نظرات بازديدکنندگان
 1388-10-27 08:39
|
| دریوزگی فرهنگی وابتذال اخلاقی وغرق شدن در ااوهام بیماری روشنفکری است که حاج فرج دباغ به ان دچار شده باز هم پدرش پوست گوسفند دباغی میکرد ومادرش روده های ان اما خودش به قصد دباغی دین وشریعت کمر بسته. |
 1388-09-13 18:02
|
| جناب اقاي عبدالكريم سروش شما بيرحمانه چهره خودتون رو نبش قبر كردين و شخصيت واقعي خودتون رو نشون دادين سر سوزني ذوق ادبي كافيه تا يك نفر بعد از خوندن اثار اقاي دولت ابادي اون رو به عنوان سلطان ادبيات فارسي بشناسه و اجازه توهين به شخصي كه ابروي ادبياتمون رو حفظ كرده به خودش نده اميدوارم انتقاد پذيري ساير مسئولينمون مثل شما نباشه !! |
 1388-04-15 15:54
|
| از اینکه مشئولین سایت بیطرفامه نشسته ولی مغرضانه پیامها را حذف میکنند متشکر و متاسفم
نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو داني
خبر به کوي يار ببر بدان زبان که تو خواني
تو پيک خلوت رازي ديده بر سر راهت
به مردمي نه به فرمان چنان بران که تو داني |
 1388-03-19 17:34
|
| در واقع اینها تراوشات همان فکری است که درپی اصلاح در نگرش دینی و اصلاح طریق و... دارد. |
 1388-03-14 02:52
|
| آقای سروش! محمود دولت آبادی هم، "دولت آبادی" نيست.
سيروس"قاسم" سيف
در دولت آباد، " بانو" ، دختر " خان سالار" ، خواب سواری را ديده بود که نشسته بر اسب سفيدش، تاخت کنان وارد قلعه می شود. چند ماه بعد، در يک شب زمستانی که سرمايش استخوان را سياه می کرد، " غريبه " ای وارد دولت آباد شد. غريبه، با زدن چند ضربه بر در اولين خانه، صدای مرد خانه را شنيد که می گويد:
- کيستی؟!
- غريبه ام. راه گم کرده ام.
- برو به قلعه. برو به مسجد.
- کدام قلعه؟ کدام مسجد؟
- قلعه ی خان سالار. مسجد آخوند ملا محمد. آن بالای تپه. چراغ روشن است. سرت را بالا بگيری می بينی. هم جا دارند و هم خوراک.
- يخ زده ام بی انصاف! نای حرکت ندارم!
- صبر کن. آمدم.
لحظه ای بعد، در خانه بازشد و مردی با شولايی نمدی، پای به بيرون گذاشت و اول مشتی خرما به غريبه داد و بعد، شولای نمدی را روی شانه های او انداخت و گفت:
- خرما را بخور، گرمت می کند. شولا را هم به خودت بپيچان. می رسانمت، اما به يک شرط!
- چه شرطی؟
- از تو نمی پرسم که چه کسی هستی و از کجا آمده ای و کارت چيست. تو هم نه از من می پرسی و نه از کس و کارم! باشد؟!
- باشد.
مرد راه افتاد و غريبه هم به دنبالش. به جلوی قلعه که رسيدند، مرد سرش را بالا گرفت و داد زد که:
- آهای! آهای! غريبه است. راه گم کرده است.
چندبار، پشت سر هم داد زد تا از بالای قلعه، کسی پاسخ داد که:
- آمدم!
مرد، شولا را از غريبه گرفت و گفت:
- اگر فردا ماندنی شدی، بيا خانه ی ما. قدمت روی چشم. حالا ، خدا حافظ.
مرد رفت و در تاريکی گم شد. در قلعه باز شد و کسی غريبه را به درون خواند. غريبه به درون خزيد و در، پشت سرش بسته شد.
در آن زمان، " دولت آباد "، هنوز " شهری " نشده بود. آبادی هائی بود به فاصله ی چند فرسخ، جدا از هم، ميان کوه هايی سر به فلک کشيده و رها شده به امان خدا، در سينه ی دشتی؛ دشتی که دراز کشيده بود و شانه هايش را تکيه داده بود به کوه های پشت سرش و پاها يش را دراز کرده بود به سوی کويری که می پيوست به درياهای آن سوی زمين.
ميان آن چند تکه آبادی، دولت آباد، آبادترينشان بود. مسافرانی که از سوی کوير می آمدند، دولت آباد را همچون غولی می ديدند که چمباتمه زده است ميان سه کوه و برشانه ای، " قلعه ی خان سالار" را نگهداشته است و بر شانه ای، " مسجد آخوند ملا محمد " را. قلعه و مسجد به وسيله ی رودخانه ای از هم جدا می شدند؛ رودخانه ای که در زمستان، جان می گرفت و هياهو کنان به سوی کوير می رفت و در بهار، کم جان می شد و آن وقت، کسی مجبور نبود که برای رفتن به قلعه ی خان سالار و مسجد آخوند ملا محمد، پای بر روی پل چوبی باريک و لغزان و لرزانی بگذارد که از زمان " شاه شهيد" به جای مانده بود.
