روزهای پایانی امام علی از زبان شیعه و سنی
سميه امرالهی
29 شهريور 1387 ساعت 15:39
شهادت جان سوز علی امیر المومنین (ع) اسوه ی عشق راستین به خدا و عدالت، بر تشنگان زلال عدالت و پارسایی تسلیت باد.
---------------------
روزهای پایانی امام علی (ع) از زبان شیعه و سنی
علي آن جوانمردي است كه پناه تمام حقجويان و عدالتخواهان است. او داراي شخصيتي است كه از هر جهت براي مردم شگفتانگيز است و تمام افرادي كه در مورد اين شخصيت داد سخن دادهاند در يك چيز با هم متفقالقولند كه «علي عليهالسلام نمونه والاي خردمندی ، دنیا گریزی ، گناه هراسی و عدل و بيان است.»(1) جبران خليل جبران ، اندیشمند مسیحی ، علي عليهالسلام را آن موجودي ميداند كه با عاليترين معاني هستي پيوند خورده است و به كمال روحي نائل آمده است. به نظر جبرانخليل، نه او از روح كلي جهان لحظهاي دور ميشود، و نه روح كلي جهان از او. (2)
علي(ع) چه مظلوم بود و آغاز مظلوميتش چقدر زودهنگام! درست از لحظهاي كه پيكر پاك رسولالله را به خاك سپرد . و خود چه مظلومانه از مظلوميتش ميگويد: «پس از وفات پيامبر صليالله عليه و آله و بيوفايي ياران، به اطراف خود نگاه كردم، ياوري جز اهل بيت خود نديدم كه اگر مرا ياري كنند كشته خواهند شد، پس به مرگ آنان رضايت ندادم. چشم پر از خار و خاشاك را ناچار فروبستم و با گلويي كه استخوان شكسته در آن گير كرده بود جام تلخ حوادث را نوشيدم و خشم خويش را فروخوردم و بر نوشيدن جام تلختر از گياه حنظل، شكيبايي نمودم.(3)
پيشبيني شهادت اميرالمومنين (ع) توسط پيامبر (ص)
پيامبر در گذشته ، شهادت حضرت علي(ع) را به ايشانخبر داده بود كه در ذيل به دو مورد از آن اشاره شده است: اولين پيشبيني در جنگ احد بود، هنگامي كه حضرت علي(ع) پس از پايان جنگ با حسرت به ياران به شهادترسيدهاش نگاه ميكرد و تأسف ميخوردند كه چرا شهادت نصيب او نشده است. حضرت محمد(ص) به او فرمودند: «علي جان! تو در آينده به شهادت خواهي رسيد.»
دومين پيشبيني در روز جنگ خندق بود و در آن روزي كه سر مبارك حضرت توسط شمشير عمروبن عبدود شكافته شد و از سر مباركشان خون ميرفت. پيامبر در حالي كه زخم سر حضرت را پانسمان ميكردند، ميفرمودند: «أينَ أنَا يومٌ يضربك أشقي الاخرين علي رأسك و يخضب لَحْيَتُك من دَم رأسِك»؛ عليجان، آنگاه كه شقاوتپيشهترين انسانها با شمشير ستم و تجاوز فرق مباركت را هدف قرار ميدهد و محاسنت را با خون سرت رنگين ميسازد، من كجا هستم تا زخم سرت را چون امروز پانسمان كنم؟(4)
مستدركالصحيحين از حيات اسدي روايت كرده است كه گفت: علي عليهالسلام فرمود، رسول خدا صليالله عليه و آله به من خبر داد كه بهزودي بعد از درگذشت من است كه با تو نيرنگ خواهند كرد. تو بر ملت و دين من زنده خواهي ماند، و بر سنت من كشته خواهي شد. هركس تو را دوست بدارد مرا دوست داشته و هركس دشمنت بدارد، مرا دشمن داشته و بهزودي اين (اشاره به محاسن) به وسيله اين (اشاره به فرق سر) خضاب ميشود.(5)
در كنزالعمال، ج 6، ص 57 آمده است كه رسول خدا فرمود: «علي(ع) هرگز نخواهد مرد مگر بعد از آنكه دلش مالامال از غيظ و خشم و اندوه باشد و نميرد مگر آنكه او را به قتل برسانند.»(6)
ابنجرير در تاريخ طبري، ج 2 و متقي در كنزالعمال، ج 6 روايتي آوردهاند كه روزي رسول خدا فرمودند: شقيترين جنس بشر دو نفرند، يكي آنكه در قوم ثمود بود و ناقه صالح را كشت؛ دوم آنكه تو را با خون سرت رنگين ميكند.(7)
پيشبيني خود حضرت در مورد شهادت خويش
آمده است كه اميرالمومنين هر زمان ابن ملجم را ميديد به اين بيت اشاره ميكرد:
اريد حياته و يريد قتلي
عذيرك من خليلك من مرادي
من خير او را ميخواهم و او درصدد كشتن من است، كيست كه از جانب اين دوست مرادي تو عذرخواهي كند.
زماني كه حضرت علي اين سخنان را ميگفتند، ديگران به آن حضرت عرض ميكردند: براي چه او را نميكشي؟ و ايشان ميفرمودند: چگونه قاتل خود را بكشم؟ و اين سخن نشان دهنده آن بود كه پيامبر قبلاً كشته شدن حضرت علي عليهالسلام را به دست ابن ملجم به ايشان گفته بودند. (8)
و گفتهاند كه اميرالمومنين همواره نسبت به ابنملجم با مهرباني و نيكي رفتار ميكردند. در روايات آمده كه وقتي ماه رمضان سال چهلم هجري فرا رسيد علي عليهالسلام شبي را نزد امام حسن عليهالسلام و شبي را نزد امام حسين عليهالسلام و شبي را نزد دخترانش بهسر ميبردند و در هنگام صرف غذا هم بيش از سه لقمه نميخوردند و ميگفتند: اين يك شب يا دو شب، سرانجام فرمان خدا فراميرسد و درون من تهي است و سرانجام هم بعد از سپري شدن چند شب ايشان به شهادت رسيدند. (9)
در طبقات ابنسعد، ج 3 آمده كه امجعفر سريه روايت كرده است كه گفت: «من آب به دست حضرت علي عليهالسلام ميريختم، ناگهان سر به آسمان بلند كردند. ريش خود را با دست گرفتند و تا برابر بيني بالا آوردند و به آن خطاب كردند: واهاً لك، واي بر تو، بهزودي با خون رنگين خواهي شد. اين را گفت و روز جمعه همان هفته ضربت به فرق سر مباركشان فرود آمد. (10)
و آوردهاند كه اميرالمومنين در سال آخر زندگي خويش همواره مردم را از شهادت خويش آگاه ميساختند و به آنها ميفرمودند: شمايان در سال جاري همگي به طواف خانه خدا ميرويد، اما نشان آن اين است كه من در ميان شما نخواهم بود «و آيت ذلك أني لست فيكم.» (11)
رواياتي از روز آن اتفاق شوم
اسدالغابه روايتي را درباره حسن بن علي عليهالسلام آورده، و ابنعبدالبر هم از عبدالرحمانسلمي روايت كرده است كه گفتهاند: صبح آن شبي كه علي عليهالسلام شهيد شدند، به نزد حسن بن علي رفتم و ايشان احاديثي برايم فرمودند كه از آن جمله ايشان فرمودند: هنگام سحر از پدرم شنيدم كه ميفرمودند: پسرم، امشب رسول خدا را در خواب ديدم، و برايش نقل كردم كه از امتت بعد از رحلتت چه مصيبتها ديدم، پيامبر فرمودند: نفرينشان كن. من عرضه داشتم بارالها، عوض اين مردم چيزي به من بده كه بهتر از ايشان باشد و عوض من اميري بر آنان مسلط كن كه بدتر از من باشد. در همين حال موذنش آمد كه نماز حاضر است. پدرم برخاست و به مسجد رفت و دو نفر به او حمله كردند كه شمشير يكي بر طاق خورد و ضربت ديگري فرقش را شكافت. (12)
صواعق محرقه نقل كرده آن شبي كه صبحش علي عليهالسلام ضربت خوردند، بسيار از حجره بيرون ميآمدند و به آسمان نظر ميانداختند و بسيار ميفرمودند: بهخدا سوگند دروغ به من نگفتهاند، اين همان شب است كه به من خبر دادهاند. همين كه هنگام سحر بيرون رفت ابن ملجم او را ضربت زد. (13)
انگيزه ابنملجم مرادي از به قتل رساندن حضرت علي (ع)
ابنملجم از گروه خوارج بود. روزي او با دو نفر از ديگر خوارج گردهم جمع شدند و در باره دوستان و ياراني كه در جنگ نهروان به دست حضرت علي عليهالسلام كشته شده بودند گفتوگو ميكردند و ميگفتند كه بعد از رفتن ياران و رفقاي ما زندگي براي ما هيچ سودي ندارد. سپس قرار گذاشتند كه 3 نفر را بكشند كه شامل علي عليهالسلام، معاويه و عمروعاص بود. ابن ملجم گفت: من علي را به قتل ميرسانم. ديگري گفت من معاويه را ميكشم و سومي گفت: من هم عمرو عاص را ميكشم. آن دو نفر كه مسئول كشتن عمر و عاص و معاويه بودند در كار خود ناكام ماندند و بعد هم به قتل رسيدند و فقط ابنملجم بود كه توانست حضرت علي عليهالسلام را به شهادت برساند كه او هم بعد از به شهادت رسيدن اميرالمومنين كشته شد. (14)
چگونگي به شهادترسيدن اميرالمومنين (ع)
آنگونه كه نقل شده است حضرت علي سپيده دم نوزدهم رمضان به مسجد آمدند، ايشان مدتي را به خواندن نماز گذراندند، سپس بر بام مسجد رفتند و اذان گفتند و بعد از گفتن اذان به درون مسجد آمدند. با مهرباني افرادي كه در مسجد خوابيده بودند را بيدار كردند و اين آيه شريفه را تلاوت ميكردند «ان الصلوه تنهي عن الفحشا و المنكر...»(15) و در ميان كساني كه در مسجد خوابيده بودند ابنملجم مرادي بود كه به رو خفته بود و شمشيرش را هم در زير لباس پنهان كرده بود. حضرت رو به او كرد و فرمود: اي بنده خدا، برخيز، چرا اينگونه خوابيدهاي؟ مگر نميداني خدا اينگونه خوابيدن را دوست ندارد؟ برخيز كه اينگونه خوابيدن شيوه شياطين است و از اين به بعد يا بر پهلوي راست يا چپ و يا بر پشت بخواب كه خواب دانشوران و فرزانگان اينگونه است. سپس بعد از نصيحت ابنملجم، دوباره رو به او كردند و فرمودند: گويي تو در انديشه كاري هستي كه گناه آن بهگونهاي است كه آسمان و زمين و كوهها نيز توان ديدن آن را ندارند، چرا كه در صورت انجام آن چيزي ماند كه آسمانها و زمين از هم بشكافند و كوهها از هم بپاشند و اگر بخواهم هم اينك تو را از آن چه زير جامهات پنهان داشتهاي آگاه ميسازم. سپس به طرف محراب رفتند و به نماز مشغول شدند.
ابنملجم كه تصميم داشت هنگام برخاستن از ركوع و يا هنگام سربرداشتن از سجده حضرت را مورد هدف قرار دهد، پس از آغاز نماز به صورت مخفيانه خود را به كنار ستوني كه حضرت علي به نماز ايستاده بودند، رساند تا بتواند در بهترين فرصت بزرگترين جنايت تاريخ را انجام دهد و زماني كه حضرت سر از سجده برداشتند ابنملجم كار پليد خود را به انجام رسانيد و فرق مبارك حضرت را با شمشير زهرآگين خود شكافت.
در همين هنگام حضرت(ع) با صورت مباركشان به محراب افتادند. در حاليكه زمزمه ميكردند: «بسم الله و بالله و علي ملت رسول الله»، «فزت و رب الكعبه»؛به خداي كعبه رستگار شدم. سپس حضرت نام قاتل خود را با صداي بلند گفتند تا حقيقت روشن شود و مردم ، مظلومي را گرفتار نكنند و ايشان در آن حالت درد و فشار ميفرمودند «فزت و رب الكعبه، هذا ما وعدالله و رسوله! و صدق الله و رسوله»؛ به پروردگار كعبه كه رستگار شدم. اين رويداد همان است كه خدا و پيامبرش به من وعده فرموده بودند و به راستي كه خدا و پيامبرش درست وعده داده بودند.» (16) و بعد از آن اتفاق ناگوار مردم به شيون و زاري پرداختند و اين مصيبت بيش از همه براي امام حسن عليهالسلام و امام حسين عليهالسلام سخت و ناگوار بود. در چهره امام حسن عليهالسلام در آن موقع غم و ناراحتي موج ميزد؛ غمي كه او را در اوج جواني به صورت پيرمردي سالمند درآورد و او چه خوب شرايط پدر را درك ميكرد. موقعي كه ديدند پدر به صورت تصنعي خود را طوري نشان ميدهد كه گويي اتفاق خيلي تلخي برايشان پيش نيامده است تا بتوانند محنت اين واقعه را از دوش مردم بردارند، سپس در حالي كه سعي ميكردند آرامش خود را حفظ كنند، سوي پدر رفتند تا به او كمك كنند، سپس در همين حال حضرت را به سوي خانهشان بردند. (17)
امام حسين عليهالسلام گريه ميكردند و ميفرمودند: هان اي پدر، ما پس از تو به چه كسي دل خوش داريم؟ پس از رحلت جانسوز پيامبر هيچ سوگ و فاجعهاي براي ما سختتر از شهادت تو نيست و اي پدر، گويي كه گريه را براي تو و روز شهادت تو آموختهام و پدر جان، به خدا بر من خيلي سخت است كه تو را بر اين حالت نظاره كنم. سپس حضرت دست مبارك خود را بر قلب مبارك امام حسين گذاشتند و فرمودند: پسرم، خدا به قلب توفانزدهات آرامش بخشد و پرشكوهترين پاداش را بر تو و برادران و خواهرانت ارزاني دارد. (18)
اين اتفاق ناگوار براي بسياري از ياران حضرت و مومنين سخت و گران بود. چنانكه بعد از اين اتفاق در چهره بعضي از صحابه ناراحتي كاملاً هويدا شد، به عنوان نمونه در چهره پسر ابي الصباح در كنار تعجب و بهت از اين اتفاق پشيماني هم پيدا شد. زيرا او بود كه كمي پيش از امام خواست به نماز صبح حاضر شود. اگر او چنين درخواستي نكرده بود و اگر او امام را به نماز نخوانده بود شايد امام از خانه بيرون نميآمدند، زيرا همه ميدانستند كه امام از چند روز پيش بيمار است و همينطور صحابه ديگر چون حجربن عدي ، عبدالله بن محمد الازدي، مغيره بن الحارث بن عبدالمطلب ... (19)
ابن ملجم را مردم محاصره كردند. او خاموش ايستاده بود و گمان ميكرد كه بايد اين همه بلا و آزاري را كه از طرف مردم ميبيند تحمل كند، زيرا او خود را همانند شهيدي ميديد كه از شكنجه احساس لذت ميكند.(20)
