مرحوم گلنراقی از ترس پدرش، جرات نمیکرد به خانه برود! مدتی، شبها وقتی همه خواب بودند به خانه میرفت تا اینکه یک شب پدرش بیدار ماند و همین که حسن از دیوار به حیاط خانه پرید، مچ دستش را گرفت و گفت میبینم که مطرب شدی!
۱ مطلب
مرحوم گلنراقی از ترس پدرش، جرات نمیکرد به خانه برود! مدتی، شبها وقتی همه خواب بودند به خانه میرفت تا اینکه یک شب پدرش بیدار ماند و همین که حسن از دیوار به حیاط خانه پرید، مچ دستش را گرفت و گفت میبینم که مطرب شدی!