|
داخلی » گزارش » فرهنگی هنری
|
|
دومين نامه آيت الله سبحاني به دکتر سروش |
|
|
کد مطلب : 9195
|
25 اسفند 1386 ساعت 10:35
|
|
| آيت الله سبحاني روز جمعه دردومين نامه خود به دكترسروش ضمن تذكر ويادآوري برخي نكات مثبت زندگي گذشته وي خالصانه از وي خواسته است در علل تغيير نزولي خود به كاوش بپردازد.
فرارو متن این نامه و نامه ی نخستین دکتر سروش را برای قضاوت خوانندگان گرامی در زیر می آورد:
بسم الله الرحمن الرحيم دانشمند محترم جناب آقاي دكتر سروش با اهداء سلام
نامه جنابعالي را همراه با مصاحبه دوم كه در برخي از روزنامهها منتشر شده بود، به دستم رسيد. براي اينكه در داوري ، دچار لغزش نشوم دوباره آن را به دقت خواندم. لازم ديدم يك رشته تذكراتي را تقديم كنم، اميد است درباره آنها تامل و دقت بيشتري فرماييد.
شكي نيست كه شما پس ازبازگشت از "لندن" به ايران، درآغاز انقلاب اسلامي ، مبدا آثار نيك وسازنده اي بوديد. كتاب "نهاد ناآرام" شما كه در آن حركت جوهري را به زيباترين بيان مطرح كرده ايد، از ارزش بالايي برخوردار است.
همچنين اثر ديگرتان به نام "دانش و ارزش" موجي درميان علاقمندان به مسائل فلسفي كلامي پديد آورد "و نيز تدريس نهج البلاغه از نظر اخلاقي اثر مثبتي داشت" وپيوسته شما دردل علاقمندان، جوانان وعالمان ديني جاي بازمي كرديد.
دوست عزيز شما كه نامش را نميبرم ، نقل ميكرد: هنگاميكه جنابعالي در دبيرستان علوي درس ميخوانديد دفتري براي كارهاي روزانه داشتيد واگر ترك اولايي از شما سر ميزد درآن دفتر ياداشت ميكرديد، تا بعدا جبران كنيد و از اين طريق به سفارش علماي اخلاق درمورد "مشارطه ومراقبه" جامعه عمل مي پوشانديد.
بنابراين ، بايد در جستجويي علتي باشيد كه چرا آن قرب ومنزلت، پس از مدتي قوس نزولي پيدا كرده است. بايد دراين پديده كه در زندگي شمارخ داده است كاوش كنيد وعلت آن را بدست آوريد. روي آوردن سيل جوانان روزي ،ودوري جستن دوستان ومحبان ، روز ديگر، دو پديده اي است كه قطعا بدون علت نخواهد بود.
علل فاصله گيريها : - ۱دوستان شما اززماني به تدريج ازشما فاصله گرفتند كه شما مساله "قبض وبسط شريعت" را مطرح كرديد ودرباره آن كتاب مستقلي در چند صد صفحه منتشر كرديد با اينكه حضورا به جنابعالي عرض كرده بودم كه اين نظريه با خاتميت ناسازگار است، زيرا شريعت ثابت، اما فهم متغير سبب ميشود كه هيچ گزاره يقيني دراسلام نباشد وهمه انديشههايي كه از قرآن ، سنت ،عقل وخرد به دست آوردهايم پيوسته لرزان بوده وبه مرور زمان دگرگون گردد واين نكته را در يك مجلس طولاني درمنزل آقاي "فاضل ميبدي" در حضور دوست عزيزتان آقاي "رخ صفت" يادآور شدم و درخواست كردم كه در اين مساله تجديد نظر كنيد.
- ۲طرح مساله "صراط هاي مستقيم" در مقابل قرآن كه فقط به يك صراط تكيه ميكند ومي گويد (وهذا صراطي مستقيما فاتبعو ولاتتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله"(انعام/ (۱۵۳باز فاصله را زيادتر كرد وقلوب مملوازمهر ومحبت به بيان وقلم شيرين شما را ، از شما دور ساخت.
- ۳روزگاري مساله حسن وقبح عقلي را مطرح كرديد واز خود گرايش اشعري گري نشان داديد ونظرتان اين بود كه بايد "حسن وقبح" را ازشرع گرفت، نه ازعقل، وآنچه قرآن ويا سنت متواتر بر زيبايي يا نازيبايي فعل صحه گذارده است ،براي ما كافي است ، ديگر نيازي به تحسين وتقبيح عقلي نيست.
درانجمن فلسفه وحكمت ، سه نوبت سخنراني درباره حسن وقبح عقلي ايراد كردم ودر آنجا يادآور شدم كه اگر حسن وعقلي را به كلي انكار كنيم حتي حسن وقبح شرعي نيز ثابت نميشود ، زيرا يكي ازاحتمالات اين است كه آنچه قران گفته، جدي نبوده وخلاف واقع بوده است.رفع اين احتمال ازخودقرآن امكان پذير نيست زيرا همان شبهه به گفتاردوم نيز متوجه است، اينجاست كه بايداز حسن و قبح عقلي بهره بگيريم وبگوييم كه كذب ودروغ برخداوند كريم كه تواناوحكيم است، قبح است وهرچه گفته است ازصحت واستواري برخورداراست. به خاطر دارم كه شما اين بخش را پذيرفتيد.
- ۴خاتميت ومرجعيت علمي امامان معصوم (ع) مطرح شد و ديدگاه شمااين بود كه مرجعيت علمي آنان بااصل خاتميت سازگار نيست ودراين مورد،نقدي حضورعالي ارسال شد وتاكنون پاسخ آن را دريافت نكردم ،وهمين نيز يكي از اسباب فراق و جدايي گرديده است.
۵)اخيرا نيز مساله تفسير وحي به نحوي كه بيان خواهد شد، مصداق اين مثل شد كه "گل بود وبه سبزه نيز آراسته شد"! شما بايد در علل فراق و جدايي بيش از اين فكر كنيد وگرنه حضرتعالي همان نويسنده توانا وگوينده شيوا سخني بوديد كه همه شما را دوست داشتند واظهار علاقه ميكردند.
(۶يكي از علل فراق و دوري ، مطرح كردن سخنان دوپهلو است كه موافق و مخالف برداشتهاي مختلفي ازآن ميكنند وبرفرض آن كه برخي ازاين نظرات حضرت عالي صحيح وپابرجا شد (وازنظر من صحيح نيست) مصداق گفتار الهي است كه مي فرمايد :"باطنه فيه الرحمه وظاهره من قبله العذاب " (حديد/(۱۳
ما، درعصري زندگي ميكنيم كه عوامل گمراهكننده طيف جوان درآن ازماهواره ها گرفته تا فيلم ها، راديوها ،افكار وانديشهها وايسمهاي نوظهور فراوان است وهر كدام ايمان جوانان ما را نشانه گرفته اند. درچنين شرايطي انتظار از آن تربيت شده وفارغ التحصيل دبيرستان علوي وشاگردممتاز شهيد مطهري آن است كه از هر نوع سخن گفتن دوپهلو كه باورها را ميسوزاند، بپرهيزيد واگر آن دفتر دوران نوجواني رابه همراه داريد ، اين ترك اوليها !را درگوشه آن ياداشت بفرماييد.
مثلا اگر همه ما ميگوييم قرآن كتاب حضرت محمد(ص) است ، مقصود از آن اين است كه قرآن كتاب خداست كه بر حضرت محمد(ص) نازل شده است ولي شمااين جمله را ميگويد وپس از آن جملاتي را ميآوريد كه بر خلاف مقصود همگان است مي گوييد: "پيامبر در آفرينش قرآن ، نقش محوري دارد"، يا " روحيات پيامبر از شادي وغمگيني در كتاب او اثر گذاشته است" ، ويا "برخي از آيات قرآن از فصاحت وبلاغت بالاتري برخوردار نيست، ومربوط به روحيات و شجره اي است كه اين ميوه از آن چيده شده است"!!
آيا اين جملهها ونكتهها به هر نحوي كه توجيه كنيم به ايمان جوانان كمك مي كند يا خرمن ايمان آنها را آتش ميزند؟
جنابعالي انتظار داريد : اين نوع مسائل را برهنه وبدون دليل مطرح كنيد و دوستان شما بسان گذشته نسبت به جنابعالي اظهار علاقه كنند واگر ازآنان بي مهري ديديد گله كنيد وبي مهري آنان را با دو شعر بدرقه فرماييد:
نمي كنم گله اي ليك ابر رحمت دوست به كشتزار جگر تشنگان نداد نمي چرا به يك ني قندش نميخرند آنكس كه كرد صد شكر افشان ازني قلمي ولي دوستان در جواب شما ميگويند: تو خود گر كني اختر خويش را بد مدار از فلك چشم نيك اختري را
از اين تذكرات ويادآوري هاي خالصانه بگذرم وبرگردم به مطالبي كه درمصاحبه دوم وناظر به نقد اينجانب بيان فرمودهايد وموارد مهم آنها را بررسي كنم: - ۱حقيقت وحي دراين مصاحبه؟ واقعيت وحي در اين مصاحبه در چند جمله بيان شده است كه برخي را ميآوريم: الف ) قرآن ميوه شجره طيبه شخصيت محمد(ص) بود كه به اذن خداوند ثمر بخشي كرد ،"توتي اكلها كل حين باذن ربها" اين عين نزول وحي وتصرف الهي است.
در جاي ديگر ميفرماييد: "آن محمد ص كه فاعل وقابل وحي است ، بشري است مويد ومطهر" ولذا (از كوزه همان برون تراود كه در اوست)وازشجره طيبه وجود او جز ميوه اي طيب بر نخواهد خواست.
