از سیسییو تا کوچههای مسکونی/ وقتی موشکها میان زندگی عادی فرود میآمدند
بازرس سازمان پیشگیری و مدیریت بحران شهر تهران از شبی یاد میکند که ساختمانی که موشک به آن اصابت کرده بود، یک بیمارستان بود؛ بیمارستانی خیریه در منطقه ۱۲ تهران که بیشتر بیمارانش از اقشار ضعیف جامعه بودند.
در میان دود، آوار و آژیرهای ممتد شبانه، آنچه بیش از همه در ذهن حسن اکبرنژاد بازرس مدیریت بحران شهر تهران که در بسیاری از اصابت و حملات حضور داشت، مانده، تصویر مردمی است که ناگهان از دل زندگی عادی به قلب جنگ پرتاب شدند؛ مردمی که نه سلاحی داشتند و نه پناهگاهی، فقط چند ثانیه فرصت داشتند تا میان انفجار و فروریختن خانههایشان جان خود را نجات دهند.
به گزارش ایسنا، روایت حسن اکبرنژاد از روزهای جنگ، فقط روایت انفجار و دود و آوار نیست؛ روایت آدمهایی است که وسط میدان مرگ ایستادند تا جان دیگری را نجات دهند. او که به عنوان بازرس سازمان پیشگیری و مدیریت بحران شهر تهران از نخستین دقایق حملات در میدان حاضر بوده، میگوید هنوز هم بعضی صحنهها از ذهنش پاک نمیشود؛ صحنههایی که نشان میداد هدف دشمن فقط تخریب نبود، بلکه «کشته گیری» از نیروهای امدادی و مردم بود.
به گفته اکبرنژاد، از همان دقایق ابتدایی نخستین اصابتها، ستاد مدیریت بحران تشکیل شد و دستگاههای امدادی و خدمات شهری بیوقفه وارد میدان شدند.
او میگوید بسیاری از نیروها تجربه حوادثی مثل سیل، زلزله و آتشسوزی را داشتند، اما مواجهه با حملات مستقیم و تکرارشونده جنگی، تجربهای متفاوت و سنگین بود؛ میدانی که در آن، دشمن بعد از هر موج حمله، دوباره همان نقطه را هدف میگرفت.
وی یکی از تلخترین صحنههایی را که از نزدیک دیده، مربوط به حمله به فرودگاه سپهر میداند؛ جایی که خودش نیز هنگام وقوع حادثه حضور داشته است.
به گفته او، پس از اصابت اولیه، بخشی از سولهها و محل استقرار هواپیماهای سبک آسیب دیده بود و چند نفر از خلبانان و نیروهای حاضر مجروح شده بودند. نیروهای امدادی، آتشنشانها و اورژانس مشغول امدادرسانی بودند و مجروحان به صورت سرپایی برای انتقال آماده میشدند.
اکبرنژاد روایت میکند که حدود نیم ساعت تا چهل دقیقه از حمله گذشته بود و آتشنشانها برای مهار حریق مخزن سوخت هواپیماهای سبک وارد عملیات شده بودند که ناگهان خبر رسید حمله دوم در راه است. دستور تخلیه فوری داده شد و نیروها شروع به عقبنشینی کردند، اما دو آتشنشان که میان دود و صدای شدید انفجارها مشغول پاشیدن آب بودند، فریادها را نمیشنیدند.
او میگوید: «تقریباً همه از میدان خارج شده بودند، اما وقتی دیدم آن دو نفر هنوز داخل محوطهاند، دوباره دویدم داخل صحنه. خودم را به آنها رساندم، به پشتشان زدم و فریاد کشیدم که برگردید، دوباره دارند میزنند. یکی از آتشنشانها اول باورش نمیشد. حتی همان لحظه هم داشت شیلنگ را جمع میکرد که آسیب نبیند. گفتم ولش کن، فقط بدو بیا بیرون.»
اما حتی هنگام عقبنشینی هم آن آتشنشان بیسیمش را جا نگذاشت. اکبرنژاد میگوید: «وسط دویدن، بیسیمش افتاد. دوباره خم شد که آن را بردارد. همان لحظه دوباره موشک خورد.»
اصابت دوم به گفته او، درست همان نقطهای را هدف قرار داد که دقایقی قبل نیروهای امدادی در آن مستقر بودند. موج انفجار، او را چندین متر به جلو پرتاب کرد؛ تجربهای که هنوز با جزئیات در ذهنش مانده است. او تأکید میکند آنچه دیده، یک حمله کور نبوده، بلکه حملهای حسابشده علیه نیروهای امدادی بوده است.
اکبرنژاد با لحنی تلخ میگوید: «همه مشخص بودند؛ آتشنشان، اورژانس، هلالاحمر، نیروهای مدیریت بحران… همه با لباس فرم و خودروهای امدادی در صحنه بودند. هر کسی از بالا نگاه میکرد، کاملاً متوجه میشد اینها نیروهای امدادیاند. اما دقیقاً همانجایی را میزدند که امدادگرها تجمع کرده بودند.»
او معتقد است هدف تنها تخریب زیرساختها نبود: «قانع نبودند که فقط هدف را بزنند؛ میخواستند تلفات انسانی بگیرند. میخواستند میان امدادگرها کشتهگیری کنند. من این را در چند صحنه با چشم خودم دیدم.»
حسن اکبرنژاد میگوید در روزهای جنگ، خیلی زود فهمیده بودند که بسیاری از روایتهایی که درباره اهداف حملات منتشر میشود، با آنچه در میدان میدیدند تفاوت دارد. او از شبی یاد میکند که خبر رسید یک پایگاه هدف قرار گرفته است؛ اما وقتی خود را به محل رساند، با واقعیتی دیگر روبهرو شد؛ ساختمانی که موشک به آن اصابت کرده بود، یک بیمارستان بود؛ بیمارستانی خیریه در منطقه ۱۲ تهران که بیشتر بیمارانش از اقشار ضعیف جامعه بودند.
او میگوید بعد از تکرار حملات، نیروهای امدادی مجبور شده بودند برای جلوگیری از تلفات بیشتر، دقایقی صبر کنند تا مطمئن شوند موج دوم حمله انجام نمیشود. همین تأخیر اما گاهی جان مجروحانی را میگرفت که زیر آوار یا میان بخشهای تخریبشده منتظر کمک مانده بودند.
اکبرنژاد میگوید آن شب نتوانست بیرون بماند: «گفتند فعلاً وارد نشوید، احتمال تکرار حمله هست. اما واقعاً دلم طاقت نیاورد. احساس کردم اگر نروم، شاید آدمهایی آن داخل بمانند که بشود نجاتشان داد.»
وقتی وارد بیمارستان شد، با صحنهای روبهرو شد که هنوز بعد از گذشت ماهها، از ذهنش پاک نشده است. راهروهای تخریبشده، شیشههای خردشده و پرستارانی که میان دود و اضطراب، کودکان را از بخشها خارج میکردند. بخشی از مسیرها با آوار بسته شده بود و امدادگران مجبور بودند بیماران را از مسیر پارکینگ و راههای فرعی خارج کنند.
او تعریف میکند که ناگهان خبر رسید هنوز تعدادی از پرستاران و بیماران در بخش سیسییو ماندهاند. وقتی علت را پرسید، پاسخ شنید: «امکان جابهجاییشان نیست. اگر دستگاهها قطع شود، زنده نمیمانند.»
اکبرنژاد میگوید نیمههای شب، حوالی ساعت دو یا سه صبح، وارد طبقهای شد که بخش مراقبتهای ویژه در آن قرار داشت؛ طبقهای که موج انفجار، شیشههایش را شکسته و سرمای شب را به داخل کشانده بود. پرستارها رنگ به چهره نداشتند، اما هنوز کنار تخت بیماران ایستاده بودند.
او میگوید: «دو، سه پدر سالخورده روی تختها بودند، با دستگاه تنفس و علائم حیاتی. میگفتیم منتقلشان کنید، اما پرستارها میگفتند اگر یکی از دستگاهها جدا شود، از دست میروند.»
یکی از تصویرهایی که بیش از همه در ذهنش مانده، پیرمردی است که از شدت ترس و شوک، تمام بدنش میلرزید؛ آنقدر که تخت زیر بدنش تکان میخورد. دستگاه تنفس هنوز کار میکرد، اما اطرافش پر از شیشههای شکسته بود. چند تخت آنطرفتر، پیرزنی زیر پتو افتاده بود و از شدت سرمایی که از پنجرههای شکسته به داخل میوزید، آرام نمیشد. پرستاری با دست پرده پارهشده را گرفته بود تا باد کمتری وارد بخش شود تا آمبولانس برسد.
اکبرنژاد میگوید: «آن صحنهها دیگر فقط صحنه جنگ نبود؛ صحنه انسان بود. صحنه آدمهایی که وسط آن جهنم، هنوز سعی میکردند جان دیگری را نگه دارند.»
او از دختری هم یاد میکند که پشت موانع امنیتی ایستاده بود و برای مادرش ضجه میزد. مادرش در همان بخش سیسییو بستری بود. اکبرنژاد میگوید خودش به سمت او رفته تا آرامش کند: «به او گفتم مادرت را منتقل کردهایم. نمیتوانستم حقیقت را همان لحظه بگویم. فقط میخواست بداند مادرش زنده است و کجا بردهاند.»
به گفته او، دقایق طولانی فقط تلاش کرده خانوادهها را آرام کند؛ خانوادههایی که میان دود، آژیر و بیخبری، دنبال نام عزیزانشان میگشتند و نمیدانستند بیمارشان هنوز زنده است یا نه؟ .
او تأکید میکند اینجا بیمارستان است و نگهبانهای ما حتی باتوم هم ندارند.
