۷ شاهکار سینمایی که زیبایی طبیعت را به خانه شما میآورند
در این ۷ فیلم جدید طبیعت نه پسزمینه، بلکه نیرویی تعیینکننده و شخصیتمحور است و انسان را در برابر عظمت خود به چالش میکشد.
فرارو- در دورانی که سینما اغلب بر دیالوگ و درامهای انسانی متمرکز است، این ۷ فیلم جدید با قرار دادن طبیعت در مرکز روایت، تجربهای متفاوت از مواجهه انسان با نیروهای خاموش، کهن و بیاعتنا ارائه میدهند.
به گزارش فرارو به نقل از اوتساید آنلاین، فصل جوایز اسکار معمولاً پرهیاهو و شلوغ است، اما امسال سکوت نقش اصلی را بازی میکند. اگر با دقت به رقابتها نگاه کنید، متوجه تغییری معنادار در نگاه فیلمسازان برجسته به طبیعت خواهید شد. پیشتاز این موج، فیلم «Train Dreams» است؛ یک حماسه تأملبرانگیز درباره زندگی در دل طبیعت وحشی که موفق شده چهار نامزدی اسکار، از جمله بهترین فیلم، را به دست آورد. این اثر با بازی جوئل اجرتون داستان کارگری داغدیده را روایت میکند که به غرب آمریکا پناه میبرد. در این فیلم، طبیعت نهتنها پسزمینه، بلکه همبازی، دشمن و در نهایت، نوعی رستگاری است؛ پیوندی میان انسان و چشمانداز که یادآور سینمای ترنس مالیک است.
اما «Train Dreams» یک استثنا نیست؛ بخشی از یک جریان است. در برخی از بهترین فیلمهای امسال، طبیعت دیگر صرفاً منظرهای زیبا یا مکانی برای «خودشناسی» به سبک روایتهای کلیشهای نیست. اینجا با نیرویی کهن، بیتفاوت و گاه بیرحم روبهرو هستیم؛ نیرویی که اجازه نمیدهد نادیده گرفته شود و حضورش را بهعنوان بازیگر مکملی سرسخت تحمیل میکند.
برای آن دسته از تماشاگرانی که سینما را با چاشنی شگفتی هستیشناسانه دوست دارند، اینها فیلمهایی هستند که در آنها «بیرون رفتن» فقط محل وقوع داستان نیست؛ خودِ داستان است.
Train Dreams
این فیلم را میتوان مهمترین درام طبیعتمحور سال ۲۰۲۵ دانست. اقتباسی از رمان کوتاه و تکاندهنده دنیس جانسون که در آن، جوئل اجرتون نقش رابرت گرینیه، کارگر اوایل قرن بیستم را بازی میکند؛ مردی که پس از از دست دادن خانوادهاش، در جنگلهای آیداهو ناپدید میشود. آنچه میبینیم، صرفاً بقا نیست، بلکه نوعی حلشدن تدریجی در طبیعت است. این فیلم، طبیعت آمریکا را نه بهعنوان پناهگاهی رمانتیک، بلکه بهمثابه شاهدی خاموش و کهن تصویر میکند. جنگلها گرینیه را درمان نمیکنند؛ او را در خود جذب میکنند. و همین کوچکشدن انسان در برابر عظمت طبیعت است که به او وضوح و صداقت میبخشد.
The Gorge
مایلز تلر و آنیا تیلور-جوی در نقش دو تکتیرانداز نخبه ظاهر میشوند که در برجهای دیدهبانی دو سوی یک دره عظیم و محرمانه مستقر شدهاند؛ شکافی که میتواند همسنگ گودال ماریانا باشد، با این تفاوت که روی خشکی قرار دارد و شاید ماهیتی فراطبیعی داشته باشد. اسکات دریکسون از عناصر هیجانانگیز ژانر استفاده میکند، اما آنچه در ذهن میماند، عظمت عمودی و ترسناک دره است؛ خلأیی که به «دیگریِ مطلق» بدل میشود. اینجا طبیعت نه پرورشدهنده، بلکه زندانی از آسمان و سنگ است؛ استعارهای دقیق از هر شغلی که از تو میخواهد به چیزی که مقابل چشمت است، خیره شوی و وانمود کنی معنایی ندارد.