مردم دولت آباد، خواب های آبدار فراوانی ديده بودند که هيچکدام از آن خواب ها، دوای درد بی آبی شان نشده بود. خواب ديده بودند که خان، با گرزی که دور سرش می چرخاند، چنان بر قله ی کوه بالای سر دولت آباد کوباند که کوه به هزاران تکه مبدل شد. چند هفته بعد، خبر به خان رسيده بود که جائی از کوه دهان باز کرده است و همين طور آب است که بيرون می زند. خان هم، فورا خودش را به آنجا رسانده بود و نام آن را گذاشته بود چشمه ی " رستم " و دستور داده بود که جويی از آن چشمه بکشند به سوی قلعه اش و جويی هم به سوی زمين های مزروعی و باغات ميوه اش.
خواب ديده بودند که آخوند ملا محمد، با شمشيری در دست به سوی کوه حمله برد و چنان بر فرق سر کوه کوباند که آن را به دو نيم کرد. چند هفته بعد، به آخوند خبر رسيده بود که چشمه ای ديگر در کوه پيداشده است. آخوند هم، فورا، خودش را به آنجا رسانده بود و اسم آن چشمه را گذاشته بود، چشمه ی " علی " و دستور داده بود که جويی از آن چشمه بکشند به سوی مسجد و جويی هم، به سوی زمين های مزروعی و باغات ميوه ی وقفی.
از آن به بعد، ديگر چشمه ی خواب ديدن های دولت آبادی ها خشکيده بود و کسی خواب نديده بود و اگرهم ديده بود، برای کسی نقل نکرده بود تا کم کم، قنات های پائين پای دولت آباد، شده بودند محصول همان دوره ی خواب نديدن هاشان.
خانسالار و آخوند ملا محمد، هم از طرف پدر و هم از طرف مادر، يکجوری خويشاوند همديگر به حساب می آمدند، اما ميانه ی خوبی با هم نداشتند. همه می گفتند که ريشه ی اختلافاتشان بر می گردد به زمان شاه شهيد. معلوم نبود که مردم از کجا به اختلافات ميان آنها پی برده بودند، چون هم خان سالار و هم آخوند ملا محمد، درظاهر هم که شده بود، احترام و حد و حدود دخالت های خود را در امورات يکديگر نگه می داشتند. کاردنيای دولت آبادی ها، بر عهده ی خان بود و کار آخرت شان، بر عهده ی آخوند. و اگرهم گاهی در کار " دنيا " و " آخرت " مردم تداخلی پيش می آمد، خان و آخوند، با هم خلوت می کردند و با در نظر گرفتن مصلحت زمان، راه حل ممکنه را پيدا می کردند.
دولت آبادی ها غريب نواز بودند، اما غريبه ای که وارد دولت آباد می شد، صرف نظر از اينکه کسی را در ده می شناخت يا نمی شناخت، بايد اول به ديدن خان سالا ر و آخوند ملا محمد می رفت تا بعدش معلوم می شد که در ده ماندنی است يا نه. و حالا ، يک هفته از آمدن غريبه به دولت آباد گذشته بود و هنوز پای از قلعه بيرون نگذاشته بود و اين ، برای مردم دولت آباد عجيب بود و هزار بار عجيب تر برای آخوند که خبر ورود غريبه ای را به دولت آباد شنيده بود، اما غريبه، هنوز پس از گذشتن هفت شبانه روز، به دست بوسی او نرفته بود.
ميان گفت و شنودهائی که بين مردم جريان داشت، غريبه، چهره ای دوگانه پيدا کرده بود؛ از يک طرف، غريبه ای بود راه گم کرده که " کبير " به او خرما و شولای نمدی اش را داده بود و از طرفی، آدم های خان، صحبت از ميهمانی می کردند که يک هفته پيش بر خان وارد شده است و چقدر، خان او را عزيز و محترم می شمارد و بالای اتاق می نشاندش و خودش خدمت به او را بر عهده گرفته است.
