواهیم شد. 

استیگما، پذیرش اجتماعی و شکاف نسل‌ها

مشکل ما در آن است که برخی مسئولان به دلایل مختلف اعتماد کافی به مردم ندارند و این سبب شده که مردم نیز از اعتماد خود را نسبت به بعضی مسئولان از دست بدهند. در نتیجه شکافی میان حوزه عمومی و حوزه دولتی  ایجاد شده که همه کسانی که سر دشمنی با این فرهنگ دارند، آن را تقویت می‌کنند.

این کار از طریق  دامن زدن به آتش تفرقه، «دیگری سازی»، چند‌قطبی کردن جامعه و به جان هم انداختن قطب‌ها علیه یکدیگر است. که بسیار فراتر از آسیب‌های خاص و محدودی است که همان استیگما یا کلیشه‌‌سازی‌های رایج در جوامع مختلف ایجاد می‌کند.

چه نوع مداخلات از نوع سیاسی یا اجتماعی می‌تواند در کاهش پیامدهای منفی و آسیب‌های احتمالی این پدیده مؤثر باشد؟ همچنین آیا لازم است این شکل از زیست به رسمیت شناخته شده و در چارچوب‌های حقوقی و اجتماعی تنظیم و نهادینه شود؟

دخالت‌های دولتی باید محدود و در سطح سیاست‌های عمومی کلان باشند و تنها در صورتی معنا و اثری دارند که دولت دموکراتیک باشد و بازتاب ذهنیت و رویکرد عمومی جامعه را  نشان دهد. دولت باید تضمینی برای آن باشد که جامعه مدنی بتواند کار کند اما اگر خود عامل تخریب جامعه مدنی باشد، روشن است که سیاست‌های چنین دولتی (اقتدارگرا)  تاثیر معکوس دارند و خود ویرانگرند و به هر شکلی عمل کند، در نهایت به تخریب خود و فروپاشی خواهد رسید. 

جامعه مدنی، سیاست‌گذاری و امکان مدیریت بحران

اما جامعه مدنی، درست‌ترین پاسخی است که در این زمینه وجود دارد. هر اندازه جامعه مدنی در اثر ثبات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی  افزایش کمی و کیفی بیشتری پیدا کند، به همان نسبت نیز ما می‌توانیم  تغییرات اجتماعی و فرهنگی را دیگر نه به مثابه «آسیب» بلکه به مثابه راه‌های خروج از بحران و درمان جامعه و رسیدن به صلح و سلامت اجتماعی ببینیم. 

در صورت ارائه یک تعریف موجز، این پدیده چگونه قابل صورت‌بندی است؟ از منظر تحلیلی، مهم‌ترین مزیت‌ها و در عین حال اصلی‌ترین مخاطرات این سبک زندگی چیست؟

اگر منظورتان از این «پدیده»، پدیده همزیستی اجباری و انباشت ناخواسته افراد در فضا/ زمان‌های خاص است، این را باید یک آسیب اجتماعی نسبتا جدی به حساب آورد که بی‌شک نتیجه بحرانی بیرونی است و باید برای مقابله با آن به سوی حل بحران مزبور رفت. وگرنه خود این پدیده راه‌حلی درون خویش ندارد که بتواند آن را درمان کند. 

البته هر جامعه‌ای همچون هر بدنی، گروهی از سیستم‌های خودایمنی نیز دارد و از خود دفاع می‌کند و تلاش خواهد کرد راهی بیابد اما جامعه‌ای همچون جامعه ما که با بحران‌های پی‌درپی و طولانی مدت روبرو بوده، سیستم‌های ایمنی بسیار تضعیف شده‌ای پیدا کرده. اینکه انتظار داشته باشیم بدون عاملیت کنشگران اجتماعی تغییری به وجود بیاید، بعید به نظر می‌رسد. خطر اساسی کهنه شدن این آسیب‌ها به مثابه یک زخم اجتماعی است که پیامدهای منفی خود را حتی در صورت بهبود بعدی خواهد داشت.  

تبلیغات
خبرنگار : ملیکا قراگوزلو
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات