قرار بود ما لیدا را به خانه برسانیم و برگردیم. نزدیک خانه لیدا بودیم که یکدفعه دیدم حامد عصبانی شد و فحش داد. به او گفتم چه شده گفت: پسری به لیدا متلک گفته است. من سعی کردم حامد را آرام کنم. گفتم من چیزی نشنیدم و تو اشتباه میکنی، اما حامد خیلی عصبانی بود. گفت: پسر جوان به لیدا نظر دارد و به او نگاه کرده است. سر همین موضوع درگیری اتفاق افتاد. من به دفاع از حامد وارد شدم البته سعی کردم درگیری را تمام کنم. وقتی پسر جوان دید ما دو نفر هستیم و زورش نمیرسد، یکدفعه رفت. بار اول من فکر کردم همه…