در جاي سومي ميفرماييد "همين است معناي آن كه وحي و جبرائيل تابع شخصيت پيامبر (ص) بودند و ... قوه خيال پيامبر (ص) در فرايند وحي دخالت ميكند ... وشخصيت بشري تاريخي محمد (ص) در قرآن همه جا جلوه گر است". باز درجاي ديگرمي فرماييد: "پيامبراسلام (ص) درفرايند وحي موضوعيت دارد، نه طريقيت، وبشري است كه قرآن بر او نازل واز او جاري شده است وهر دو تعبير، در متن قران آمده است. دو قيد "نزول" و "بشريت" در عميقترين لايه هاي وي نزول دارند وبدون توجه به اين دوصفت مهم نميتوان وحي تفسيري خردپسندعرضه كرد.
تحليل: مابه همين بخش ازسخنان جنابعالي بسنده ميكنيم،آنكه "وحي محمدي"(قران) را به داوري ميپذيريم تا او در صحت اين تفسير خرد پسند !!! قضاوت كند: قرآن اين نظريه را به شدت رد ميكند. قرآن هرگز براي پيامبر نه موضوعيت قايل است ونه كلام خدارا ميوه درخت پيامبر (ص) ميداند، "بلكه وحي قرآني" مي گويد هرچه هست بدون دست خوردگي وبدون تصرف وبدون اينكه باافكار و انديشه هاي بشري پيامبر ص آميخته شود، زلال وحي را بر زبان اوجاري ساخته است: "وكذالك اوحينا اليك قرآنا عربيا" (شوري /" ،(۷انا انزلناه قرآنا عربيا " (يوسف/ " ،( ۲ولقد اوحي الي هذا القرآن لانذركم به ومن بلغ" (آل عمران /" ،(۱۹ولا تعجل بالقرآن من قبل ان يقضي اليك وحيه"(طه /،(۱۱۴ "قل انما اتبع ما يوحي الي من ربي (اعراف/ ،(۲۰۳قرآن اصرار ميورزد كه وحي الهي را از هر نوع آميختگي به سخن غي رخدا حتي روحيات پاك ومتعالي پيامبر (ص) گرامي مصون بدارد ، در حالي كه شما بر عكس آن اصرار ميورزيد، به اين آيات ياد شده در زير توجه بفرماييد: "ولوكان من عندالله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا" (نساء / .(۸۲ خواهشمندم دركلمه "من عند غير الله" دقت كنيد. هرگاه قرآن ميوه شجره طيبه است ، قطعا ميوه از شجره متاثر خواهد بود، در اين صورت، از حالت زلالي بيرون آمده و وحي الهي ، آميزه بشري پيدا خواهد كرد.
لابد مصاحبه آقاي كاردينال "جان يوس تووان" مسوول گفت وگو با مسلمانان در واتيكان را خواندهايد كه ميگفت: "من حاضر به گفت وگوي ديني با مسلمانان نيستم ، زيرا آنان اصلي را پذيرفتهاند كه ما نپذيرفته ايم.
آنان ميگويند: وحي الهي بدون دست خوردگي وبه صورت زلال از مقام ربوي بر قلب رسول خدا وآنگاه بر زبان او وارد شده ودست نخورده به دست آنها رسيده است.
ولي نظريه شما كه وحي الهي را ميوه شجره طيبه وجود پيامبر (ص) ميداند،هر چنداين شجره راخدا كاشته باشد، سرانجام وحي رااز حالت زلالي ودست نخوردگي بيرون آورده ورنگ بشري به آن ميدهد.
آيا گفتار شما شبيه سخن آن كاردينال نيست ؟ شما گفته ايد: " سادهترين تصور باغبان ودرخت است . باغبان بذر ميكارد ودرخت، ميوه مي دهد واين ميوه همه چيزش از رنگ وعطر وشكل گرفته تا ويتامينها و قندهايش مديون ومرهون درختي است كه ازآن برمي آيد. درختي كه درخاك ويژه اي نشسته ونور، غذا وهواي ويژه اي مينوشد".
هرگاه وحي الهي ميوه شجره طيبه وجود محمدي (ص) باشد، شخصيت اوحالت فاعلي وقابلي دارد ، پس چرا بر مطلب ياد شده در زير تاكيد ميكند: به پيامبر(ص) خطاب ميكند: "لاتحرك به لسانك لتعجل به * ان علينا جمعه و قرآنه *فاذا قراناه فاتبع قرآنه *ثم ان علينا بيانه*(قيامت/ (۱۶ حاصل مفاد آيات اين است : اي پيامبر زبانت را به خاطر عجله براي خواندن قرآن حركت مده، زير جمع آوري وخواندن آن بر عهده ماست ،پس هر گاه آن را تلاوت كردي از خواندن آن پيروي كن ، حتي بيان وتوضيح آن بر عهده ماست.
هر گاه واقعا معاني از خدا و صورت از پيامبر (ص )است ، پس اين همه نهي از عجله درقرائت ، وامر به پيروي از تلاوت جبرائيل ، چيست ؟ هر گاه پيامبر ص بااختيار وآگاهي خود، آنچه را از وحي ميگرفت ، دراين قالب ميريخت، ديگر شتابزدگي در تلاوت آن ، چه معني دارد وچرا قرآن ميفرمايد : " از تلاوت جبرائيل پيروي كن"؟دقت دراين آيات نشان ميدهد كه زلال وحي باهمان مفاهيم والفاظ كه از نظر حكيمان الهي نوعي تنزل "غيب به شهود" است بر قلب رسول خدا (ص) فرود آمده وبر زبان او جاري شده وهيچ فردي در فاعليت قرآن موثر نبوده است.
آيا با اين وصف صحيح است كه بگوييم "پيامبر در وحي نقش فاعلي داشته" و وموضوعيت دارد.
اين نوع نظريهها هر چند با نيت پاك عرضه شود، نتيجه آن كمك به كساني است كه از مقام وموقعيت وحي ميكاهند تا كم كم به آن آب ورنگ بشري بدهند وسپس انديشه هاي خود را در كنار انديشه هاي وحي الهي قرار داده وبه تدريج منزلت وحي الهي را كمرنگ سازند؟ جناب آقاي سروش! شما "تجربه هاي ديني عارفان" را مكمل وبسطدهنده "تجربه ديني" پيامبر (ص) مي دانيد، وازاين طريق مرز بين وحي نبوي را با وحي عارفان ازميان ميبريد ودر كتاب "تجربه ديني" حتي نوشته ايد: "چون وحي، تجربه ديني است ،وتجربه ديني درباره ديگرانسانها نيزروي ميدهد، پس تجارب ديني ديگر نيز،به فربهي وغناي دين ميافزايد وبا گذشت زمان، دين بسط وگسترش پيدا مييابد،از اين روتجربه هاي ديني عارفان، مكمل وبسطدهنده تجربه ديني پيامبر (ص) است ودر نتيجه دين خدا رفته رفته ، پخته تر ميگردد. اين بسط وگسترش درمعرفت ديني بلكه در خود دين وشريعت صورت ميگيرد". (تجربه ديني - ص (۲۸ بنابر اين ، آيين اسلام از اصول وفروع در طول اين چهارده قرن فر به شده و درنتيجه آميزه است از تجربه نبوي ، و تجربه عارفان. آيا واقعا چنين است؟! با كمال ارجي كه عرفان و عارف دارند اما شطحات برخي از عارفان را نقطه مقابل توحيد قرآن ميدانيم. آنجا عارف، جهان امكاني را عين خدا ميداند و ميگويد: "الحمدلله خلق الاشياء و هو عينها" يا آنجا كه مولوي ، واجب و ممكن راپيش از بسط يك چيز ميداند، كه بعدا، ميان آن دو جدايي فتاده است چنانكه ميگويد: منبسط بوديم ويك گوهر همه بيسر و بيپا بوديم آن سر همه يك گهر بوديم همچون آفتاب بيگره بوديم و صافي همچو آب چون به صورت آورآن نور سره شد عدد چون سايه هاي كنگره كنگره ويران كنيد ازمنجنيق تا رود فرق از ميان اين فريق من مايل به قلم فرسايي دراين موارد نيستم و گر نه تضاد تجربه نبوي - به اصطلاح حضرتعالي -با تجربه عارفان درمواردي فزون تر از آن است كه در اين نامه بگنجد.
(۲محمد (ص) بشر است: در اين مصاحبه حتي در عنوان آن بر بشر بودن پيامبر(ص) تاكيد شده است، و اين جاي شگفت است. مگر كسي بشر بودن او را انكار كرده است ؟ بايد واقعيت پيامبر(ص) را دراين جمله جستجو كرد كه : "قل انما انا بشر مثلكم يوحي الي ..." (كهف / .(۱۱۰اين جمله ازآيه براي پيامبر دو موقعيت قايل است: - ۱بشري است مانند ديگر بشرها. - ۲بر او وحي ميشود.
بخش اول، جنبه اشتراك پيامبر ص با ساير انسانهاست وآن را ميتوان بااصول مادي گري تجزيه وتحليل كرد .
بخش دوم، جنبه وحياني وغيبي است ، وآن قابل اندازه گيري وتجزيه وتحليل به وسيله ابزار وادوات مادي نيست، وبه اصطلاح ازمقوله "غيب" است ، ودرك كنه آن ازتوانايي انسان بيرون است، وبايد به آن ايمان آورد،چنانكه ميفرمايد: "الذين يومنون بالغيب " (بقره / .(۳ اصولا قرآن، مسائلي را به عنوان "شهادت " و"غيب" مطرح ميكند ، هرچند دو ،نسبت به خدا شهود وشهادت است، اما نسبت به ما انسانهاي محدود، برخي شهود وبرخي ديگر غيب است. يك رشته واقعيات از آن نظر غيب است كه ما حس شناخت آن را نداريم، از افق انديشه ما دور است، مانند جهان برزخ، قيامت ، نبوت ووحي ، بايد اينها را با صفات آنها و نشانه هاي آنها شناخت، نه با جنس ، فصل ونه با بيان كنه .
۳)مساله خطيب و بلندگو: شما اعتقاد و باور عمومي مسلمانان را درباره وحي كه به زلال بودن آن معتقدند وآن را از هر نوع آميختگي به روحيات بشري بالاتر وبرتر ميدانند ، تشبيه به خطيب و بلندگو نموده ايد، ودر اين زمينه ميفرماييد: "تصويري كه از محمدص در ذهن شما است ، گويا تصوير خطيب و بلندگو يا ضبط صوت جهت خطيب ميگويد وبلند گو آن را پس ميدهد، يعني پيامبر ص چون بلندگو طريقيت وابزاريت محض دارد".
