شب حادثه به خانه پدر نگار رفتم. همسر دوستم گفت غذا درست میکند و من هم گفتم حالا که اینطور است سالاد را هم من آماده میکنم. در سالاد داروی خوابآور ریختم تا آنها بخوابند و من به راحتی بتوانم طلاها را سرقت کنم. نیمهشب که خواستم طلاها را بدزدم نگار بیدار شد و دید من چه کردهام به همین خاطر نگار را خفه کردم و بعد خانه را آتش زدم و فرار کردم.