بعد از اينكه حضرت اميرالمومنين را به خانه بردند درخواست نمودند كه ابن ملجم را نزد ايشان بياورند. وقتي ابن ملجم به نزد علي عليهالسلام آمد، حضرت رو به او كرده و فرمودند: اي دشمن خدا! آيا من بر تو نيكي نكردم؟ گفت: آري يا اميرالمومنين و حضرت فرمودند: پس چرا دست به اين كار زدي؟ ابنملجم گفت: من چهل صبح شمشير خود را تيز كردم و از خدا خواستم كه بدترين خلق خدا با آن كشته شود و حضرت به او گفتند: تو با اين شمشير كشته خواهي شد، زيرا تو از جمله بدترين خلق خدا هستي.(21)
سپس بعد از اينكه پزشكان از درمان حضرت نااميد شدند حضرت فرمودند: «نفس در برابر نفس. اگر مردم ، او را به همانگونه كه مرا كشته است بكشيد و اگر سلامت رستم ، خود می دانم چه كنم.» در همين حال ابن ملجم حالتي داشت كه گويي فتح بزرگي كرده است و با اشاره به شمشير خود گفت: «آن را هزار درهم خريدهام و با هزار درهم زهرآگين كردهام، خدا او را دور دارد اگر بخواهد با وجود اين به من خيانت كند.» كه در اين هنگام سر و صداي حاضرين بلند شد و حضرت دستور دادند تا قاتل را بيرون برند و سپس حضرت به ديدار حق و به ديدار محبوبش رسول الله(ص) شتافت.(22)
در موقع شهادت حضرت اميرالمومنين عليهالسلام رو به فرزندان بزرگوارش امام حسن عليهالسلام و امام حسين عليهالسلام كردند و فرمودند: سفارشتان ميكنم كه از خدا بترسيد و به دنيا رو مكنيد، اگر چه به شما رو كند. به چيزي كه از دست رفته مگرييد، جز حق مگوييد، به يتيم رحم كنيد، درمانده را كمك كنيد، با حق مدارا كنيد، دشمن ستمكار باشيد و ياور ستم كش. به دستورهاي قرآن عمل كنيد و در كار خدا از ملامت ملامتگر بيم مكنيد. (23)
على عليه السلام از شنيدن سخن طبيب بر خلاف ساير مردم كه از مرگ ميهراسند با كمال بردبارى بحسنين عليهما السلام وصيت فرمود زيرا على عليه السلام را هيچگاه ترس و وحشتى از مرگ نبود و چنانكه بارها فرموده بود او براى مرگ مشتاقتر از طفل براى پستان مادر بود!
على عليه السلام در سراسر عمر خود با مرگ دست بگريبان بود،او شب هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله در فراش آنحضرت كه قرار بود شجعان قبائل عرب آنرا زير شمشيرها بگيرند آرميده بود،على عليه السلام در غزوات اسلامى همواره دم شمشير بود و حريفان و مبارزان وى قهرمانان شجاع و مردان جنگ بودند،او ميفرمود براى من فرق نميكند كه مرگ بسراغ من آيد و يا من بسوى مرگ روم بنابر اين براى او هيچگونه جاى ترس نبود،على عليه السلام وصيت خود را بحسنين عليهما السلام چنين بيان فرمود:
اوصيكما بتقوى الله و ان لا تبغيا الدنيا و ان بغتكما،و لا تأسفا على شىء منها زوى عنكما... (4)
شما را بتقوى و ترس از خدا سفارش ميكنم و اينكه دنيا را نطلبيد اگر چهدنيا شما را بخواهد و بآنچه از (زخارف دنيا) از دست شما رفته باشد تأسف مخوريد و سخن راست و حق گوئيد و براى پاداش (آخرت) كار كنيد،ستمگر را دشمن باشيد و ستمديده را يارى نمائيد.
