ترنج موبایل
کد خبر: ۹۸۳۸۰۸

زخمی که عمیق‌تر شد/ روایتی از مجروحان جنگ، چهار ماه پس از حمله به مدرسه شجره طیبه

زخمی که عمیق‌تر شد/ روایتی از مجروحان جنگ، چهار ماه پس از حمله به مدرسه شجره طیبه

نازنین‌زهرا هفته‌های اول جنگ شرایط عجیب و غریبی داشت، یک دفعه در خواب جیغ می‌کشید و با کابوس‌ها می‌پرید. جنگ برای خیلی‌ها با خاموش شدن صدای موشک‌ها تمام شد، اما برای او و خانواده‌اش، هنوز در رفت‌وآمد میان بیمارستان‌ها، اتاق‌های عمل و جای خالی کودکی ادامه دارد که هیچ وقت فرصت به دنیا آمدن پیدا نکرد.

پس از گذشت حدود چهار ماه هنوز یادآوری لحظه‌های انفجار در مدرسه برای نازنین‌زهرا سخت است؛ لحظاتی که تجربه آن برای هیچ انسانی آسان نیست چه برسد به کودک. صدا و لرزش‌های مهیب، آتش و ریزش آوارها اگر نتواند تمام وجود یک کودک را از هم بشکافد، تصویر آن حتما تا همیشه در خاطره‌اش می‌ماند و این تنها یک بخش ماجراست، چراکه آن حجم بزرگ آشفتگی به‌طور همزمان، جز جراحت جسمی و روحی، تبعات زیادی را در زندگی او و اطرافیانش باقی خواهد گذاشت. مانند آنچه برای نازنین‌زهرا و خانواده‌اش رخ داده است و پدرش می‌گوید که جنگ و موشک تاماهاک که بر سر مدرسه فرود آمد، ضربه بزرگ و دامنه‌داری به زندگی آن‌ها وارد کرده است. 

به گزارش اعتماد، نازنین‌زهرا از دانش‌آموزان مدرسه شجره طیبه است؛ دختربچه‌ای ۱۲ساله که از چهار ماه پیش، در رفت و آمد برای درمان جراحت‌های جنگ است. حدود ساعت ۱۱ و سی دقیقه ظهر روز نهم اسفند، زمانی که در انتظار پدر بود تا به مدرسه برسد با فرود آمدن تاماهاک بر سر مدرسه وارد سخت‌ترین روزهای زندگی‌اش شد.

در همان ثانیه‌های اول، خود را در میان خرابه‌های کلاس درس یافت در حالی که به گفته پدرش، اسحاق حیدری یک چشمش به سمت بیرون، آویزان شده بود. یک جسم بزرگ روی بدنش سنگینی می‌کرد و بوی سوختگی به مشامش می‌رسید. با چشم دیگر که دقت کرد، متوجه شد آن جسم سنگین در بزرگ ورودی کلاس درسشان است. موج انفجار آن را روی بدنش پرتاب کرده و یک طرف آن در آتش می‌سوخت. یکی از دختران همکلاسی کمک کرد تا نازنین‌زهرا بتواند از زیر در بیرون بیاید. فرار کردند و در مسیر فرار، یکی دیگر از همکلاسی‌ها را -که زیر آوار در حال سوختن بود- نجات دادند. 

نازنین‌زهرا با جراحت‌های فراوان از آن مهلکه جان سالم به در برد، اما تبعات آن اتفاق، تنها به این به جراحت‌ها محدود نماند. او در تمام این چهار ماه در انتطار تولد نوزادی بود که قرار بود برادرش باشد و حتی برایش نام امیرعلی را هم انتخاب کرده بود. امیرعلی قرار بود زندگی این خانواده را تکان دهد، اما پنجشنبه شب؛ چهارمین روز تیر ماه و همزمان با عاشورا وقتی هنوز جنین ۷ ماهه بود، از دست رفت. چرا؟

پدر نازنین‌زهرا ماجرا را این‌طور تعریف می‌کند. «پس از تولد نازنین‌زهرا تا ۱۲ سال بچه‌دار نشدیم تا اینکه سه ماه قبل از جنگ، متوجه شدیم که یک نفر دیگر قرار است به ما اضافه شود. آخر از کجا می‌دانستیم جنگ می‌شود؟ جنگ که شد همسرم سه ماهه باردار بود و ما در برابر همه آن مشکلات قرار گرفتیم. دخترم آسیب زیادی دید و از همان روز فشار بسیار شدیدی به همسرم وارد شد. دخترمان به خاطر جراحت‌ها دو بار عمل داشت و دو، سه بار دیگر هم باید به اتاق عمل برود. می‌دانید هر بار که بچه به اتاق عمل می‌رود چقدر به مادر استرس وارد می‌شود.»

