سایه در قاب؛ روانکاوی فیلم «روزهای جانانه» اثر ویم وندرس
اگر «روزهای جانانه» چیزی را در سکوت نگفته باشد، همانجا پنهان است؛ در همین نگاه کوتاه به آسمان، در همین طلبیدن نور. فیلمی که بهظاهر درباره مردی است که توالتهای عمومی توکیو را تمیز میکند، در لایهای عمیقتر روایتی است از نبردی آرام با سایههای درون؛ روایتی که در آن، نور از میان تاریکی میتابد، نه بهجای آن.
صبحی دیگر. نور از لای پرده میخزد و روی صورت مردی مینشیند که هنوز چشم باز نکرده. هیرایاما بیدار میشود، بیآنکه به ساعت نگاه کند، بیآنکه گوشیای در کار باشد. صدای رفتگر از خیابان میآید، همان صدای همیشگی. بلند میشود، به درخت کوچک کنار پنجره آب میدهد، دستش را روی برگها میکشد و بعد در را باز میکند. به آسمان نگاه میکند. این لحظه هر روز تکرار میشود، آنقدر که چشم ما دیگر آن را نمیبیند. اما اگر «روزهای جانانه» چیزی را در سکوت نگفته باشد، همانجا پنهان است؛ در همین نگاه کوتاه به آسمان، در همین طلبیدن نور. فیلمی که بهظاهر درباره مردی است که توالتهای عمومی توکیو را تمیز میکند، در لایهای عمیقتر روایتی است از نبردی آرام با سایههای درون؛ روایتی که در آن، نور از میان تاریکی میتابد، نه بهجای آن.
صبحی دیگر. نور از لای پرده میخزد و روی صورتش مینشیند. هیرایاما بیدار میشود، بیآنکه به ساعت نگاه کند، بیآنکه گوشیای در کار باشد. صدای رفتگر از خیابان میآید، همان صدای همیشگی. بلند میشود، رختش را مرتب میکند، به درخت کوچک کنار پنجره آب میدهد. دستش را روی برگها میکشد، آرام، مثل کسی که با موجودی زنده حرف میزند. بعد در را باز میکند و به آسمان نگاه میکند. این لحظه، هر روز تکرار میشود. آنقدر که چشم ما دیگر آن را نمیبیند. اما اگر فیلم چیزی را در سکوت نگفته باشد، همانجا پنهان است. در همین نگاه کوتاه به آسمان. در همین طلبیدن نور.
ما آدمها از بدو تولد سوژه کامل نیستیم. لکان میگفت سوژه در نظم نمادین ساخته میشود؛ در خانواده، در زبان، در انتظاراتی که پیش از ما وجود داشتهاند و مرزهای میل ما را میکشند. میل هرگز ارضا نمیشود، نه چون ابژهاش پیدا نمیشود، بلکه چون خودِ میل از یک فقدان بنیادین زاده شده. زندگی هیرایاما در ظاهر نتیجه انتخاب است. او تنهایی را انتخاب کرده، نظافت توالتهای عمومی را انتخاب کرده، نوار کاست را بهجای استریم، کتاب کاغذی را بهجای صفحه گوشی. خواهرش که با ماشین لوکس و راننده شخصی سر میرسد، با شوکه شدنش همین را تأیید میکند: این مرد میتوانست زندگی کاملاً متفاوتی داشته باشد. اما پرسش روانکاوی این است که آیا آن انتخاب واقعاً از خودِ او برخاسته؟ انتخاب هیرایاما بیش از آنکه انتخاب باشد، نشانه است. نشانه راهحلی است که سوژه در نظم نمادین غیرقابل تحمل پیدا میکند؛ راهحلی دردناک اما پایدار. او خود را در شکاف جامعه گذاشته، به انسان نامرئی تبدیل شده. سکوتش، زیرلبی حرف زدنش، عادت نداشتن به گفتگو با همکار جوانش، همه به عقبنشینی از نظم نمادین اشاره دارند. و رویاهایش، آن تصاویر سیاهوسفید درهمتنیده که هر شب از ذهنش میگذرند، پنجرهای به ناخودآگاهاند. تصاویری تکهتکه، رویهمافتاده، بیمنطق روایی. رویا در روانکاوی راه شاهی به ناخودآگاه است، اما رویاهای هیرایاما پر از نمادهای کلاسیک فرویدی نیستند و نیاز به تعبیر ندارند. آنها خودِ سایهاند، نه استعارهای از آن.
