آیا قدم زدن در خیابان هم ممنوع شد؟
تناقض ماجرا روشن است: از یک سو، توان اقتصادی جوانان برای انتخاب تفریح محدود میشود و از سوی دیگر، شکلهای کمهزینهتر گذران وقت هم زیر ذرهبین میروند.
فرارو- طنازسادات حسینیفر؛ با محدودتر شدن برخی بسترهای در دسترس برای تفریح و افزایش بیسابقه هزینهها، این پرسش بنیادین پیش روی سیاستگذاران قرار میگیرد که جوانان دقیقاً در کدام بستر ایمن و در دسترس باید زیست اجتماعی خود را تجربه کنند؟
اظهارات اخیر علی رفیعی، رئیس اداره نظارت بر اماکن پلیس تهران بزرگ، محدودیتهای فعالیت کافهها را به بحث عمومی کشانده. البته استدلال او درباره ممنوعیت قلیان به ضوابط صنفی بازمیگردد. اما وجود یک قانون، بهتنهایی، ضرورت و پیامدهای اجرای آن را به آحاد جامعه توضیح نمیدهد و همچون نشخوار فکری مدام اینگونه مطرح میشود که چرا برخی محدودیتها در مقطع کنونی برجسته شدهاند و مهمتر از آن، سیاستگذار چه تصویری از نیازهای اجتماعی جامعه امروز دارد؟
وقتی اعلام میشود کافهها نباید در فاصله یک کیلومتری مراکز آموزشی فعالیت کنند، باید پرسید این فاصله بر چه شواهدی استوار است. آیا پژوهشی نشان میدهد که نزدیکی کافه به دانشگاه، بهخودیخود، آسیبزاست؟
اگر چنین محدودیتی قرار است از آسیبی جلوگیری کند، نسبت میان آن دو باید روشن باشد. نمیتوان صرف اشاره به کارشناسی و آسیبشناسی را جایگزین ارائه شواهد کرد. بهویژه وقتی تصمیمها مستقیما بر کار، معاشرت و زندگی روزمره شهروندان اثر میگذارند و در برخی موارد اظهارنظرهایی که کاملا مبنای قانونی دارند با واکنشهای عمومی همراه میشوند.
شهر برای جوانان تنگتر میشود
مشکل از جایی شروع میشود که کافه فقط یک واحد صنفی دیده و بر هم مبنا تعریفی برای آن مطرح میشود. تعریف این است. کافه محلی برای فروش نوشیدنی است که میتوان فعالیتش را با چند دستورالعمل محدود کرد. حال آنکه کافه در زندگی شهری امروز چنین تعریف کوتاهی ندارد. گاهی جای خالی اتاق کار، سالن مطالعه، محل قرار دوستانه یا حتی فضای عمومی قابل دسترس را پر میکند.
تاریخ شهرها بارها این کارکرد را ثبت کرده است. مثلا قهوهخانههای عثمانی از قرن شانزدهم به محل تبادل خبر و معاشرت تبدیل شدند. کافههای پاریس در قرن هجدهم میزبان گفتوگوهای روشنفکری بودند و کافههای وین برای بسیاری از شهروندان حکم اتاق نشیمن دوم را داشتند. این نمونهها قرار نیست هر کافهای را فضایی بینقص نشان دهند. حرف سادهتر است. معنای شهر که فقط وجود خانه و محل کار نیست. زندگی اجتماعی هم با رفتوآمد میان این دو خلاصه نمیشود. که اگر اینطور باشد آنقدر کسالتبار خواهد شد که آسیبهای آن از وجود کافههایی در یک کیلومتری مراکز آموزشی هم خطرناکتر خواهد بود.
با این حال، در سیاستگذاری مربوط به فضاهای شهری، کمتر میتوان نشانی از این فهم پیدا کرد. گویی تا وقتی یک مکان در چارچوبی محدود و از پیش تعریفشده فعالیت میکند، مسئلهای وجود ندارد. اما همین که معنای خود را با نیاز و سلیقه نسل جدید مطابقت میدهد با سد مواجه میشود. به هر حال عشق به سدسازی در ایران ریشهای پرقدرت دارد، اما با رصدی کلی باید در نظر گرفت که آیا جامعه زیر بار فشار اقتصادی و سایه سنگین جنگ احتمالی توان پذیرش این سدها را دارد؟!
