«بابا مرا هل داد و انداخت بغل عمو. دود و آتش بود که دیدم. آتشی که همه جا را داغ کرده بود. دیدم که داشتند آدمها میسوختند.» اینها را محمد پارسا با زبان کودکانه اش تعریف میکند. زمان این حادثه تنها یک سال و ٨ ماه داشت. الان حدودا ٨ ساله است. ولی صحنههای ترسناک این ماجرا در ذهنش حک شده و هنوز هم شبها کابوس میبیند. با گریه بیدار میشود و مادرش را صدا میزند. مادری که دیگر نیست. پدری که دیگر از او حمایت نمیکند.