Avatar: Fire and Ash
سومین سفر جیمز کامرون به سیاره پاندورا، این بار به زیستبومهای آتشفشانی و قبیلهای موسوم به «مردمان خاکستر» میپردازد. جلوههای بصری، طبق انتظار، عظیم و خیرهکنندهاند: لولههای گدازه، دهانههای حرارتی و اکوسیستمهایی نورانی که در دل ویرانی زندهاند. با وجود افراط در جلوههای ویژه، هسته مضمونی فیلم همچنان جدی و صادقانه است: تقابل نگاه بومی به طبیعت با خشونت بهرهکشانه. کامرون با جهانهای خیالیاش مانند یک زیستشناس میدانی رفتار میکند. تناقض ماجرا اینجاست که گرانترین فیلم طبیعتمحور تاریخ، عمدتاً روی هارددیسکها وجود دارد؛ اما نتیجه، همچنان تأثیرگذار است.
Vermiglio
داستان این فیلم در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم و در روستایی دورافتاده در کوههای ایتالیا میگذرد. مائورا دلپرو اجازه میدهد آلپ همان کاری را بکند که همیشه میکند: جداکردن، بالا بردن و تحمیل سکوت. برف اینجا کارتپستالی نیست؛ واقعیتی است خشن و محدودکننده. این فیلم نمونهای از سینمای آرام است برای کسانی که میدانند ارتفاع و هوای رقیق، حتی شیوه فکرکردن را تغییر میدهد. کوهها شرور نیستند؛ صرفاً شرایط زندگیاند و انسانها ناچارند خود را با آن تطبیق دهند.
Flow
انیمیشنی بدون دیالوگ درباره گربهای که در زمینی پساآدمی و غرق در آب حرکت میکند. گینتس زیلبالودیس، کارگردان فیلم، از انسانوارهسازی آسان پرهیز میکند و به غریزه و همکاری خاموش حیوانات میدان میدهد. نتیجه، چیزی میان اسطوره و مستند طبیعت است: جهانی که پس از ما، بیتفاوت به نبودمان، خود را بازسازماندهی میکند. شهرها به رودخانه بدل میشوند و حیوانات قواعد تازهای میآموزند. عجیب آنکه فیلم غمانگیز نیست؛ حتی امیدوارکننده است. طبیعت برای فقدان ما سوگواری نمیکند؛ فقط به کارش ادامه میدهد.
Hamnet
کلوئی ژائو با همان نگاه شاعرانه «سرزمین آوارهها»، به سراغ تراژدی خانوادگی شکسپیر میرود؛ مرگ پسرش، همنت. فیلم که در طبیعت واقعی انگلستان ساخته شده، میپرسد آیا جهان طبیعی میتواند مرهم فقدانی تحملناپذیر باشد یا فقط منظرهای زیبا فراهم میکند تا زمان کار خودش را بکند. اینجا طبیعت نمادین نیست؛ کاربردی است. گیاهان دارو هستند، خاک نقش درمانگر دارد و راهرفتن به آیینی روزمره بدل میشود. تصویری از دورانی که انسانها پیش از مد شدن اصطلاح «لمس طبیعت»، به آن تکیه میکردند.
Frankenstein
اقتباس مورد انتظار گییرمو دلتورو از «فرانکنشتاین»، بر قاببندی قطبی رمان مری شلی تمرکز دارد؛ تعقیب نهایی در گسترههای یخزدهای که در آن، جاهطلبی به آنتروپی میرسد. یخها باشکوهاند، مرگبار و کاملاً بیتفاوت. تمدن و بهانههای انسانی در این سرما بهسرعت فرو میپاشد. دلتورو بهخوبی میداند که شمال، مکانی همزمان خشن و فلسفی است؛ جایی که هرآنچه در انسان شکننده است، در سرمای مطلق میشکند.
این فیلمها یادآورند که گاهی، برای دیدن حقیقت، باید از مرکز صحنه کنار رفت و اجازه داد طبیعت حرف آخر را بزند؛ حتی اگر آن حرف، سکوت باشد.