با كمال پوزش ما هرگز مقام ربوي و مقام رسالت را مانند خطيب وبلندگو نمي دانيم بلكه معتقديم : "خدا پيام ده" و پيامبر (ص) "پيام آور" است.اما اين پيام آوري با بلندگو بودن فرسنگها فاصله دارد كه هرگز نميتوان ميان آن دو مشابهتي انديشيد وآن اينكه : اين پيام آور بايد از نظر كمالات روحي و معنوي به مراتبي برسد تا گوش او علاوه بر حس مادي، گوش برزخي پيدا كند تا صداي فرشته را بشنود. چشم او چشم برزخي گردد تا صورت فرشته را ببيند واز نظر قدرت روحي به جايي برسد كه در عين اينكه در عالم ماده است، عالم غيب را شهود كند، اما نلرزد ونترسد وخود را نبازد ووحي الهي را دريافت كند، و سرسوزن درآن تصرف نكند وبه پيروانش برساند، آيا موقعيت چنين فردي، موقعيت بلندگواست؟
۴)پيامبر وانتظار وحي: يكي از روشنترين گواهها بر اين كه مساله وحي، ميوه وجود پيامبر (ص) نبوده بلكه تاج افتخاري بر روح وروان او بوده اين است كه پيامبر (ص) در انتظار وحي مينشست. يهوديان به اين بهانه كه مسلمانان به سوي قبله آنان نماز ميخوانند ، مسلمانان را سرزنش ميكردند وپيامبر الهي در اين مورد ، انتظار داشت پاسخ قطعي از جانب خدا بشنود وپيوسته درانتظار وحي بود ،ورو به آسمان ميكرد،وروح وروانش با عالم بالا پيوند ميخورد تادراينباره از طرف خدا وحيي پديد آيد چنانچه ميفرمايد: "قد نري تقلب وجهك في السماء فلنولينك قبله ترضيها فول وجهك شطر المسجد الحرام وحيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره ... *(بقره / (۱۴۴ "نگاههاي انتظارآميز تو را به سوي آسمان (براي تعيين قبله نهايي)مي بينم. اكنون ترا به سوي قبله اي كه از آن خشنود ميشوي ميگردانيم، پس روي خود رابه سوي مسجد الحرام كن وهركجا كه باشيد روي خودرا به سوي آن بگردانيد".
از يكي از عارفان بزرگ نقل فرموديد كه جبرائيل را هم پيامبر (ص) نازل مي كرد. ما بيش از ۱۴سال در محضر آن عارف بزرگ درس خوانديم وانديشه هاي علمي او را چاپ ومنشتر كرده ايم. من خاطر ندارم كه چنين جمله اي فرموده باشد،و اگر هم گفته ، سخن او قبل وبعدي داشته كه مقصود اورا روشن ميكرده وگرنه آن عارف سالك كه جهان اسلام ، انقلاب عظيمي برپا كرد برخلاف قرآن سخن نمي گويد . قرآن درباره نزول فرشتگان يادآور ميشود كه نزول آنها به امر خدا است نه به امرپيامبر(ص)چنانكه ميفرمايد:"ومانتنزل الابامرربك"(مريم/ (۶۴ ، جز به فرمان پروردگار تو نازل نميشويم.
وشايد مقصود آن عارف بزرگ اين است كه بر اثر دعاي پيامبر (ص) ودرخواست او جبرئيل شرفياب محضرش شد.
در سال هشتم بعثت ، مشركان قريش با يهود خيبر تماس گرفتند و چون آنهارا دانايان شرايع پيشين ميدانستند ،از نبوت حضرت محمد(ص) سوال كردند،آنان گفتند: سه مطلب راازاو سوال كنيد،اگر پاسخي صحيح داد آن نشانه نبوت اوست.
سه سوال آنان مربوط به اصحاب كهف وذوالقرنين وروح بود ، پيامبر گرامي(ص) در پاسخ به آنان در انتظار وحي نشست ، نه اينكه فورا ميوه اي از شجره وجودش بچيند ودرباره آنان سخن بگويد. لذا وحي الهي او را چنين مورد خطاب قرار داد: " يسالونك عن ذي القرنين قل سآتلوا عليكم منه ذكرا"(كهف/ .(۸۳ "ازتو درباره ذوالقرنين ميپرسند، بگو بزودي بخشي از سرگذشت او را براي شما بازگو خواهم كرد".
آنگه درباره سوال سوم فرمود:"يسآلونك عن الروح قل الروح من امر ربي وما اوتيتم من العلم الا قليلا"( اسراء/" .(۸۵از تو درباره روح سوال ميكنند، بگو:روح ازفرمان پروردگار من است وجزاندكي ازدانش به شما داده نشده است".
تصور ميكنم اين همه آيات كه به درستي نظريه عموم مفسران گواهي ميدهد براي اثبات آن كافي باشد. برگرديم به موضوع ديگر: (۴پيامبر، نه دانشمند؟: جنابعالي در هر دو مصاحبه صريحا و تلويحا"پيامبر ص را نبي ميدانيد نه دانشمند".
البته اين از هم از همان سخن هاي دو پهلوست. جمله "نبي است" ترفيع مقام است ،"نه دانشمند".نفي آگاهي او از علوم و دانش هاي انساني است وگويا ناآگاهي او را چندان عيب نميدانيد!!،البته "نفي دانشمند" به اين معني كه دانش ،بسان دانش انسانهاي عادي زايده فكر او نيست، مورد پذيرش همگان است.
اكنون مطالبي را تقديم حضورتان ميكنم: قرآن يادآور ميشود كه ما اسماءرا به آدم آموختيم. مسلما مراد از اسماء، الفاظ و عبارات نيست، بلكه حقايق اشياء است به گواه آنكه مي فرمايد":"وعلم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم علي الملائكه":"سپس اسماء را ( علم اسرار آفرينش را ) به آدم آموخت ،سپس آنها را به فرشتگان عرضه كرد "و فرمود: "انبئوني باسماء هوءلاءان كنتم صادقين "اگر راست ميگوييد نامهاي اينان را براي من بازگو كنيد".
دقت بفرماييد در دو كلمه ذيل: "(۱عرضهم".
" (۲باسماء هوءلاء".
اين ضمائر حاكي از آن است كه اسرار را بر آدم عرضه كرد و او از حقايق اشياء و اسرار آفرينش آگاه است.اكنون صحيح است كه بگوييم:خاتم پيامبران، اشرف و افضل پيام رسانان وآنكه شما درباره او چنين سروده ايد: بال در بال ملائك به تماشاي رسولان طاير گلش قدسي و تو خود عين مطاري از بسيطترين و پيش پا افتادهترين علوم حتي علوم آن روز آگاه نبوده است.
حديثي را از "فصول الحكم"از "فص شيثي" چنين نقل كرده ايد: "پيامبر اكرم (ص) اعراب را از دخالت در لقاح گياهان واز گرده افشاندن از نخلهاي نر بر نخل هاي ماده منع ميكرد، چون درختان كم بار شدند، به اشتباه خود پي برد و گفت: "شما امور دنيايي را نيكوتر ميدانيد، و من كار آخرت را نيكوتر از شما ميدانم ".
يادآور ميشوم اين حديث در صحيح، مسلم است، و محققان درباره اين حديث نقدي دارند ومخلص در كتاب "الحديث النبوي بين الروايه والدرايه" دراين مورد بررسي دارد كه گويا به نظر شما نرسيده است.آيا مضمون اين حديث ، با زندگي پيامبر ص تطبيق ميكند؟ فرض كنيم پيامبر ص نه نبي بود ونه دانشمند، اما در هر حال در نقطه اي بزرگ شده است كه سرسبد ميوه هاي آنان خرما و بيشترين درختان آنجا را نخلها تشكيل ميداد، آيا ميشود پيامبر (ص) ازاين سنت ديرينه الهي كه عرب جاهلي از آن آگاه بود، آگاه نباشد؟ اين بسان آن است كه يك فرد بزرگ شده در مازندران از سنت هاي الهي درباره مركبات و برنج آگاه نباشد.
شاگرد ممتاز پيامبر خاتم واشرف خلايق،اميرمومنان علي ابن ابيطالب(ع) مي گويد"سلوني قبل ان تفقدوني" مسلما سخن او تنها مربوط به عوالم غيبي نيست بلكه از گستردگي خاصي برخوردار است . آيا علي (ع) از چنين موقعيت علمي برخوردار بود واستاد بزرگوار برخوردار نبود؟ !"ما لكم كيف تحكمون " تكامل يك بعدي عين نقص است: سخنان شما درباره تكامل پيامبر نسبت به عوالم غيبي اگر اغراق آميز نباشد در حد اثبات كمال است او به جايي ميرسد كه جبرائيل را توان همراهي با او نيست او از نظر قرب به مرحله اي ميرسد كه فاصله او كمتر از آنچه تصور ميشود بوده است چگونه اين پيامبر تكامل يافته در امور غيبي در جهان شهود در نازلترين درجه قرار ميگيرد وآگاهي او در علوم طبيعي و فلكي در حد عرب جاهلي ميباشد.