شما و همه فرزندان و اهل بيتم و هر كه را كه نامه من باو برسد بتقوى و ترس از خدا و تنظيم امور زندگى و سازش ميان خودتان سفارش ميكنم زيرا از جد شما پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود سازش دادن ميان دو تن (از نظر پاداش) بهتر از تمام نماز و روزه (مستحبى) است،از خدا درباره يتيمان بترسيد و براى دهان آنها نوبت قرار مدهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه باشند) و در اثر بى توجهى شما در نزد شما ضايع نگردند،درباره همسايگاه از خدا بترسيد كه آنها مورد وصيت پيغمبرتان هستند و آنحضرت درباره آنان همواره سفارش ميكرد تا اينكه ما گمان كرديم براى آنها (از همسايه) ميراث قرار خواهد داد.و بترسيد از خدا درباره قرآن كه ديگران با عمل كردن بآن بر شما پيشى نگيرند،درباره نماز از خدا بترسيد كه ستون دين شما است و درباره خانه پروردگار (كعبه) از خدا بترسيد و تا زنده هستيد آنرا خالى نگذاريد كه اگر آن خالى بماند (از كيفر الهى) مهلت داده نميشويد و بترسيد از خدا درباره جهاد با مال و جا ن و زبانتان در راه خدا،و ملازم همبستگى و بخشش بيكديگر باشيد و از پشت كردن بهم و جدائى از يكديگر دورى گزينيد،امر بمعروف و نهى از منكر را ترك نكنيد (و الا) اشرارتان بر شما حكمرانى كنند و آنگاه شما (خدا را براى دفع آنها ميخوانيد) و او دعايتان را پاسخ نگويد.
اى فرزندان عبد المطلب مبادا به بهانه اينكه بگوئيد امير المؤمنين كشته شده ا ست در خونهاى مردم فرو رويد و بايد بدانيد كه بعوض من كشته نشود مگر كشنده من،بنگريد زمانيكه من از ضربت او مردم شما هم بعوض آن،ضربتى بوى بزنيد و او را مثله نكنيد كه من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود از مثله كردن اجتناب كنيد اگر چه نسبت بسگ آزار كننده باشد.
على عليه السلام پس از ضربت خوردن در سحرگاه شب 19 رمضان تا اواخر شب 21 در خانه بسترى بود و در اينمدت علاوه بر خانواده آنحضرت بعضى از اصحابشنيز جهت عيادت بحضور وى مشرف ميشدند و در آخرين ساعات زندگى او از كلمات گهر بارش بهرهمند ميگشتند از جمله پندهاى حكيمانه او اين بود كه فرمود:انا بالامس صاحبكم و اليوم عبرة لكم و غدا مفارقكم.
(من ديروز مصاحب شما بودم و امروز وضع و حال من مورد عبرت شما است و فردا از شما مفارقت ميكنم) .
مقدارى شير براى على عليه السلام حاضر نمودند كمى ميل كرد و فرمود بزندانى خود نيز از اين شير بدهيد و او را اذيت و شكنجه نكنيد اگر من زنده ماندم خود،دانم و او و اگر در گذشتم فقط يك ضربت باو بزنيد زيرا او يك ضربت بيشتر بمن نزده است و رو بفرزندش حسن عليه السلام نمود و فرمود:
يا بنى انت ولى الامر من بعدى و ولى الدم فان عفوت فلك و ان قتلت فضربة مكان ضربة.
(پسر جانم پس از من تو ولى امرى و صاحب خون من هستى اگر او را ببخشى خود دانى و اگر بقتل رسانى در برابر يك ضربتى كه بمن زده است يكضربت باو بزن) چون على عليه السلام در اثر سمى كه بوسيله شمشير از راه خون وارد بدن نازنينش شده بود بيحال و قادر بحركت نبود لذا در اينمدت نمازش را نشسته ميخواند و دائم در ذكر خدا بود،شب 21 رمضان كه رحلتش نزديك شد دستور فرمود براى آخرين ديدار اعضاى خانواده او را حاضر نمايند تا در حضور همگى وصيتى ديگر كند.
اولاد على عليه السلام در اطراف وى گرد گشتند و در حاليكه چشمان آنها از گريه سرخ شده بود بوصاياى آنجناب گوش ميدادند،اما وصيت او تنها براى اولاد وى نبود بلكه براى تمام افراد بشر تا انقراض عالم است زيرا حاوى يك سلسله دستورات اخلاقى و فلسفه عملى است و اينك خلاصه آن:
ابتداى سخنم شهادت بيگانگى ذات لا يزال خداوند است و بعد برسالت محمد بن عبد الله صلى الله عليه و آله كه پسر عم من و بنده و برگزيده خداست،بعثت او از جانب پروردگار است و دستوراتش احكام الهى است،مردم را كه در بيابان جهل و نادانى سرگردان بودند بصراط مستقيم و طريق نجات هدايت فرمودهو بروز رستاخيز از كيفر اعمال ناشايست بيم داده است.