یونگ سایه را آن بخشی از روان میدانست که منِ آگاه نمیپذیرد و به ناخودآگاه میراند. سایه همهچیزهایی است که ما نیستیم یا فکر میکنیم نیستیم. اما سایه ناپدید نمیشود. در تاریکی رشد میکند، در رویا ظاهر میشود، در لغزشهای زبانی خود را نشان میدهد و اگر انکار شود، به شکل نشانههای روانتنی بازمیگردد. هیرایاما سایهاش را انکار نمیکند. او سایهاش را قاب میگیرد. هر روز ناهار، دوربین آنالوگ قدیمیاش را برمیدارد و از بازی نور و سایه میان برگها عکس میگیرد. این کوموربی، این نور خورشیدی که از لای برگها نفوذ میکند، فقط یک پدیده بصری نیست. یک تمرین روزانه آگاهی است. هیرایاما نور را میطلبد تا سایه را قابل تحمل کند. و اینجا نکته کلیدی است: او سایه را حذف نمیکند، آن را قاب میگیرد. در عکاسی، سایه نه دشمن نور است و نه نقیصه تصویر. سایه شرط وجود تصویر است. بدون سایه، نور فقط سفیدی بیمعناست. هیرایاما این را میداند. او نه از سایه میگریزد و نه با آن میجنگد. با آن بازی میکند.
و بعد آن مرد میآید. مردی که هفت سال پیش ماما را ترک کرده، بازگشته. سرطان لاعلاج دارد. آمده تا قبل از مرگ آشتی کند. هیرایاما او را در آغوش ماما میبیند و چه میبیند؟ نه خیانت، نه رابطه پنهانی. آشتی در آستانه مرگ. مردی که میگوید سرطان دارد و در حال مرگ است و برای طلب بخشش برگشته. سرطان، استعاره فیزیکی چیزی است که سالها در تاریکی رشد کرده. هفت سال، عددی که در بسیاری از سنتها نماد چرخه کامل است. هفت سال سایه. هفت سال فاصله. و حالا در آستانه پایان، او نور را میطلبد. هیرایاما چه میکند؟ نصیحت نمیکند. دلسوزی نمیکند. او را به بازی سایهبازی دعوت میکند. در ساحل رودخانه، زیر نور، دو مرد میانسال مثل کودکان با سایههایشان بازی میکنند. این صحنه که میتوانست مضحک یا احساساتی باشد، به یکی از عمیقترین لحظات فیلم تبدیل میشود. چرا؟ چون در آن لحظه، سایه از دشمن به همبازی تبدیل میشود. مرد سرطانی آمده بود تا با سایهاش بجنگد یا تسلیمش شود. هیرایاما به او یاد میدهد که سایه را بازی کند، نه اینکه از آن بگریزد. و آن مرد، پیش از مرگ، آشتی را تجربه میکند؛ نه فقط با ماما، بلکه با خودش. هفت سال انکار، هفت سال سایه روی سایه، تا جایی که بدن خودش به سایه تبدیل شد. سرطان، استعاره نهایی سایهای است که انکار شده. اما هیرایاما این منطق را نقض میکند. نه با انکار سایه، بلکه با بازی با آن. او نشان میدهد که سایه را میتوان دوباره قاببندی کرد، نه حذف. و در این قاببندی، سایه از تهدید به همراه تبدیل میشود.
در سنت ذهنآگاهی، تاریکی با انکار نمیرود. با حضور قابل تحمل میشود. این دقیقاً همان چیزی است که هیرایاما هر روز تمرین میکند. هر صبح که از خانه بیرون میآید و به آسمان نگاه میکند، در واقع نور آگاهی را میطلبد. این یک آیین روزانه است: پیش از مواجهه با جهان، با نور ارتباط میگیرد تا سایهها را قابل تحمل کند. نور در فیلم همیشه آنجاست؛ زیر درخت، روی دیوار توالت، در انعکاس شیشه. هیرایاما نور را نمیسازد؛ توجه میکند. و این تفاوت ظریفی است که کل فیلم را از یک اثر امیدبخش سادهلوحانه به یک مراقبه وجودی تبدیل میکند. سایه با توجه به نور موجود روشن نمیشود، بلکه قابل تحمل میشود. و این همان کوموربی است: نور از میان سایهها میتابد، نه بهجای آنها.
هیرایاما سایهاش را نه انکار میکند و نه از آن فرار میکند. او در همان زندگی، با همان سایهها، دوباره سوژه میشود. این بازسازی نه از طریق انکار سایه، بلکه از طریق پذیرش آن بهعنوان بخشی از خود رخ داده. خواهرزادهاش آمده و رفته. همکارش استعفا داده. مرد سرطانی مرده یا خواهد مرد. ماما همچنان در میخانهاش هست. هیچکدام از اینها زندگی هیرایاما را تغییر نداده. اما رابطه او با خودش تغییر کرده. در پایان فیلم، هیرایاما در ونش نشسته. نوار کاست پتی اسمیت پخش میشود. او گریه میکند یا شاید بخندد. صورتش در نور و سایه میرقصد. دوربین ثابت میماند. هیچ اتفاقی نمیافتد. اما همهچیز اتفاق افتاده.
کوموربی، تمرین روزانه آگاهی است برای قابل تحمل کردن سایههای درون، نه حذف آنها. هیرایاما نه قهرمان است و نه قدیس. او مردی است که یاد گرفته با سایهاش زندگی کند و در این زندگی، لحظههایی از نور را قاب بگیرد. و شاید این، تنها چیزی است که یک انسان میتواند از زندگی بخواهد: نه رهایی از سایه، بلکه توانایی دیدن نور از میان آن.