آيت الله سبحاني در اين نامه خاطرنشان كرد: اين تكامل يك بعدي،بسان اين است كه كودكي قلبش رشد كند اما مغزش و ساير اعضايش به همان حالت بماند اگرواقعا آگاهي پيامبر (ص) نسبت به جهان طبعيت در حد عرب جاهلي بود پس مضمون آيات ياد شده در زير چيست ؟آيا عرب جاهلي از مضمون آيات آگاه بود؟ " (۱ومن كل شي خلقنازوجين لعلكم تذكرون " از هر چيز يك جفت آفريديم شايد متذكر شويد.،آيا عرب جاهلي از جفت بودن هر موجود طبيعي وهر ذره از ذرات جهان آگاه بود؟ ۲)وتري الجبال جامده وهي تمرمرالسحاب صنع الله الذي اتقن كل شي انه بكل شي خبير"،" كوهها را ميبيني وميپنداري كه ساكن وجامدند ولي چون ابر در حركتند اين آفرينش خداوندي است كه همه چيز را دوست واستوار آفريده است واواز كارهايي كه شما انجام ميدهيد مسلما آگاهست "اين آيه مربوط به حركت كوهها در همين جهان است نه در قيامت ، به گواه اينكه ميگويد "صنع الله " ومسلما روز قيامت روز صنع نيست روز ويراني كوههااست و شايد شما در "نهاد ناآرام" درباره اين آيه سخن گفته باشيد.
۳)فلا اقسم برب المشارق والمغارب انا لقادرون" سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها كه ما تواناييم،آيا عرب جاهلي از تعداد آن مشرقها و مغربها آگاه بود؟ اين نامه گنجايش آن را ندارد كه اعجار علمي قرثآن را در اينجا منعكس كنم و فكر ميكنم مطالعات قبلي شما ، نيز در اين موضوع كافي باشد،ولي پيشنهاددارم كه حداقل كتاب "باد و باران" آقاي بازرگان را مطالعه فرماييد تا روشن شود چگونه ايشان از آيات مربوطه به اين دو پديده اعجاز علمي قرآن را ثابت كرده است ؟ (۵ما من حادث الا وهو مسبوق بماده ومده در مصاحبه آن عزير، به اين قاعده فلسفي اشاره شد كه هر حادثي پيش از حدوث مسبوق به ماده وزمان است وطبعا وحي الهي نيز چون حادث است از اين قادعه مستثني نيست بنابراين نميتوان وحي الهي را پيراسته از اين دو دانست .
اين سخن از مولف گرامي "نهاد ناآرام" بسيار بعيد است قاعده ياد شده به شهادت برهان ودليل و كلمات حكميان اسلام مانند صدالمتالهين ومحقق سبزواري وغيرهما، مربوط به حادث مادي است و ارتباطي به مجردات بالاخص مقوله علم و معرفت وبالاتر از آن وحي الهي ندارد وچگونه اين قاعده بر مجرد تطبيق شده ونتيجه هماهنگ با خواسته گرفته شده است .
(۶ناسازگاري ظواهر قرآن با علم بشري از موضوعاتي كه در مصاحبه خود مطرح كردهايد در كتاب تجربه نبوي نيز در اينباره گفت وگو نمودهايد مساله ناسازگاري ظواهر قرآن با علم بشري است. بسيار خوشوقتيم كه تعبير ظواهر قرآن را به كار بردهايد ،نه خود قرآن، وبهتر بود كه ميگفتيد ناسازگاري برداشتهاي بشري ما از قرآن با علم بشري.
اصولا بين علم ووحي خطاناپذير كوچكترين تعارضي نميتواند وجود داشته باشد اگرتعارضي به چشم بخورد يكي از دو علت زير را دارد.
(۱دانش بشري دانش تكامل پذير و متحول و روبه رشدي بوده وهيچگاه ثابت و صددرصد صحيح نيست بنابراين آنچه ما امروزان را علم ميانگاريم ممكن است فردا تكامل يابد ويا تغيير كند وتعارض از بين برود.
(۲برداشت ما از وحي برداشتي ناقص بوده ونادرستي فهم ما مايه توهم تعارض شده باشد از اين دو جهت نميتوان بين اين دو ناسازگاري انديشيد.
مثلا روزگاري داروينيسم وتكامل انواع" مطرح گرديد ولرزه بر اندام گروهي از افراد افكند كه با خود فكر ميكردند كه نظريه تكامل انواع چگونه با خلقت مستقل آدم سازگار است ؟ زير طبق اين اصل ريشه همه موجودات زنده به يك موجود تك سلولي بر ميگردد كه بر اثر تكامل، به صورت انواعي درآمدند ولي چيزي نگذشت كه "داروينيسم" به "نئو داروينيسم" وآنگه به نظريه سومي به نام "جهش" يا" موتاسيون" تبديل شد و تازه همگي فرضيه اي پيش نبوده و از نظر علمي ثابت نشدند ،باش تا صبح دولتش بدمد.
اكنون برمي گرديم به مواردي كه شما آنها را ناسازگاري قلمداد كرديد وشايد قبل از شما ديگران نيز چنين فكري كردند.
الف) مساله هفت آسمان : درباره هفت آسمان وبه تعبير قرآن "سبع سماوات" مفسران سخناني گفته اند ولي بايد توجه نودكه قران درحالي كه از هفت ثآسمان سخن ميگويد ولي هرآنچه رادرچشم انداز بشر قرار گرفته آسمان دنيا ميداند و در اين صورت آن شش آسمان در قلمرو رويت بشر امروز نيست چنانكه ميفرمايد" انا زينا السماء الدنيا بمصابيح" ما آسمان را نزديكتر را با چراغهايي آراستيم و آنها از رخنه شياطين حفظ كرديم.
بنابراين، از نظر قرآن آسمانهاي ديگر از چشم ما پنهان است وبه اميداينكه دانش بشر پيش رود و از آنها هم چيزي را در اختيار بگذارداين حقيقت در صورتي روشن ميشود كه قرآن عالم ماده وباالاخص عالم بالا را پيوسته درحال گسترش ميداند يعني پيوسته بر عرض و طول جهان افزوده ميشود وهرچند براي ما ملموس نباشد چنانكه ميفرمايد:" والسماء بنيانهابآيد وانالموسعون" (ذاريات/ "(۴۷ماآسمان را به قدرت بنا كرديم وهمواره آن را وسعت بخشيديم".
با توجه به اين دو آيه شناخته نشدن بيش از يك آسمان به وسيله علم امروز گواهي بر نفي آسمانهاي ديگر نيست.
ب)مس شيطان يكي از نقاط ناسازگاري ظواهر قرآن با علم امروزاين است كه ديوانگي معلول را مس شيطان ميداند وشما در اين مورد آورده ايد: آيت الله طالقاني پا را فراترمي نهد ودر پرتوي از قران ، در تفسير آيه "كالذي يتخبطه الشيطان من المس" آشكارا ميگويد، ديوانگي را ناشي از تماس وتصرف جن وشيطان دانستن از عقايد اعراب جاهلي بوده و قرآن به زبان قوم سخن گفته است و اين رايي است كه پاره اي از مفسران جديد عرب هم اظهار داشته اند.
اولا، مرحوم طالقاني در تفسير اين آيه سه احتمال نقل كرده است الف ) ديو زدگي ودچار بيماري صرع واختلات رواني ناشي از آن شدن ب)ميكروبي كه در مراكز عصبي نفوذ كرده است ج) منشاء وسوسه وانگيزنده اوهام و تمنيات از اين سه احتمال آنچه بر حسب ظاهر كلام ، مورد قبول مرحوم طالقاني است ، همان احتمال سوم است ، به گواه عبارتهايي كه قبل از احتمال ياد شده، آورده است، اينك عبارت هاي وي:"چون رباخوري ، انحراف از مسير انساني و طبيعي است و رباخوار دچار خبط زدگي در انديشه و آشفتكي ميشود وخوي كينه توزي وبدانديشي نسبت به مردم نيز در او راسخ ميشود" در هر حال، پيوتسه در نگراني و آشفتگي به سر ميبرد و به خود ميپيجد ، اين حالات در كردار وگفتار وحركات چشم ودست وپايش نمايان است ..."(پرتوي قرآن،ج ۲ص(۲۵۳ بنابراين عبارت "منشاء وسوسه وانگيزنده اوهام وتمنيات" ، اشاره به همين مطالب است.ظاهراين عبارت دلالت بر اين دارد كه وي همين احتمال را برگزيده است. بنابراين ،اين كه مرحوم طالقاني آيه را مظابق فرهنگ اعراب جاهلي معنا كرده است ، نسبت درستي نيست.
ثانيا: فرض مدخليت شيطان وجن دربيماري صرع واختلات عصبي ورواني،با استناد آن به اسباب طبيعي منافات ندارد،زيرا تاثير اسباب غيرطبيعي درحوادث طبيعي در طول اسباب وعلل طبيعي است، نه درعرض آنها، چنانكه تاثيراراده الهي در پيدايش حوادث طبيعي كه قابل انكار نيست ، به همين شيوه است.
حضرتعالي شاگرد مرحوم مطهري هستيد ، طبعا اين اصل براي شما مسلم است كه علم بشري يعني علم مستند به لابراتور وتجربه، حق اثبات دارد ، نه حق نفي.
علم ميتواند بگويد : فلان عامل مادي در جنون ماثر است ، اما حق ندارد بگويد: عامل ديگري در جنون موثر نيست ، وهيچ بعيد نيست كه در برخي از جنونها عامل غيبي نيز موثر باشد، وبه قول مرحوم علامه طباطبايي "آنچه آيه بر آن دلالت دارد بيش از اين نيست كه دست كم بعضي از انواع ديوانگي مستند به مس جن است واستناد جنون به عللي چون شيطان، موجب ابطال علل طبيعي نيست ، بلكه علل غير طبيعي در طول علل طبيعي هستند نه در عرض آنها".
از همه اينها بگذريم ، مجموع آيه چندان معني روشني ندارد كه آن را با علم ناسازگار بدانيم ويا بگوييم كه وحي الهي با منطق مردم آن روز مردم ،سخن گفته است.
۳)رجم شيطان با شهاب: گفتهايد : "استاد شما علامه سيد محمد حسين طباطبايي در تفسير "الميزان" با صراحت و صداقت علمي تمام در تفسير استراق سمع شياطين ورانده شدنشان با شهاب هاي آسماني (سوره صافات/ (۱۰-۱ميگويد: تفاسير همه مفسران پيشين كه مبتني بر علم هيات قديم و ظواهر آيات و روايات بوده، باطل است .امروزه بطلان آنها عيني ويقيني شده است".