موضوع اما تنها استرس نبود، نازنین‌زهرا حدود یکی، دو هفته پیش که برای عمل جراحی به شیراز رفته بود، کرونا گرفت. بعد وقتی به میناب برگشتند مادر هم مبتلا به کرونا شد. در میناب برای درمان اقدام کردند، اما در نهایت ریه جنین آب آورد و در حالی که تنها ۷ ماه در شکم مادرش زندگی کرده بود از دنیا رفت. «همان روز جواز دفن برایش صادر شد منت‌ها چون تعطیل بود، بچه‌ام در سردخانه ماند تا بعد از پایان تعطیلات بتوانیم او را دفن کنیم. حال همسر و دخترم خوب نیست. ما در خانه و جلوی نازنین، ناراحتی‌مان را خیلی هم ابراز نمی‌کنیم. گناه دارد، این همه فشار را تحمل کرده.» 

حال اسحاق حیدری هم چندان تعریفی ندارد و آنقدری ناراحت است که بعد از دست دادن امیرعلی به چشم‌های غمگین دخترش نگاه کرده و به او گفته که «نسل ما را خراب کردند.» برای او سخت‌ترین لحظه، همان لحظه‌ای بود که زیر آوار دنبال دخترش می‌گشت و خبر نداشت که در بیمارستان است بعد هم البته از آن لحظه‌ای یاد می‌کند که فهمید بچه دوم از دست رفته است. «دامنه این جریان بعد از سه ماه هنوز دامنگیر ماست.» 

مجروحیت نازنین‌زهرا آن‌طوری که پدرش می‌گوید از سمت یک چشم است؛ کاسه چشم، بینی، فک و دندان‌هایش خرد شده و هنوز غذا خوردن برایش دردناک است. گلایه دارد که مدرسه و استان برای روند درمانی کم‌کاری کرده‌اند اگرچه قدردان برخی اقدامات درمانی از سوی وزرات بهداشت هم هست.

«همان روز رفتیم بندر و در بخش خصوصی چشم را بعد از اقدامات درمانی بستند، اما تا یک ماه همین‌طور عفونت می‌کرد. تازه بعد از اینکه عفونت چشم بهبود یافت، قابلیت عمل پیدا کرد. با هماهنگی وزارتخانه و دانشگاه علوم پزشکی شیراز عمل جراحی انجام شد، یک لیوان ترکش و تیر و تخته از پشت چشم نازنین‌زهرا بیرون آوردند و زیر و پشت چشم؛ قسمتی که به واسطه ترکش‌ها سوراخ شده بود را پروتز گذاشتند. حالا هم درگیر درمان دندان‌ها هستیم، اما مدرسه برای هزینه‌ها پاسخگو نیست. چند ماه قبل تا زمانی که رسانه‌ها سراغ ما نیامده بودند خبری از ما نداشتند و خدا شاهد است که تا یک ماه، کسی در خانه ما را نزد در حالی که آن روزها با وجود قطعی اینترنت کار خودم هم با مشکل مواجه شده بود.» 

پیگیری قضایی موضوع

اسحاق تنها ۴۱ سال دارد. ۱۴ سال راننده تاکسی بود، اما ماشینش خراب شد و حالا در کار جوجه‌کشی و فروش پرنده‌های زینتی مثل کبوترهای خاص از طریق فضای مجازی است. می‌گوید تا پیش از ماجراهای جنگ درآمد بدی نداشته و گاهی حتی تا ۱۰۰ یا ۲۰۰ میلیون هم می‌رسید، اما حالا درآمدش یک‌چهارم شده. در زمان جنگ دوازده روزه، اتفاقات دی ماه و بعد جنگ چهل روزه که اینترنت‌ها قطع شد به کسب و کارش ضربه وارد شد به نوعی بیکار شد و هیچ درآمدی نداشت. فشار اقتصادی و نبود محل درآمد در این سه برهه زمانی برای او و خانواده‌اش یکسان بود، اما اصابت موشک به مدرسه در نخستین روز جنگ و مجروحیت دخترش شرایط را نسبت به گذشته متفاوت کرد.

