من مدتی بعد وقتی سربازیام تمام شد، از این موضوع باخبر شدم. آنقدر تحمل شکنجههایی که مادرم شده بود و روزگاری که خودم داشتم برایم سخت شده بود که تصمیم گرفتم خودکشی کنم. مادرم در این مدت که من نبودم، انگار به اندازه ۲۰ سال پیر شده بود. من نمیتوانستم به خواهر و برادرم کمک کنم. آنها زیر دست نامادری بودند. میدانستم چه میکشند، چون من خودم هم زیر دست ناپدری بزرگ شده بودم. مقدار زیادی قرص خوردم تا همه چیز تمام شود، اما زنده ماندم؛ مادرم سریع من را به بیمارستان برد و نجاتم داد.