شگفتا دراين گفتار علامه طباطبايي چه مشكلي است ، جر اينكه برداشت مفسران از آيه ناصواب باشد ، زيرا هيچگاه نميتوان فهم بشري را درتمام مواردصحيح واستوار خواند.
افزون بر اين، يادآور شديم ، علم حق اثبات دارد نه نفي. اين مسائل غيبي كه شياطين بوسيله شهابها ازنفوذ درآسمانها بازداشته ميشوند، مساله غيبي است بالاخص درآنجا كلمه "الملا الاعلي" آمده است: "لا يسمعون الي الملا الاعلي" .
قهرا اين "ملا اعلي" يك مقام تجرد و برتر از ماده است . طبعا شهابي كه براي طردآنان مامور است، مناسب مقام خودخواهد بود، وتفسير علامه با توجه به اين جملات كه ميگويد: "غرض ازآسمان به قرينه (الملااعلي) شايد عالم ملكوت باشد كه مسكن ملائكه است" درست به نظر ميرسد.
چند نصيحت پدرانه: ۱)عزيزم شما در اين نامه خود ، متجاوز از ۴۰بيت از مولوي و گاهي از غير اونقل كردهايد وكوشش نمودهايد كه مقاصد خود را با مضامين اشعار اوتطبيق دهيد،ولي آيا شايسته نبود فارغ التحصيل دبيرستان علوي وشاگردمطهري درباره تحقيق در حقيقت وحي به خود قرآن مراجعه كند و از خود قرآن اين مساله را بپرسد وبا استنطاق آيات ، مشكل را حل كند؟ (۲اگر من در نامه خود نوشته ام "عواملي در كار است تا از شما بهره كشي كنند" مقصودم اين است كه سخنان جنابعالي در زماني مطرح ميشود كه غرب و غربيان كمر بر اهانت به پيامبر اكرم (ص) بستهاند ومصاحبه اول ودوم شما درست در زماني مطرح ميشود كه نشريات دانماركي ، كاريكاتور هاي موهن بر ضد پيامبر اسلام را منشتر كرده اند، ونماينده ملحد پارلمان هلند نيز مي خواهد با نمايش فيلمي، قرآن را در انظار زشت ونا موجه جلوه دهد.
۳)در مصاحبه آمده است: من مايلم پس از بازگشت به ايران در صورت امكان از حضرت آيت الله دعوت كنم تا محيطي امن وآرام، گفت وگويي حضوري صورت پذيرد.
من از اين پيشنهاد بسيار خوشحالم ، به نشانه آنكه ،آن مذاكره حضوري در خانه جناب آقاي فاضل ميبدي ، به ابتكار من بوده ،همچنانكه دعوت جنابعالي به ديدار از موسسه امام صادق(ع) به درخواست من صورت پذيرفت، اما من از مناظره به اين معني كه خودنمايي نمايم و خويش را مطرح كنم، بدورم ، بلكه آرزوي من اين است كه در محيطي كه شما بپسنديد ، بحث وگفت وگوي علمي را تا روشن شدن حقايق ، ادامه دهيم.
۴)در پايان نامه خود آورده ايد: به حكم وظيفه وجداني از حضرت آيت الله مي طلبم تا در مقابل انحرافات علمي واخلاقي نيز ساكت ننشينند واگر ظلم وجفايي برمظلومي ميرود ،آرام نگيرند، وبه پيمان خداوند با عالمان وفادار باشند وبا جفاكاران همسويي نكنند ودراين طريق ، مثال واسوه ديگران باشند.
آيا اين جمله ها، بيلطفي وبي حرمتي نسبت به اينجانب نيست ، كي ما با جفاكاران همسو وهم كاسه بوده ايم؟ !بنده هشاد واندي سال ازعمرم ميگذرد، از روزي كه خود را شناختم جز با قلم وكتاب ، تدريس و تبليغ كاري نداشته ام وپيوسته حديث پيامبر را گوشزد ميكردم كه"لن تقدس امه لم يوخذ للمظلوم حقه من الظالم غير متعتع".
ولي توجه داشته باشيد كه امروز ظلمي كه بر رسول خدا و مسلمانان صورت مي گيرد ، در تاريخ سابقه نداشته است ودولتهاي ظالم وغاصب از يك سو برشخصيت رسول اكرم (ص) وتعليمات بشردوستانه او ميتازند واز سوي ديگر حقوق و آزادي هاي پيروان او را آچشكارا زير پا ميگذارند.
اكنون بياييد با هم عهد ببنديم كه در اين كارزار جانب مظلوم را بگيريم و با ستمگر درافتيم وحق مظلوم را بستانيم وبا كمال افتحار از مظلوم دفاع كنيم. قم- موسسه امام صادق(ع) جعفر سبحاني
نامه ی دکتر سروش به آیت الله سبحانی
بنام خدا نسخه قانون ما عين شفاست مصحف ما مستفاد از مصطفاست
ای مبارک آن گليم گل تو را وی خنک آن وصف مزّمّل تو را
نه ملک بودی نه دلخسته ز خاک ای بشير ما بشر بودی و پاک
استاد مکرّم، حضرت آيت الله آقای جعفر سبحانی پس از تقديم تحیّت، نامه پدرانه و محترمانه و نيکخواهانه شما را در پايگاه خبرگزاری فارس خواندم و آن را حاوی موعظه حسنه و جدال به احسن يافتم. شک ندارم که وظيفه روحانی و غيرت ايمانی و عرق مسلمانی و "دولت احمدی و معجزه سبحانی" شما را به نوشتن آن نامه برانگيخته است. من جسارت نمی کنم و همچون شما نمی گويم که "عواملی در کارست و از شما بهره کشی می کنند" چرا که نه داعی و نه دليلی برين امر دارم و نه آوردن چنين کلماتی را زيبنده يک بحث علمی و طلبگی مشفقانه و منصفانه می دانم. پيش از شما چهار نفر از فضلای حوزه علميه نيز درين بحث شرکت جسته بودند، و همه به زبان تحليل و استدلال، و بدون طعن و تکفير سخن گفته بودند مگر "قرآن شناسی" که رسم مروت فرونهاد و سخنهايی نه بر سبيل حکمت گفت و مرا از قرآن ستيزان خواند.
نمی کنم گله ای ليک ابر رحمت دوست به کشتزار جگر تشنگان نداد نمی
چرا به يک نی قندش نمی خرند، آنکس که کرد صد شکر افشانی از نی قلمی
باری شگفتی من، نخست از اين است که فرموده ايد "سکوت او را می توانم گناهی نابخشودنی در مقابل اين گزارش بشمار آورم". آيا خبر يقينی داريد که من در اين مورد سکوت کرده ام؟ آيا مصاحبه مرا با روزنامه کارگزاران، درين خصوص نخوانده ايد؟ يا گناه از مخبران است که اين خبرها را از شما دريغ می کنند؟
من درين جا عين آن گفتگو را می آورم و سپس به تفصيل پاره ای از مجمل ها خواهم پرداخت و شما خواهيد ديد که پاسخ کثيری از انتقادات شما و ديگران بصراحت و کفايت در آن هست و اطمينان دارم که اگر آن را پيش تر ملاحظه فرموده بوديد، زحمت تان کم تر و رحمت تان افزون تر و صورت و سيرت نقدتان ديگر می شد.
متن مصاحبه کلام محمد، اعجاز محمد
س - در پاره ای از روزنامه ها و سايت های اينترنتی اخيرا آورده اند که دکتر سروش رسما "نزول قرآن را از جانب خدا انکار کرده و آن را کلام بشری محمد دانسته است." آيا چنين است؟ شايد مزاح کرده اند يا خدای نکرده اغراض سياسی و شخصی داشته اند.
س- حالا نظر و توضيح شما چيست؟ انشاء الله حسن نظر و غفلت از معنا داشته اند و گرنه کسی که با ولايت کليه الهيه آشناست و قرب اولياء خدا با خدا را می داند و از تجربه اتحادی آنان با خبر است چنين منکرانه سخن نمی گويد. اوليا خدا چنان به خدا نزديک و در او فانی اند که کلامشان عين کلام خدا و امر و نهی شان و حب و بغضشان عين امر و نهی و حب و بغض الهی است. پيامبر عزيز اسلام بشر بود و خود به بشريت خود مقر و معترف بود (قل سبحان ربی هل کنت الا بشرا رسولا؟)، اما در عين حال اين بشر چنان رنگ و وصف الهی گرفته بود، و واسطه ها (حتی جبرئيل) چنان از ميان او و خدا برخاسته بودند که هر چه می گفت هم کلام انسانی او بود هم کلام وحيانی خدا. و اين دو از هم جدا نبود. همچو سنگی کو شود کل لعل ناب پر شود او از صفات آفتاب
انشاءالله با تامل درين دقيقه عرفانی گره مشکل گشوده شود و سر کلام آشنا گردد.
پس نزول جبرئيل و آوردن وحی چه می شود؟ در نظر عارفان، جبرئيل به خداوند از محمد (ص) نزديکتر نيست، بل جبرئيل است که تابع پيامبر است. مگر در داستان معراج نيامده است که جبرئيل از همراهی با پيامبر بازماند و از سوختن بال و پرش هراسيد؟ معنی اين حکايت چيست؟ مگر رهبر فقيد انقلاب نگفت که "جبرئيل را هم پيامبر نازل می کرد"؟ آيا معنی اين سخن اين است که خدا جبرئيل را فرونفرستاده است؟ يا معنايش به قول مولانا اين است که:
من نخواهم لطف حق از واسطه که هلاک خلق شد اين رابطه
من نخواهم دايه، مادر خوشتر است موسيم من، دايه من مادر است
اين که بگوئيم قرآن کلام محمد(ص) است، درست مانند اين است که بگوئيم قرآن معجزه محمد (ص) است. هر دو به يک اندازه به محمد(ص) و به خدا انتساب دارند. و تاکيد بر يکی به معنی نفی ديگری نيست. هر چه در عالم رخ می دهد به علم و اذن و اراده باری است. يک موحد در اين شکی ندارد. با اين حال همه می گوئيم آلبالو، ميوه درخت آلبالو است، آيا بايد بگوئيم خدا ميوه آلبالو می دهد تا موحد باشيم؟ اين اشعريت کهن را جامه تقدس نوين نپوشانيم. و سخن بقاعده بگوئيم و معنی سخنان دقيق و راز آلود را نيز نيکو دريابيم. قرآن ميوه شجره طيبه شخصيت محمد (ص) بود که باذن خدا ثمر بخشی می کرد(توتی اکلها کل حين باذن ربها) و اين عين نزول وحی و تصرف الهی است.
