خانهاش محلهی مختاری تهران است؛ همان محلهای که سقفها کوتاهند و خانهها در دل هم فرورفتهاند؛ بغل به بغل؛ کیپِ هم؛ شبها صدای سرفههای خشک سیگارِ مرد همسایه را میشود شنید و البته نالههای مکرر همسر آقای «دال» را؛ او که دیگر محتضر است و روی یک تخت فنری کنار اتاق بیحرکت افتاده؛ زندگی نباتی.....