باید به فکر خرج زندگی می‌بود، همزمان غصه می‌خورد و برای دخترش، زمان طلایی درمان را در نظر می‌گرفت، آن هم در شرایطی که جراحت، صورت نازنین‌زهرا را هدف گرفته بود. «خانه‌نشین شده بودم و در همین حال باید هزینه می‌کردم البته که فاکتورهای برخی هزینه‌ها در بخش خصوصی حدود ۱۶۰ تا ۱۷۰ میلیون تومانی می‌شد که با بدبختی آن را از مدرسه دریافت کردم، مثلا گفتم؛ گرفتارم حتی پولی ندارم غذا بخورم پرداخت نشه، چنین و چنان می‌کنم. خلاصه… در نهایت پرداخت کردند، اما بعد دیگر انگار با ما قهر کردند و سمت ما نیامدند.

پس از انجام کارهای پزشکی قانونی قصد دارم بابت دیه و کوتاهی‌های انجام شده در درمان، موضوع را قضایی کنم تا مشخص شود کدام دستگاه در این زمینه مسوول است. من حتی از شیراز با مسوول مجتمع تماس گرفتم و گفتم؛ هزینه ایاب و ذهاب و غذا را پرداخت کنید، خودتان می‌دانید شرایط چطور است. من یک هفته است که اینجا هستم، اما در جواب من گفت؛ برو خدا رو شکر بچه‌ات زنده است. گفتم؛ آخر این جواب است؟ باز هم درود به شرف دوستان در دانشگاه علوم پزشکی شیراز.»

به‌طور کلی اما او معتقد است که در زمینه مجروحین جنگ، ضعیف عمل می‌شود در حالی که مجروح خیلی زیاد است. «خدا شاهد است نازنین‌زهرا تنها نیست، تعداد زیاد است و گرفتاریم، اما نازنین‌زهرا جزو مواردی است که جراحت بیشتری دارد و ترکش خورده. جراحت بقیه بیشتر سوختگی بود که تا حدی درمان شد ولی کسانی که مورد اصابت ترکش قرار گرفتند باید به‌طور مداوم جراحی شوند و هر کدام از اقدامات درمانی‌شان زمانی دارد. مثلا الان زیر چشم نازنین پروتز گذاشته‌اند و گفتند باید پروسه زمانی سه تا چهار ماهه آن بگذرد تا درمان شود و برویم برای عمل بعد، چون یک پلک هم افتادگی دارد. در این مدت ریکاوری، فکر کردم دندان‌هایش را درست کنیم، چون موج انفجار باعث شده دندان‌هایش هم به هم بریزد. سرش را که پایین می‌آورد گوشش سوت می‌کشد.» 

از همه جا بی‌خبر بودیم

اسحاق حیدری از حدود چندین دهه پیش ساکن میناب است و خوب می‌داند که مثلا این محوطه‌ای که حالا مورد اصابت موشک‌های امریکایی قرار گرفته، منطقه نظامی نبوده است، بنابراین هنوز هم متعجب است که چرا یک مدرسه دخترانه هدف حمله بوده. «اینجا زمانی پادگان و مرکز آموزشی نیروی دریایی بود و بچه‌های مردم برای سربازی به اینجا می‌آمدند، اما حدود ۱۰ تا ۱۵ سال پیش تخلیه شده بود. اینجا را تغییر کاربری دادند و تجاری شده بود. مغازه، آبمیوه‌فروشی، درمانگاه و داروخانه و یک کارواش داشت که خودم داخلش رفته بودم. اینها را اجاره داده بودند، اما الان همه تخریب شده و یک دکتر هم از درمانگاه شهید شد. با ماهواره‌ها و تجهیزاتی که دارند نمی‌توانیم بپذیریم اشتباه کرده‌اند و نفهمیده زده‌اند، چون حتی در اپلیکیشن اسنپ هم این مکان به عنوان مدرسه کاملا مشخص است. بچه‌ها دقیقه قبل داشتند در حیاط فوتبال بازی می‌کردند، عجیب است که صبر کرده بچه‌ها داخل بروند و بعد موشک را پرتاب کرده است.» 