توصيه من به منصفان (با مغرضان نمی دانم چه بگويم) همان توصيه مولاناست که سوء ظن نسبت به اولياء خدا را فروگذارند و اولياء حق را از حق جدا نشمارند و آن عزيزان و محبوبان درگاه حق را از مسند رفيع قرب و ولايت پايين نياورند:
ای اولياء حق را از حق جدا شمرده گر ظن نيک داری بر اولياء چه باشد؟
از نسل پادشاهی مسجود جبرئيلی ملک پدر بجويی ای بی نوا چه باشد؟
گويا شما هم در اين باب اشعاری داشته ايد. بله در منظومه ای که چندی پيش به عشق پيامبر اکرم سرودم و تقديم آن فاتح آفاق تجرد کردم، آورده بودم که:
توسن تجربه ای فاتح آفاق تجرد در شب واقعه راندی زمداری به مداری
ز سوادی به خيالی ز خيالی به هلالی پای پر آبله جبريل و تو چالاک سواری
بال در بال ملائک به تماشای رسولان طاير گلشن قدسی تو و خود عين مطاری
اشاره من در اين ابيات به آن روايت شريفه نبوی است که پيامبر در سجده با خدا می گفت: سجدلک سوادی و خيالی و آمن بک فوادی.
- متشکريم.
ملاحظه می کنيد که "محمدی" بودن قرآن، (محمدی که کاملا بشر بود) سخنی است کاملا معقول و مبرهن که خيل عظيمی از عارفان و متفکران مسلمان پشتوانه آن اند و معنای عميقی دارد که صد بار از "جبرئيلی" بودن آن عميق تر است (و البته منافات با آن هم ندارد که قرآن قول جبرئيل است: انه لقول رسول کريم) چرا که به تعبير آيت الله خمينی (که تعبير همه عارفان مسلمان است) جبرئيل را هم پيامبر اکرم نازل می کرد. و درين فرايند و در نسبت به خداوند، درون و برون، يکی است. همچنانکه گذشته و آينده. همچنانکه تحت و فوق.
اين دراز و کوتهی مر جسم راست چه دراز و کوته آنجا که خداست؟
لا مکانی که درو نور خداست ماضی و مستقبل و حالش کجاست؟
ماضی و مستقبلش نسبت به توست هر دو در يک چيزند و پنداری که دوست
و اگر من گفته ام در پديده وحی "درون و برون پيامبر" تفاوتی ندارند ازين روست. خدايی که موحدان راستين می شناسند، در برون و درون پيامبر به يک اندازه حاضر است و چه فرقی می کند که بگوئيم وحی خدا از بيرون به او می رسد يا از درون و جبرئيل از برون فرا می رسد يا از درون؟ مگر خدا بيرون پيامبر است و مگر پيامبر دور از خداست؟ نمی دانم چرا قرب حق با عبد و اندکاک ممکن در واجب فراموش شده و تصوير سلطان و پيک و رعيت به جای آنها نشسته است و توضيح آيت الله سبحانی در باب اين تصوير راهزن چيست؟
دوم. اما قصه شاعری.
سخن من اين است که برای درک پديده ناآشنای وحی، می توانيم از پديده آشناتر شاعری (و بطور کلی خلاقيت هنری) مدد بجوئيم و آن را بهتر فهم کنيم. اين فقط در مقام تصور است. مگر غزالی نگفت برای درک پديده وحی، می توانيد از پديده وسوسه شيطانی مدد بگيريد؟ چرا که ان الشياطين ليوحون الی اوليائهم.
حضرت آيت الله توجه بفرمايند که امروزه مفهوم شعر بمنزله يک خلاقيت متعالی هنری بسيار متفاوت است با آنچه در ذهن امثال ابوجهل و ابولهب می گذشت و استفاده از نماد هنر برای تقريب معنای وحی، نه چيزی از قدر قرآن می کاهد و نه بر قدر ابولهب می افزايد!
علامه طباطبايی وحی را شعور مرموز می خواند و بگمان من هنر مرموز مناسب تر مينمايد.
سوم. اما از مولانا مايه گذاشتن.
خشنودم که شما هم با من هم عقيده ايد که استشهاد به ابيات مولانا استشهاد به تجارب و حکمت های يک عارف حکيم است که موقعيت متعالی و راسخی در عرفان اسلامی دارد و گواه آوردن از شعر او به معنای توسل به "شعريات" نيست و اصلا مولانا در مثنوی ناظم است نه شاعر. باری من اگر بخواهم درين باب سخن بگويم، مثنوی هفتاد من کاغذ شود. خواهش فروتنانه من از آيت الله سبحانی اين است که اين سفر شريف الهامی را به جد در مطالعه گيرند و جواهر کلام آن عارف آزاده را از دريای معارف او صيد کنند و به پاره يی از کلمات مشهوره او بسنده نکنند که در مقام داوری راهزن است. برای شيرين شدن کام حضرت آيت الله به اين ابيات اشاره می کنم که:
چيز ديگر ماند ليکن گفتنش با تو روح القدس گويد نی منش
نی تو گويی هم بگوش خويشتن بی من و بی غير من ای هم تو من
همچون آن وقتی که خواب اندر روی تو ز پيش خود به پيش خود شوی
بشنوی از خويش و پنداری فلان با تو اندرخواب گفتست آن نهان
تو يکی تو نيستی ای خوش رفيق بلکه گردونی و دريايی عميق
می بينيد که روح القدس را از مراتب وجود صدتوی آدمی می شناسد و می شناساند و آدمی را چون دريايی عميق می بيند که لايه ها دارد، و لايه يی در گوش لايه ديگر راز می گويد و اين را عين رازگويی روح القدس می شمارد. و حتی گفتگو با ديگری در خواب را سخن گفتن خود با خود می داند و از اين راه پنجره ای به روی درک مکانيزم وحی و الهام می گشايد. گويی در تلقی وحی تلاطمی و جوششی در شخصيت پيامبر رخ می دهد و خود برتر پيامبر با خود فروتر او سخن می گويد و البته همه اينها به اذن الله و به عين الله صورت می گيرد که او همه جا حاضر و به همه چيز محيط است. وقتی مولانا می گويد:
ای هزاران جبرئيل اندر بشر ای مسيحان نهان در جوف خر
يا
احمد ار بگشايد آن پر جليل تا ابد مدهوش ماند جبرئيل
تعارف نمی کند و يک برتری صوری و اعتباری را مراد ندارد. حقيقتا احمد از جبرئيل برتر است يعنی جبرئيل در او گم می شود.
چهارم. اما بشری بودن و هوا و هوس. نمی دانم حضرت آيت الله چرا آنهمه تصريحات مرا در باب "الهی بودن نفس نبی" نديده اند و بشری بودن را به معنی هوا و هوس داشتن گرفته اند؟ برين بی التفاتی چه نامی می توان نهاد؟
آن محمد (ص) که فاعل و قابل وحی است، بشری است مویّد و مطهّر. و لذا "از کوزه همان برون تراود که دروست" و از شجره طيبه وجود او جز ميوه ای طيب برنخواهد خاست. از پيامبر بگذريم. آدميان غيرمعصوم (چون شما، چون آيت الله بروجردی و چون بوعلی و سعدی و ناصرخسرو و کانت و دکارت و پوپر)، آيا چون پيامبر نبوده اند پس هر چه گفته اند آلوده به هوا و هوس بوده است؟ بفرض که وحی پيامبر صد در صد بشری و غير الهی باشد، باز هم نمی توان نتيجه گرفت که لاجرم از سر هواست. چه جای آنکه آن وحی صد در صد بشری و صد در صد الهی است، يعنی ماورای طبيعتی است که مقدّر به اقدار طبيعت شده است و فرا تاريخی است که تاريخمند شده است و امری متعالی است که "نازل" شده است، و بحری است در کوزه و جيحونی است در خم، و نفسی است دميده در نی و از خدايی است در ميان آدميان نشسته و از آدميی است پر از خدا شده و بقول مولانا:
آب خواه از جو بجو خواه از سبو کان سبو را هم مدد باشد ز جو ... اين نکردی تو، که من کردم يقين ای صفاتت در صفات ما دفين
"لا"شدی پهلوی "الا" خانه گير اين عجب که هم اسيری هم امير
به من حق بدهيد که بگويم متافيزيک شما متافيزيک بعد و فراق است و متافيزيک من متافيزيک قرب و وصال. تصويری که از خدا و محمد در ذهن شماست گويا تصوير خطيب و بلندگو (يا ضبط صوت) است. خطيب می گويد و بلندگو آن را پس می دهد. يعنی پيامبر (چون بلندگو) طريقيت و ابزاريت محض دارد و اين کجا و نزول قرآن بر قلب محمد(ص) کجا. گويا شما می پنداريد قرآن بر زبان محمد نازل شده است نه بر دل او. اما تصوير من از آن رابطه (اقرب من حبل الوريد) تصوير نفس و بدن، يا ساده تر، تصوير باغبان و درخت است. باغبان بذر می کارد و درخت ميوه می دهد. و اين ميوه، همه چيزش از رنگ و عطر و شکل گرفته تا ويتامين ها و قندهايش مديون و مرهون درختی است که از آن بر می آيد، درختی که در خاک ويژه ای نشسته است و نور و غذا و هوای ويژه ای می نوشد. و البته هم کاشتنش و هم ميوه دادنش باذن الله است و موحدان درين ترديدی ندارند. و بلکه وجود درخت عين امر خدا و اذن خداست و اينها از هم فاصله ندارند و مانند امور اعتباری بشری نيستند که يکی فرمان بدهد و ديگری اجرا کند. و من در شگفتم که چرا دستگاه خدا در چشم شما همچون دستگاه های اجرايی و مديريتی بشری است.