اى فرزندان من،شما را به تقوى و پرهيز كارى دعوت ميكنم و بصبر و شكيبائى در برابر حوادث و ناملايمات توصيه مينمايم پاى بند دنيا نباشيد و بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخوريد،شما را باتحاد و اتفاق سفارش ميكنم و از نفاق و پراكندگى بر حذر ميدارم،حق و حقيقت را هميشه نصب العين قرار دهيد و در همه حال چه هنگام غضب و اندوه و چه در موقع رضا و شادمانى از قانون ثابت عدالت پيروى كنيد.
اى فرزندان من،هرگز خدا را فراموش مكنيد و رضاى او را پيوسته در نظر بگيريد با اعمال عدل و داد نسبت بستمديدگان و ايثار و انفاق به يتيمان و درماندگان،او را خشنود سازيد،در اين باره از پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود هر كه يتيمان را مانند اطفال خود پرستارى كند بهشت خدا مشتاق لقاى او ميشود و هر كس مال يتيم را بخورد آتش دوزخ در انتظار او ميباشد.
در حق اقوام و خويشاوندان صله رحم و نيكى نمائيد و از درويشان و مستمندان دستگيرى كرده و بيماران را عيادت كنيد،چون دنيا محل حوادث است بنابر اين خود را گرفتار آمال و آرزو مكنيد و هميشه در فكر مرگ و جهان آخرت باشيد،با همسايههاى خود برفق و ملاطفت رفتار كنيد كه از جمله توصيههاى پيغمبر صلى الله عليه و آله نگهدارى حق همسايه است.احكام الهى و دستورات شرع را محترم شماريد و آنها را با كمال ميل و رغبت انجام دهيد،نماز و زكوة و امر بمعروف و نهى از منكر را بجا آوريد و رضايت خدا را در برابر اطاعت فرامين او حاصل كنيد.
اى فرزندان من،از مصاحبت فرو مايگان و ناكسان دورى كنيد و با مردم صالح و متقى همنشين باشيد،اگر در زندگى امرى پيش آيد كه پاى دنيا و آخرت شما در ميان باشد از دنيا بگذريد و آخرت را بپذيريد،در سختيها و متاعب روزگار متكى بخدا باشيد و در انجام هر كارى از او استعانت جوئيد،با مردم برأفت و مهربانى و خوشروئى و حسن نيت رفتار كنيد و فضائل نفسانى مخصوصا تقوى و خدمت بنوع را شعار خود سازيد،كودكان خود را نوازش كنيد و بزرگان و سالخوردگان را محترم شماريد.اولاد على عليه السلام خاموش نشسته و در حاليكه غم و اندوه گلوى آنها را فشار ميداد بسخنان دلپذير و جان پرور آنحضرت گوش ميدادند،تا اين قسمت از وصيت على عليه السلام درس اخلاق و تربيت بود كه عمل بدان هر فردى را بحد نهائى كمال ميرساند آنحضرت اين قسمت از وصيت خود را با جمله لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم بپايان رسانيد و آنگاه از هوش رفت و پس از لحظهاى چشمان خدابين خود را نيمه باز كرد و فرمود:اى حسن سخنى چند هم با تو دارم،امشب آخرين شب عمر من است چون در گذشتم مرا با دست خود غسل بده و كفن بپوشان و خودت مباشر اعمال كفن و دفن من باش و بر جنازه من نماز بخوان و در تاريكى شب دور از شهر كوفه جنازه مرا در محلى گمنام بخاك سپار تا كسى از آن آگاه نشود.