روز حادثه، پدر نازنین با وجود فاصله چهار، پنج کیلومتری‌اش از مدرسه، جزو چند نفر اولی بود که سر صحنه رسید. «در خانه نشسته بودیم و از همه جا بی‌خبر هنوز نمی‌دانستیم که جنگ شده. من داشتم با نت کلنجار می‌رفتم که کارم را شروع کنم، اما وصل نمی‌شد. یکی از دوستام تماس گرفت که مگر خبر نداری جنگ شده و تهران را زده‌اند؟ گفتم اینجا که هیچ خبری نیست. ساعت حدود ۱۱ و چهارده دقیقه هم معلم نازنین‌زهرا که بعد خودش هم به همراه فرزندش شهید شد با خانمم تماس گرفت که دنبالش برویم. خلاصه ماشینم را از خانه پدرم برداشتم و به سمت مدرسه رفتم. به دو کیلومتری مدرسه نرسیده بودم که دود ناشی از اصابت موشک را دیدم. به یک کیلومتری مدرسه که رسیدم موشک دوم اصابت کرد. وقتی رسیدم با سرعت به سمت در مدرسه دخترانه رفتم. هنوز راه را نبسته بودند و نیروی نظامی و هلال‌احمر هم نرسیده بودند. چند نفری از والدین هم آنجا بودند و دنبال بچه‌های خود می‌گشتند.»

اسحاق حیدری در آن ثانیه‌ها هیچ امیدی نداشت که دخترش را پیدا کند و با ناامیدی میان آوارها می‌گشت همزمان نازنین‌زهرا در سمتی دیگر به همراه معلم و دو دانش‌آموز همین مدرسه سعی داشتند به بیمارستان برسند و سر خیابان دست تکان می‌دادند تا یک ماشین گذری به آن‌ها کمک کند.

«نیم‌ساعت، چهل دقیقه در میان آوارها دنبال دخترم می‌گشتم. خانمم تماس گرفت و گفت که میگن نازنین بیمارستانه. گفتم؛ دروغ می‌گن حتما قراره دوباره اینجا موشک بخوره به خاطر همین می‌خوان تخلیه کنن. دوباره هم تماس گرفت و تاکید کرد که برو بیمارستان. رفتم بیمارستان و وقتی که رسیدم داخل، دیدم نازنین وسط راهرو است و مثل قیر خون بالا می‌آورد. این بچه‌ها جزو پنج، شش مجروح نخستی بودند که به بیمارستان میناب رسیده بودند و هنوز خیلی شلوغ نبود ولی خیلی ضعیف عمل کردند.» در بیمارستان بودند که اعلام شد می‌خواهند به بیمارستان هم حمله کنند، بنابراین صندلی نگهبان را آوردند و نازنین را روی آن گذاشتند تا در حیاط بیمارستان سوار ماشین شود.

«با سرعت به سمت بندرعباس رفتیم و بعد از هماهنگی به یک کلینیک خصوصی مراجعه کردیم. شرایط بندرعباس هم خیلی جنگی بود و از همان روز اول فرودگاه و نیروی دریایی آنجا را می‌زد. البته در کلینیک خصوصی هم پزشک نبود، اما پرستار بخشی از ترکش‌ها را بیرون کشید و بقیه ترکش‌ها ماند تا ۱۲ ظهر فردا که دکتر کار آن‌ها را انجام داد و چشم را بستند. سه، چهار روز بعد هم عفونت شروع شد و تا یک ماه و نیم درگیر عفونت بودیم. در آن روزها هیچ کس سراغ ما را نگرفت، اما بعد رسانه‌ها ماجرا را خبری کردند و به واسطه یکی از خبرنگاران برای دبیرکل هلال‌احمر هم نامه نوشتم، پیدایشان شد.» 

پدر نازنین‌زهرا درباره درمان دندان‌های دخترش به بنیاد شهید مراجعه کرده است، اما چون هنوز درصد جانبازی مشخص نیست، گفته‌اند نمی‌توانیم کاری کنیم. «روزهای اول رفتم بنیاد شهید به من گفتند شهدا در اولویت هستند. گفتم دکتر گفته اگر ۱۵۰ میلیون را نداشته باشی که هزینه کنی، چشم دخترت باید تخلیه شود. بعضی اقدامات نیاز به فوریت دارد. آن بنده خدا که شهید شده جایش در بهشت است مثل بچه من که ۷ ماهه از بین رفت و یک نفر همانجا به من گفت؛ برو خدا رو شکر کن هفت ماهه است و جایش در بهشت است.

شهدا که جایشان خوب است باید به داد زنده‌ها برسیم که هزار بلای دیگر سرشان نیاید و گرفتار تبعات بعدی نشوند. بنیاد شهید برای محل اقامت در شیراز هماهنگی‌هایی را کرده بود، اما برای دندان‌ها گفتند باید درصد جانبازی مشخص شود. قرار است دکتر از تهران بیاید پرونده را ببیند و تایید کند، اما هنوز که نیامده. گفتم خب الان مثلا اگر این درصد پایین باشد نباید دندان‌هایی که در مدرسه این‌طور شده، درست شود؟ خودمان که این دندان‌ها را خرد نکردیم.» 