روشن تر بگويم گرچه همه طبيعت الهی است اما در طبيعت همه چيز طبيعی است و در بشر همه چيز بشری است و در تاريخ همه چيز تاريخی است و لذا پيامبر اسلام در فرايند وحی موضوعيت دارد نه طريقيت، و "بشر"ی است که قرآن برو "نازل" و از جاری شده است (و هر دو تعبير در متن قرآن آمده است). دو قيد "نزول" و "بشريت" درعميقترين لايه های وحی حضور دارند و بدون توجه به اين دو صفت مهم، نمی توان از وحی تفسيری خردپسند عرضه کرد. باز به عبارت ساده تر: نمی گوييم خدا ميوه نمی دهد می گوييم برای اينکه خدا ميوه بدهد راهش اين است که درختی بيافريند و آن درخت ميوه بدهد. نمی گوييم خدا سخن نمی گويد ميگوييم برای اينکه خدا سخن بگويد راهش اين است که پيامبری سخن بگويد و سخنش سخن خدا شمرده شود.
مطابق تصوير شما، گويا خطيب می تواند هر کلامی را به دهان بلندگو بگذارد (از شعر گرفته تا فلسفه تا رياضيات، از عربی تا انگليسی و چينی ...) اما مطابق تصوير من، هر ميوه ای از هر درختی بر نمی خيزد. درخت سيب فقط سيب می دهد نه آلبالو. و اشعريت محض است اگر بگوئيم از هر درختی هر ميوه ای را می توان انتظار برد.
حتی در همان تصوير خطيب و بلندگو هم، بلندگو بی کار نمی نشيند و محدوديت های خود را بر صدای خطيب تحميل می کند.
دم که مرد نايی اندر نای کرد در خور نای است نه در خورد مرد
چنين است که معنای بی صورت از خدا و صورت از محمد است، دم از خدا و نی از محمد، آب از خدا و کوزه از محمد است، خدايی که بحر وجود خود را در کوزه کوچک شخصيتی بنام محمد بن عبدالله(ص) می ريزد و لذا همه چيز يکسره محمدی می شود: محمد عرب است لذا قرآن هم عربی می شود، وی در حجاز و در ميان قبائل چادرنشين زندگی می کند، لذا بهشت هم گاه چهره عربی و چادر نشينی پيدا می کند: زنان سياه چشمی که در خيمه ها نشسته اند (حور مقصورات فی الخيام، سوره الرحمن). بلاغت قرآن هم به تبع احوال پيامبر پستی و بلندی می پذيرد، باران هم رحمت خدا شمرده می شود (بسی بيشتر از نور خورشيد) و قس عليهذا. همين است معنای آنکه وحی و جبرئيل تابع شخصيت پيامبر بودند و همين است مدعای حکيمانه ابونصر فارابی و خواجه نصيرالدين طوسی که قوه خيال پيامبر در فرايند وحی دخالت می کند و (به تعبير مولانا) بر بی صورت، صورت می افکند. شخصيت بشری- تاريخی محمد (ص) در قرآن همه جا جلوه گرست و اين شخصيت خداپرورده، تمام نعمتی است که خدا به مسلمانان عطا کرده است. و لذا سخنی که اين ولیّ مويد و فانی در خدا می گويد همان سخن خداست! و اين است معنی آنکه "گرچه قرآن از لب پيغمبر است/ هر که گويد حق نگفته کافرست" از لب پيامبر يعنی جوشيده از شخصيت او که جبرئيل هم در او گم است.
بلی "مصحف ما مستفاد از مصطفاست" و مگر سخن گفتن خداوند راهی ديگر هم دارد. شما اگر راه حل ديگری برای تبيين معضل سخن گفتن خدا داريد بيان بفرمائيد.
نه فقط عارفان که فيلسوفان هم در اينجا به مدد ما می آيند و به چالش با آقای سبحانی. مگر حکيمان (و از همه بهتر و بيشتر صدرالدين شيرازی) نگفته اند که کل حادث مسبوق به ماده و مده ( هر حادثی در شرايط مادی-زمانی خاصی بوجود می آيد)؟ حادثه وحی محمدی هم در شرايط مادی و تاريخی ويژه ای قابل حدوث بوده است و آن شرايط مدخليت تام در شکل دادن به آن داشته اند و نقش علت صوری و مادی وحی را بازی کرده اند. توجه کنيد که قصه فراتر از لفظ و معناست، قصه صورت و بی صورت است و لفظ يکی از صورتهاست. خلاصه آنچه محمد (ص) به ميان می آورد محدوديتهای (علمی، وجودی، تاريخی، خصلتی و ...) اوست که هيچ آفريده ای از آنها گريز و گزيری ندارد.
از جناب آقای سبحانی می پرسم چرا قرآن به زبان عربی است؟ لاجرم می گويند چون خدا از سر حکمت می خواسته است چنين باشد. من اين را نفی نمی کنم اما می گويم عرب بودن پيامبر اسلام همان "خدا می خواسته است" است و بر اين قياس، امور ديگر.
پنجم. اما قصه ورود خطا در قرآن و علم پيامبر.
غرض از خطا همان مطالبی است که از ديدگاه بشری خطا محسوب می شوند يعنی ناسازگار با يافته های علمی بشر. نه در قرآن آمده است که خداوند همه علوم را به پيامبر خود آموخته، نه پيامبر بزرگوار خود چنين ادعا کرده، نه کسی چنين انتظاری داشته است که از الهيات و روحانيات گرفته تا طب و رياضيات و موسيقی و فلکيات پيامبر همه چيز را بداند. بر خلاف نظر آقای سبحانی قرآن هم که می گويد و علمک ما لم تکن تعلم (چيزهايی را که نمی دانستی به تو آموخت) نمی گويد "همه چيزهايی را که نمی دانستی ... ". به قول منطقيين مهمله در قوه جزئيه است. به علاوه که به پيامبر می گويد "بگو خدايا علم مرا افزون تر کن".
ابن خلدون صريحا در "مقدمه" می گويد سخنان پيامبر در باب طب، همان سخنان و عقايد اعراب باديه نشين بود و خود به طبيب مراجعه می کرد. ابن عربی هم (همو که امام خمينی خواندن فتوحاتش را بمنزله گل سرسبد معارف اسلامی و عرفانی به گورباچف توصيه می کرد) در فصوص الحکم، در فص شيثی، در باب اينکه کامل از همه جهات برتر از ناقص نيست، می آورد که: پيامبر اکرم، اعراب را از دخالت در لقاح گياهان و از گرده افشاندن از نخل های نر بر نخل های ماده منع می کرد و چون درختان کم بار شدند به اشتباه خود پی برد و گفت "شما امور دنيايی را نيکوتر می دانيد و من کار دين را نيکوتر از شما می دانم." (من خود اين روايت را قبل از ديدن در فصوص الحکم، از مرحوم استاد مطهری شنيدم)
وی روايت ديگری را هم می آورد که پيامبر رای عمر را در باب اسيران جنگ بدر از رای خود بهتر يافت. قرآن هم در باب ابراهيم عليه السلام می گويد فرشتگان را نشناخت و از آنان ترسيد. ابن عربی هم می گويد ابراهيم تعبير رويا نمی دانست و لذا اسماعيل را به خطا به قربانگاه برد. لذا اگر کسی بر آن رود که دانش رياضی- طبيعی- دنيايی (نه دانش دينی و بينش ملکوتی و علم به اسرار ربوبی) پيامبر هم تراز دانش مردمان همروزگار وی بوده است، به خطا نرفته است، و دست کم خلاف ضروريات دين سخن نگفته است.
اما ناسازگاريهای ظواهر قرآن با علم بشری: مگر غير از اين است که همه کسانيکه دست به تاويل برده اند به ناسازگاری های پاره ای از ظواهر قرآن با علوم بشری اذعان داشته اند؟ تاويل هم به حقيقت چيزی نيست جز پناه بردن از علمی بشری به علم بشری ديگر. استاد شما، مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبايی در تفسير الميزان با صراحت و صداقت علمی تمام، در تفسير استراق سمع شياطين و رانده شدنشان با شهاب های آسمانی (سوره صافات آيات ۱۰-۱) می گويد تفاسير همه مفسران پيشين که مبتنی بر علم هيات قديم و ظواهر آيات و روايات بوده باطل است و امروزه بطلان آنها عينی و يقينی شده است و لذا بايد معنی تازه ای برای آن آيات جست و آنگاه خود با استفاده از فلسفه اسلامی يونانی که علم بشری ديگری است به تاويلات بعيده ای دست می گشايد که نمی دانم چه کسی را قانع می کند (گرچه خود او با يحتمل و الله العالم، ترديدش را در اين تفسير تصريح می کند) و می گويد شايد اينها از قبيل مثالهايی است که خدا می زند و غرض از آسمان، عالم ملکوت است که مسکن ملائکه است و مراد از شهاب ، نور ملکوت است که شياطين را دفع می کند و يا شايد مراد آن است که شياطين بر حقايق حمله می برند تا آن را واژگونه کنند و ملائکه با شهاب حقيقت بر آنها می تازند تا اباطيلشان را باطل کنند. ... (گويا مرحوم طباطبايی فراموش کرده است که تيرها از همين آسمان دنيا بسوی شياطين پرتاب می شوند نه از ملکوت: و لقد زينا السماء الدنيا بمصابيح و جعلناها رجوما للشياطين ...)
