چهارشنبه ظهر بود که تلفنم زنگ خورد. خانمی پشت خط بود، گفت: از کلانتری ترمینال جنوب در تهران تماس میگیرد. اسم و فامیلم را گفت و از من پرسید آیا علی را میشناسم. با هیجان گفتم بله مادرش هستم. وقتی گفت که پسرم پیش او است و من باید او را پیش خودم بیاورم از خوشحالی نزدیک بود بیهوش شوم. آن پلیس زن بهترین خبر دنیا را به من داد و وقتی فهمیدم چطور برای پیداکردن من تلاش کرده است، واقعا دوست داشتم که دستش را ببوسم. بلافاصله به تهران رفتم و پسرم را دیدم.