اکبرنژاد میگوید بعدها هم همین الگو را در نقاط مختلف دیده؛ از مراکز درمانی و توانبخشی گرفته تا بیمارستانهای سوختگی و درمانی. به گفته او، در بسیاری از شبها، وقتی خبر یک انفجار یا «عملیات تروریستی» اعلام میشد، با رسیدن به محل، چیزی که میدیدند خانههای مردم و شهروندانی بود که با لباس راحتی و در دل زندگی روزمره، ناگهان زیر آوار جنگ مانده بودند.
او میگوید: «بعضی شبها وقتی میرسیدیم، مردم هنوز با لباس خانه وسط خیابان ایستاده بودند؛ شوکه، زخمی، خاکآلود… آدمهایی که فقط چند دقیقه قبل، در خانهشان زندگی عادی داشتند.»
اکبرنژاد میگوید دردناکترین بخش آن شبها، فقط صدای انفجار یا دیدن آوار نبود؛ دیدن زندگیهای نیمهتمامی بود که در چند ثانیه فرو میریختند. مردمی که نه در پادگان بودند، نه در مقر نظامی؛ آدمهایی معمولی که در خانههایشان زندگی میکردند و ناگهان خودشان را وسط جنگ پیدا کردند.
او از یکی از شبهای عملیات در منطقهای مسکونی یاد میکند؛ شبی که وقتی به محل رسیدند، مردم هنوز با لباس خانه، هراسان و خاکآلود از ساختمانها بیرون میآمدند. بعضیها حتی فرصت نکرده بودند کفش بپوشند. بعضیها هنوز در شوک بودند و نمیفهمیدند دقیقاً چه اتفاقی افتاده است.
اکبرنژاد میگوید: «یک پدر خانواده را دیدم که کاملاً خیس بود و فقط لباس زیر تنش بود. گرد و خاک انفجار روی بدن خیسش نشسته بود و گلآلود شده بود. گفتم چرا این شکلی آمدی بیرون؟ گفت داخل حمام بودم، انفجار شد و فقط فرار کردم.»
نیروهای امدادی تلاش میکردند نقطه اصابت را پیدا کنند و همزمان ساکنان ساختمان را بیرون بیاورند. برخی واحدها قفل شده بود و راه خروج بسته مانده بود. آنها با زحمت کرکرهها و درهای گیرکرده را باز میکردند تا خانوادهها بتوانند خارج شوند.
اکبرنژاد تعریف میکند که آن شب، همسایهها مدام از جوانی نام میبردند که گویا برای برداشتن وسیلهای دوباره به خانه برگشته بود. میگفتند شاید هنوز داخل واحدش باشد. امدادگران چند بار طبقات را جستوجو کردند، اما اثری از او پیدا نکردند.
او میگوید: «بالا و پایین را دوباره گشتیم. خانه تقریباً خالی بود. فکر کردیم شاید خارج شده باشد. اما آخر سر وقتی پایین آمدیم، دیدیم پیکرش در حیاط پشتی افتاده است.»
به گفته او، موج انفجار پس از اصابت مستقیم به اتاق، آن جوان را از کنار تخت به بیرون پرتاب کرده بود. اکبرنژاد هنوز چهرهاش را به یاد دارد؛ «یک جوان عادی، خوشپوش و خوشچهره» که هیچ نسبتی با آن روایتهایی که درباره «هدف امنیتی» یا «ترور» گفته میشد، نداشت.
او میگوید: «ایستاده بودیم کنار پیکرش. برای انتقال، کاور مخصوص شهدا آوردند. بعد خانوادهاش رسیدند…»
سختترین لحظه، به گفته او، زمانی بود که برادر شهید خودش را به محل رساند. مردی که میان گریه و شوک، مدام تلاش میکرد چیزی را توضیح دهد؛ انگار میخواست ثابت کند برادرش هیچ ارتباطی با ادعاهایی که درباره حادثه گفته میشد، نداشته است.
اکبرنژاد میگوید: «برادرش حال خوبی نداشت. مدام تکرار میکرد که او یک آدم عادی بود، اهل زندگی بود، انگار دلش میخواست همه بدانند برادرش فقط یک شهروند معمولی بوده که وسط خانهاش کشته شده.»
او میگوید در آن لحظه فهمیده بود جنگ فقط ساختمانها را ویران نمیکند؛ آبرو، آرامش، خاطره و حتی هویت آدمها را هم زیر آوار میبرد. خانوادههایی که هنوز پیکر عزیزشان روی زمین بود، همزمان مجبور بودند ثابت کنند او «آن چیزی» که دربارهاش گفته میشود، نبوده است.
اکبرنژاد آرام میگوید: «بعضی داغها فقط داغ مرگ نیست؛ داغ توضیح دادن است… اینکه خانوادهای وسط آن وضعیت، مجبور شود بگوید عزیز ما فقط داشت زندگی میکرد.»
روایت حسن اکبرنژاد، روایت شهری است که در آن، جنگ فقط در خطوط مقدم جریان نداشت؛ جنگ تا اتاق خواب مردم، تا تخت بیماران، تا دل خانوادههایی رسیده بود که هنوز باور نمیکردند عزیزشان، تنها چند ثانیه پس از یک زندگی عادی، به بخشی از آمار قربانیان جنگ تبدیل شده است.