چنين است پيچش و قبض و بسطی که در تفسير می افتد و معنايی که برای پيشينيان بديهی بوده از بداهت تهی می شود و ظاهر آيات (که با علم قديم سازگار بوده، و کسی در آن ترديدی نکرده) تاويل می پذيرد تا با علم بشری ديگری سازگار افتد. درين قبض و بسط تفسيری سخنی، و بر مفسر ملامتی نيست. اين سرشت و سرنوشت همه تفاسير است. سخن درين است که پيش از تاويل، منطقا اذعان به ناسازگاری وجود دارد. پس از آن است که شيوه ای و حيله ای برای رفع آن انديشيده می شود. آيت الله طالقانی پا را فراتر می نهد و در "پرتوی از قرآن" در تفسير آيه الذی يتخبطه الشيطان من المس (سوره بقره)، آشکارا می گويد "ديوانگی را ناشی از تماس و تصرف جن و شيطان" دانستن، از عقايد اعراب جاهلی بوده و قرآن به زبان قوم سخن گفته است (و اين رايی است که پاره ای از مفسران جديد عرب هم اظهار داشته اند). وی اصلا کوششی در تاويل آيه نمی کند و "خطا" را می پذيرد اما مصلحتی را برای ذکر اين خطا در قرآن پيشنهاد می کند. اما اين سخن نه بديع است و نه بدعت. جارالله زمخشری معتزلی عين اين نظر را هشت قرن قبل از آيت الله طالقانی در تفسير کشاف بيان می کند و آشکارا می نويسد که "اين از عقايد باطل اعراب جاهلی بود که ضربه ديو موجب صرع می شود ... قرآن هم بر حسب اعتقاد آنان نزول يافت." و آلوسی در تفسير روح المعانی می آورد که اين عقيده همه معتزليان است.
نکته قابل تامل اين است که تفسير و کلام سيال اسلامی امروز چنان به جمود مبتلا شده که حتی آرای خودی ها را بيگانه می پندارند و گمان می کنند که مستشرقان مخترع آنها هستند و قابل تامل تر اينکه هيچ کس از گذشتگان معتزله را به اين دليل کافر نخواند. بل پاره ای از درشت گويان اشعری نوشتند که اين منکران ديو، خود ديو زده و ديوانه اند. مولانا هم در اين بيت اشاره به همين نزاع اشعری – معتزلی دارد که:
فلسفی مر ديو را منکر شود در همان دم سخره ديوی بود
ماجرای هفت آسمان از اينها هم روشن تر است. بدون استثنا همه مفسران پيشين، آن را به روانی و آسانی بر تئوری های هيات بطلميوس تطبيق می کردند (و چرا نکنند؟ همه ظواهر بر آن دلالت دارد) و فقط در قرن نوزدهم و بيستم است که مفسران جديد قرآن (عرب و غيرعرب) به فکر تفسير تازه ای از اين آيات، آنهم در پرتو معارف جديد، می افتند و معانی مشکوک و تازه ای پيش می نهند.
باری از قبول ناسازگاری (گاه شديد) ظواهر قرآنی با علم گريزی نيست. حال، دفع آن اشکال و تخلص از آن، شيوه های گونه گون دارد: يا دست به تاويلات بعيده می بريد (طباطبايی)، يا بر سبيل همزبانی با فرهنگ عرب ، تحملشان می کنيد (معتزله، طالقانی) يا زبان دين و زبان علم را دوگانه و دوگونه می بينيد، و همه زبان دين را نمادين و استعاری می شماريد (پاره ای از متکلمان مسيحی)، يا چون بعضی از معاصران، فراورده های وحی را محتمل الصدق و الکذب نمی دانيد يا معنا را از خدا و لفظ را از پيامبر می شماريد (ولی الله دهلوی).
جواب هر چه باشد من اينگونه آيات را از جنس عرضياتی می دانم (به تفصيلی که در کتاب بسط تجربه نبوی آورده ام) که در رسالت پيامبر و پيام بنيادين دين مدخليتی ندارند و لذا با آسانگيری از آنها در می گذرم و دستکم شيوه معتزله را برای رهايی از تکلفات متکلفين بيشتر می پسندم. اما تاريخی بودن قرآن معنای روشنی دارد که آن را هم در کتاب بسط تجربه نبوی آورده ام: از جمله آنها پاسخ دادن به سوالات عاميان زمان و طرح مسائل خانوادگی پيامبر اسلام است که همه می توانستند رخ ندهند و در قرآن وارد نشوند.
گمان نمی کنم شما هم امروزه از اصرار بر اينکه آسمانها هفت تايند يا صرع و جنون زاده تصرف ديوان اند يا شهاب های آسمانی، شياطين بوالفضول را به تير می دوزند و می سوزند تا راز گويی فرشتگان را نشنوند، طرفی ببنديد و دل کسی را به اسلام مايل کنيد يا برتری مسلمانی را بر بودايی گری فی المثل اثبات کنيد. دلربايی وحی محمدی نه در آن متشابهات که در سوره يی چون حديد است که نامش حديد اما بافتش حرير است و به تعبير غزالی از "جواهر" قرآن است، و خدا و رستاخيز و ايمان و انفاق و جهاد و خشوع و زهد و ... را به صلابت و به مهربانی در کنار هم نشانده است. فقط يک بانگ "الم يان للذين آمنو ان تخشع قلوبهم لذکرالله" (آيا زمان نرم شدن دلها نرسيده است؟) آن کافی است تا جانها را بجنباند و چراغ ايمان را در خانه دلها روشن کند.
و اما اينکه فرموده اند که "قرآنی که شما آنرا کتاب بشری و خطاپذير دانسته ايد چه نيازی دارد که به ترجمه و تفسير آن بزبان روز بپردازيم ... شما با معرفی قرآن به عنوان کتاب خطاپذير و بشری از جامعه اسلامی فاصله گرفتيد، ديگر نيازی به نصايح شما نيست. آن کس می تواند نصيحت کند که در شمار اين گروه بماند ..." معانی خطا و بشری بودن را توضيح دادم، اکنون بعرض شما می رسانم
اولا بفرموده قرآن "لا تقولو لمن القی اليکم السلام لست مومنا".
ثانيا بنگريد که علامه طباطبايی و طالقانی و زمخشری نيز چنين می کنند
ثالثا شما خود معياری متقن و متين عرضه کنيد و اين مشکلات را از پيش پا برداريد و چشم ها را روشن و دلها را قانع کنيد و راه خروج از بن بست تعارض علم و قرآن را بدست دهيد (من خود از ترجمه فرهنگی سخن گفته ام نه بزبان روز در آوردن، به تفصيلی که در مقاله "ذاتی و عرضی در اديان" در کتاب بسط تجربه نبوی آمده است).
و رابعا محققان را به تقليد دعوت نفرمائيد و کسانی را که با تامل و تحقيق در راهی گام می نهند از سوء عاقبت و زوال سعادت نهراسانيد، که اگر سعادتی هست در تحقيق صادقانه است (ولو به زعم شما به نتيجه ناصواب رسيده باشد) نه در تقليد عاميانه.
من گرچه در نيکخواهی شما ترديدی ندارم و ارشادات و افادات نيکوی شما را ارج می گذارم، دامن تحقيق و تعمق را از دست نمی نهم و به حبل متين تعقل و تفکر متوسل و متمسکم و از مسک اين تمسک چنان خوش بو و خوشخويم که راسته عطرفروشان را هيچ گاه ترک نمی گويم.
محمد رسول الله را می نگرم که چون عاشق هنرمندی در تجربه ای روحانی سينه اش گشاده و چشمان باطنش گشوده و جانش پر از خدا شده است و از آن پس هر چه می بيند و هرچه می گويد خدايی است. انسان و جهانرا (هر چه که هست با هفت يا هفتاد آسمان، با چهار عنصر يا صد و چهار عنصر) آميخته از او و روانه بسوی او می بيند و لبريز و شادمان از اين کشف پيامبرانه، تجربه خود را با ديگران در ميان می گذارد و مغناطيس وار جان های شيفته را بسوی خود می خواند و دريا صفت تيرگی هاشان را می شويد.
هين بيائيد ای پليدان سوی من که گرفت از خوی يزدان خوی من
در پذيرم جمله زشتی ت را چون ملک پا کی دهم عفريت را
خود غرض زين آب جان اولياست که غسول تيرگی های شماست
من با اين "بشر بشير" مهر می ورزم و اگر عطر کلام الهی را از اين گل می شنوم برای آن است که با آن گل نشسته است. سالها پيش بود که با محمد (ص) سخن می گفتم و می سرودم:
نسخه قانون ما عين شفاست مصحف ما مستفاد از مصطفاست
ای مبارک آن گليم گل تو را وی خنک آن وصف مزّمّل تو را
نه ملک بودی نه دلخسته ز خاک ای بشير ما بشر بودی و پاک
از اطاله کلام بيمناکم و بهمين مقدار بسنده می کنم و از پاره ای فروع خرد در می گذرم و ضمن سپاس نهادن به جهد پر شهد و خطاب بی عتاب حضرت آيت الله، از باز بودن باب اين مباحثه و مناظره استقبال می کنم و خواستار تداوم آنم و می افزايم که من اکنون در يکی از دانشگاه های آمريکا به تدريس اشتغال دارم و کاری را که ببرکت سعه صدر مسئولان در ايران از انجامش محرومم، در اينجا انجام می دهم. مايلم که پس از بازگشت به ايران، در صورت امکان از حضرت آيت الله دعوت کنم تا محيطی امن و آرام فراهم آورند و در گفتگويی حضوری درين خصوص شرکت جويند و احقاق حق و ابطال باطل کنند. همچنين چون غايت قصوای دينداری و هدف از اين همه دقت ورزی های عرفانی و کلامی را بنا کردن جامعه ای پويا و اخلاقی و عادل می دانم به حکم وظيفه وجدانی از حضرت آيت الله می طلبم تا در مقابل انحرافات عملی و اخلاقی نيز ساکت ننشينند و اگر ظلم و جفايی بر مظلومی می رود آرام نگيرند و به پيمان خداوند با عالمان وفادار بمانند و با جفاکاران همسويی نکنند و در اين طريق مثال و اسوه ديگران باشند. واله المستعان.
گر نبودی زحمت نامحرمی چند حرفی از وفا واگفتمی
چون جهانی شبهت و اشکال جوست حرف می رانيم ما بيرون پوست
عبدالکريم سروش
واشنگتن اسفند ماه ۱۳۸۶ مارچ 2008
| | |
|
| | |