عموم بنىهاشم مخصوصا خاندان علوى در عين خاموشى گريه ميكردند و قطرات اشگ از چشمان آنها بر گونههايشان فرو ميغلطيد،حسن عليه السلام كه از همه نزديكتر نشسته بود از كثرت تأثر و اندوه،امام عليه السلام را متوجه حزن و اندوه خود نمود على عليه السلام فرمود اى پسرم صابر و شكيبا باش و تو و برادرانت را در اين موقع حساس بصبر و بردبارى توصيه ميكنم.
سپس فرمود از محمد هم مواظب باشيد او هم برادر شما و هم پسر پدر شما است و من او را دوست دارم.
على عليه السلام مجددا از هوش رفت و پس از لحظهاى تكانى خورد و بحسين عليه السلام فرمود پسرم زندگى تو هم ماجرائى خواهد داشت فقط صابر و شكيبا باش كه ان الله يحب الصابرين .
در اين هنگام على عليه السلام در سكرات موت بود و پس از لحظاتى چشمان مباركش بآهستگى فرو خفت و در آخرين نفس فرمود:
اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.
پس از اداى شهادتين آن لبهاى نيمه باز و نازنين بهم بسته شد و طاير روحش باوج ملكوت اعلا پرواز نمود و بدين ترتيب دوران زندگى مردى كه در تمام مدتعمر جز حق و حقيقت هدفى نداشت بپايان رسيد (1) .
هنگام شهادت (سال چهلم هجری قمری ) سن شريف على عليه السلام 63 سال و مدت امامتش نزديك سى سال و دوران خلافت ظاهريش نيز در حدود پنج سال بود.امام حسن عليه السلام باتفاق حسين عليه السلام و چند تن ديگر بتجهيز او پرداخته و پس از انجام تشريفات مذهبى جسد آنحضرت را در پشت كوفه در غرى كه امروز به نجف معروف است دفن كردند و همچنانكه خود حضرت امير عليه السلام سفارش كرده بود براى اينكه دشمنان وى از بنى اميه و خوارج جسد آنجناب را از قبر خارج نسازند و بدان اهانت و جسارت ننمايند محل قبر را با زمين يكسان نمودند كه معلوم نباشد و قبر على عليه السلام تا زمان حضرت صادق عليه السلام از انظار پوشيده و مخفى بود و موقعيكه منصور دوانقى دومين خليفه عباسى آنحضرت را از مدينه بعراق خواست هنگام رسيدن بكوفه بزيارت مرقد مطهر حضرت امير عليه السلام رفته و محل آنرا مشخص نمود.
درود آدمیان و فرشتگان ، تا برپایی رستاخیز ، بر او باد .
--------------------پينوشتها:
1- خسروشاهي، سيدهادي، امام علي و قوميت عربي، شروق، تهران، 1379، صص 2272-2273
2- همان، ص 2281
3- دشتي، محمد، نهج البلاغه، مومنين، تهران، 1381، ص 73
4- قزويني، سيدكاظم، امام علي از ولادت تا شهادت، ترجمه علي كرمي، دليل،قم، 1379، صص617-618
5- موسوي همداني، محمدباقر، علي در مكتب اهل سنت، محمدي، تهران، 1361، ص 330
6- همان، ص 331
7- همان، ص 335
8- دانشوران اهل سنت، امام علي از نگاه دانشوران، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامي، 1380، ص 285
9- همان، ص 286
10- همداني، همان، ص332
11- قزويني، همان، ص620
12- همداني، همان، ص330
13- همان، ص 332
14- جرير طبري، محمد، تاريخ طبري،ترجمه ابوالقاسم پاينده، اساطير، تهران، صص268-269
15- سوره عنكبوت، آيه 45
16- قزويني، همان، صص 626-629
17- عبدالمقصود، عبدالفتاح، علي عليهالسلام ، ترجمه مهدي جعفري، ج 8، انتشارات شركت سهامي، تهران، 1362، ص 338
18- قزويني، همان، ص 642
19- عبدالمقصود، همان، ص 337
20- همان، صص 339-340
21- دانشوران اهل سنت، همان، ص 216
22- عبدالمقصود، همان، ص 341
23- دانشوران اهل سنت، همان، ص 169