شاکی گفت: بهروز از من قول گرفت به خانهاش بروم تا بیشتر با هم آشنا شویم. میگفت به من علاقه بسیاری پیدا کرده و دلش میخواهد هر چه زودتر و قبل از رفتن من از ایران، با هم ازدواج کنیم. من هم به خانهاش رفتم، اما به محض ورود، او با تهدید دست و پایم را بست و هر چه پول، دلار و یورو همراهم بود را از من گرفت.