ما گدا نیستیم

او همزمان از خیریه‌ها و افرادی که به نام نازنین‌زهرا کمک جمع‌آوری می‌کنند هم گلایه دارد. «آبروی ما را بردند تا چیزی می‌شود یک خیر معرفی می‌کنند. به قرآن محمد ما گدا نیستیم. از طرف فامیل چند بار با من تماس گرفتند و گفتند که در گروه‌ها به اسم نازنین لینک کمک گذاشته‌اند. کمک‌هایی هم که به اسم دخترم جمع می‌کنند، معلوم نیست کجا می‌رود. یک نفر حتی به من گفت یک بچه گوشواره‌هایش را به اسم کمک به نازنین‌زهرا درآورد، اما اینکه کجا رفته؟ معلوم نیست. ما نیازی نداریم که کسی بخواهد کمک جمع کند. دولت باید هزینه‌های درمان را بر عهده بگیرد.

زشت است که آدم را به این و آن بچسبانند. مثلا بابت دندان‌ها به من می‌گویند در شیراز بمان یک خانم دکتر آنجا کار را انجام می‌دهد در حالی که در استان خودمان دکترهای زیادی هستند که می‌توانند این کار را انجام دهند. بعد هم ارتودنسی این‌طور نیست که یک دفعه تمام شود و باید مرحله به مرحله انجام شود و شاید لازم باشد هر سه روز یک‌بار بخشی از آن انجام شود. من اینجا زندگی دارم و باید کار کنم. قضیه چشم متفاوت بود، اینجا نمی‌شد، بنابراین یک هفته، ده روز شیراز ماندیم. پزشک برای بینی‌اش گفته چهار سال بعد باید عمل شود، اما برای افتادگی پلک چپ قرار است دوباره به شیراز برویم.» 

حالا مهم‌ترین درخواست او و همسرش درمان نازنین‌زهراست. «هیچ چیز اضافی نمی‌خواهیم فقط مثل روز اول شود.» 

رفت و آمدهایی که این مدت نازنین‌زهرا برای درمان از این شهر به آن شهر داشت او را خیلی اذیت کرد، چون پیش از جنگ هم بیشتر خانه‌نشین بود و خیلی اهل بیرون رفتن نبود. «نزدیک۴۰ روز می‌رفت بندرعباس و برمی‌گشت. تقریبا هر روز صبح می‌رفتیم.» اما مصائب نازنین‌زهرا تنها به همین اواخر محدود نمی‌شود، چهارساله بود که متوجه شدند تومور مخچه دارد و برای درمان تحت عمل جراحی سنگینی هم قرار گرفت، بنابراین از همان زمان امکان انجام ورزش سنگین نداشت.

«حتی برای ورزش‌های مدرسه هم منع داشت و باید خیلی مواظب می‌بود که توپ هم به سرش برخورد نکند. کمی قبل‌تر از روی اپن آشپرخانه افتاده و پشت سرش ضربه خورده و مخچه‌اش آبسه کرده بود. ما آن زمان متوجه نشده بودیم، اما با گذشت زمان، روی تعادل در راه رفتنش تاثیر گذاشت. تازه به راه افتاده بود و ما فکر می‌کردیم‌عدم تعادل به همین علت است بعد که پیگیر شدیم، فهمیدیم که ضربه باعث آبسه شده و بعد به این صورت درآمده.» 

پدر اینجا مکث می‌کند و می‌گوید: «بعد از جراحی اما مشکل برطرف شده بود و با همه آن سختی‌ها، شاگرد اول کلاس بود.» 

نازنین‌زهرا هفته‌های اول جنگ شرایط عجیب و غریبی داشت، یک دفعه در خواب جیغ می‌کشید و با کابوس‌ها می‌پرید، اما حالا از آن روزها کمی فاصله گرفته. شاید تنها چیزی که این روزها همچنان کمی آرامش می‌کند همان بازی‌های کامپیوتری است که همیشه به آن علاقه داشته. خیلی کم حرف می‌زند و دوست ندارد حرف‌هایش درباره آن روز بازتاب پیدا کند. دوست ندارد، لحظه انفجار برایش یادآوری شود و به آن روز و آن ساعت برگردد. جنگ برای خیلی‌ها با خاموش شدن صدای موشک‌ها تمام شد، اما برای او و خانواده‌اش، هنوز در رفت‌وآمد میان بیمارستان‌ها، اتاق‌های عمل و جای خالی کودکی ادامه دارد که هیچ وقت فرصت به دنیا آمدن پیدا نکرد.

ارسال نظرات
خط داغ