فرارو- 22 اردیبشهت ماه، مردی در ایستگاه متروی ترمینال جنوب با قطار تصادف کرد و احتمالاً جان به جانآفرین تسلیم کرد. آنچه میخواهید روایت علیاشرف فتحی از این واقعه است که با عنوان مرگ بیشکوه در وبلاگ تورجان نوشته است:
دوستی می گفت که مترو جای غریبی و بی کسی است. شاید هم راست می گفت. سکوت، تاریکی، دوری از هیاهوی آن بالاها، خستگی از کار روزانه و هزار بهانه دیگر می تواند مترو را به جایی غریب و سرشار از دلتنگی و تنهایی تبدیل کند. حالا در این میان اگر کسی در میان این همه غربت و تنهایی و دلتنگی هوس مردن بکند دیگر می شود نورٌ علی نور!
غروب ۲۲ اردیبهشت مرد میانسالی که موهایش رو به سفیدی می رفت، هوس کرد که این غربت را به اوج برساند و مرگ بی شکوه خود را در برابر چشمان ده ها مسافری که خسته از کار روزانه به خانه برمی گشتند رقم بزند. آنها که رقص این مرد را در برابر مرگ دیده بودند یا حال تهوع داشتند، یا اشک در چشمانشان حلقه زده بود و یا شوکه و مضطرب می گفتند: «آدم بود؟ آره! آدم بود …» بله! آدم بود که خود را به قطار مرگ عرضه کرد و استخوان های کمر خود را بوسه گاه لب های آهنین قطار کرد و فنای در مشعوق شد! آنها که منتظر قطار قیطریه بودند می گفتند که پایین پرید و چیزی را که از دستش افتاده بود بردارد. تا آمد که به بالای سکو بپرد قطار از روی کمرش رد شد و پاهایش از سکو آویزان شد. هیچ کس جز خود او صدای شکستن استخوان هایش را نشنید. اما همه دیدند که هر مرگی با شکوه نیست. می شود برای یک قربانی چندان دل نسوزاند. می شود از شاکی بود که چرا احمقانه ترین نوع مرگ را برگزیده …
آیا واقعاً این مرد میانسال خودکشی کرد؟ همه دیدند که تلاش او برای فرار از مرگ خودخواسته ناکام ماند. اما همین تذبذب و تردید احمقانه میان مرگ و زندگی خوشایند هیچ کسی نبود. باید قاطعانه بمانی یا بمیری تا تحسین شوی!
۲۲ اردیبهشت برای من بوی مرگ و زندگی داشت. اما امسال بوی دیگری هم داشت. بوی غربت و تنهایی مردی که نشانم داد مترو جای رفتن است نه ماندن. اگر بخواهی بمانی نابود خواهی شد. هیچ کس هم برایت دلسوزی نخواهد کرد. به همین راحتی!