خیابان تنها گزینه است
این انتخابها و تغییر کاربری اماکنی که پیشتر معنای متفاوتی داشت در خلاء اقتصادی اتفاق نمیافتند. هزینه تفریح بالا رفته و قدرت خرید بسیاری از جوانان کاهش پیدا کرده است. سفر، رستوران، کنسرت و حتی نشستن در کافه، برای بخشی از جامعه به انتخابهایی پرهزینه تبدیل شدهاند. در نتیجه، سبد تفریحی روز به روز آب رفتهاند. حالا یک نوشیدنی در کافهای اقتصادی هم میتواند هزینهای باشد که باید دربارهاش حسابوکتاب کرد. اگر پیشتر هر روز یا هفتهای چندبار بود، حالا ماهی یکبار یا چندبار شده است.
با این وصف، بخشی از جوانان به خیابان بازمیگردند. قدم میزنند، با خودرو دور میزنند یا در فضاهایی حضور پیدا میکنند که هزینه کمتری دارد. مثلا پارکها یا معابر شهری که جذابیتهای بصری دارند. بعد همین حضور، با عبارت «بدون هدف مشخص» توصیف و به موضوع نارضایتی بدل میشود. تناقض ماجرا روشن است. از یک سو، توان اقتصادی جوانان برای انتخاب تفریح محدود میشود و از سوی دیگر، شکلهای کمهزینهتر گذران وقت هم زیر ذرهبین میروند.
قرار نیست هر نوع دوردور یا هر رفتار خیابانی پذیرفته شود. مزاحمت، اخلال در رفتوآمد و تخلف باید با ضوابط مشخص مدیریت شوند. اما میان برخورد با یک تخلف عینی و مسئلهدار دانستن حضور جوانان در شهر تفاوت وجود دارد. «بیهدف بودن» نه بهخودیخود جرم است و نه میتوان آن را با معیارهای اداری به مسئلهای عمومی تبدیل کرد. مگر قرار است هر حضور اجتماعی، توجیهی اقتصادی، آموزشی یا شغلی داشته باشد؟
ممنوعیت به جای سیاستگذاری
ممنوعیت قلیان، محدودیت موسیقی، پلمب کافهها و لغو کنسرتها، هرکدام ممکن است دلایل و جزئیات متفاوتی داشته باشند. اما وقتی این اتفاقها در کنار هم قرار میگیرند، پرسشی فراتر از هر پرونده صنفی طراحی میشود. پرسش این است. آیا سیاستگذاری درباره تفریح و زندگی اجتماعی، به فهرستی از بایدها و نبایدها تقلیل پیدا کرده؟
قرار نیست محدودیتها را بدون بررسی کنار بگذاریم یا ضرورت نظارت بر اماکن را انکار کنیم. مسئله این است که محدودیت باید دلیل روشن، تناسب با هدف و نتیجه قابل ارزیابی داشته باشد. اگر از آسیب اجتماعی حرف میزنیم، باید نشان دهیم کدام آسیب، با چه شواهدی و از چه مسیری قرار است کاهش پیدا کند. اگر هم قرار است شکلهای موجود تفریح محدود شوند، باید توضیح داد چه گزینههای دیگری برای پاسخ به نیاز جامعه وجود دارد.
نمیتوان از جوانان انتظار داشت در خانه بمانند، در خیابان بیهدف نباشند، کافه را با محدودیتهای متعدد تجربه کنند و برای کنسرت هم همیشه با احتمال لغو روبهرو باشند بیآنکه کسی درباره جایگزین این فضاها پاسخ روشنی بدهد.
به طور کلی جامعه را که نمیتوان با حذف تفریح به بهانه مدیریت اوضاع اداره کرد. اگر حضور جوانان در شهر مسئله شده، پیش از هر چیز باید دید چه سهمی از این وضعیت محصول کوچک شدن قدرت خرید و محدود شدن گزینههای در دسترس است. نمیتوان همه درها را بست و بعد از آدمها پرسید چرا پشت درها ایستادهاند. محدودیت ممکن است یک فضا را تعطیل کند، اما نیازی را که آن فضا پاسخ میداد از بین نمیبرد.
اگر سیاستگذار برای این نیاز پاسخی نداشته باشد، فقط صورت مسئله را از کافه و خیابان به جای دیگری منتقل کرده است. آن هم در جامعهای که بیش از هر زمان دیگری باید درباره هزینههای اجتماعی محدود کردن انتخابهای روزمرهاش پاسخگو بود.