وقتی خبر به مردم رسيد که کسی آخوند را ديده است که عصاکشان، رو به قلعه ی خان می رفته است، ديگر چشمه ی حدس و گمانشان خشکيد و عقل کسی به جائی ره نبرد، چون تا آن زمان هرکس که آخوند را ديده بود، يا درمسجد ديده بود و يا در خانه ی خود آخوند که به فاصله ی يک در، پشت مسجد واقع شده بود و آخوند، در همه ی عمر طولانی اش، حتی به ندرت درميدان ده که در چند قدمی مسجد و خانه اش بود، ظاهر شده بود تا چه برسد به اينکه از روی آن پل چوبی و باريک و لغزان و لرزان عبور کند و به قلعه ی خان برود! اما، نزديکی های ظهر، همه با چشم های خودشان ديدند که در قلعه باز شد و اول، آخوند پای به بيرون گذاشت و بعد از او، غريبه و بعد هم خان سالار. به راه که افتادند، غريبه در وسط راه می رفت و خان و آخوند، در دو طرفش. غريبه سی سال را شيرين داشت و قدش، بلند تر از خان و آخوند بود، با موهای سر و ريش بلند و ژوليده که شولای مشهور خان را بر تن داشت و مثل خان، سينه اش را به جلو داده بود و مثل آخوند، چانه اش را به سينه اش چسبانده بود و به زمين نگاه می کرد و گهگاهی که سرش را بالا می گرفت، برقی از چشم هايش بيرون می جهيد!
به پل که رسيدند، آخوند با تعارف خان به جلو افتاد و خان با تعارف غريبه، پشت سر آخوند. از پل گذشتند و به سوی مسجد رفتند. وارد مسجد که شدند، مؤذن اذان ظهر را ندا داد و لحظه ای بعد، آخوند به نماز ايستاد و پشت سر آخوند، خان و غريبه در صف اول و ديگران در صف های بعد. نماز که به پايان رسيد، آخوند به بالای منبر رفت و پس از گفتن مقدمه ای که برای همه آشنا بود، به گفتن چيزهائی ناآشنا پرداخت که تا آن زمان، هيچکس از زبان او نشنيده بود. گفته های آخوند، در آن روز برای مردم همان قدر غريب بود که وجود غريبه. آخوند، درابتدا، ازعلم سخن گفت؛ از علم الاديان و علم الاشياء و علم الابدان و بعد از آن، از هفت اقليم و اقليم هشتم و عالم شهرهای غيبی " جابلقا، جابلسا، برزخ و هور قليا" و بعد، سخن را کشاند به علوم قديم و جديد و اين که همه ی علوم از نزد خداوند می آيند و در سينه ی ما می نشينند و .....سر انجام، از غريبه سخن گفت که اسمش،" فرشاد " است و کنيه اش، " عارف ". از جانب پدر، نسبش می رسد به "مهاجران " و از جانب مادر، به " انصار" و.......در پايان، همه صلوات فرستادند و همان " صلوات " ، شد جواز ماندن "فرشاد عارف"، در دولت آباد.
پس از پايان مراسم و بيرون آمدن از مسجد، مردم با اجازه ی خان و آخوند، برای دعوت از فرشاد عارف به خانه هايشان، دور او را گرفتند و پس از چک و چانه زدن های فراوان، سر انجام، " کبير" ، همان مردی که در شب اول، فرشاد را به قلعه ی خان رسانده بود، زورش بر بقيه چربيد و فرشاد عارف را، برد به خانه ی خودش.
معلوم نشد که در آن بعد از ظهر و آن شب، بين فرشاد و کبير چه گذشته بود که صبح آن شب، کبير با يک دنيا سخن های عجيب و غريب، پای به ميدان ده گذاشت. کبير سخن از آسمانی می گفت که بالای سرش نبود، بلکه زير پايش بود! و ستاره هائی که ديگر ستاره نبودند! و ماهی که ديگر، ماه نبود! و خورشيد، همانی نبود که می نمود! و ابرها......
يکی از دولت آبادی ها، کلافه شد و به ميان حرف کبير پريد و گفت:
- نپرسيدی که نسب به کدام مهاجر و انصار می برد؟!
- پرسيدم. آقا گفت که مگر چند فرقه مهاجر و انصار داريد؟ گفتم ای آقا، اگر بگويم هزارتا، بازهم کم گفته ام. آقا گفت، بشمار و من شمردم. تا جائی که حافظه ام ياريم کرد، چندتائی بيشتر نبودند. آن وقت، آقا گفت اگر هفتادمين مهاجر و انصار را به خاطر آوردی، نسب من به همو می رسد!
همه خنديدند و يکی شان گفت:
- نپرسيدی که آقا اهل کجا است؟
- پرسيدم. آقا گفت اهل " برزخ ".
به همديگر نگاه کردند و بازهم خنديدند و يکيشان گفت:
- آقا، هوشيار مردی است!
ديگری گفت:
- رندی است!
تا زمستان برود و برف ها، آب شوند و کوه ها، آبی و تپه ها و دره ها و باغ ها و زمين ها، سبز؛ کسی در دولت آباد نمانده بود که " آقا " به خانه ی او نرفته باشد و يا با "آقا" هم سخن نشده باشد. همه از "آقا" حرف می زدند؛ از هوشيار بودن "آقا"، از رندی "آقا" و... حتی از " کرامات آقا". و اين، تنها محدود به دولت آباد نمی شد، بلکه در همه ی آبادی های دور و نزديک، "آقا" مرکز هر بحث و سخنی شده بود. "آقا"، روزها را تا به شب، در کوه و دشت می گذراند و شب ها، ميهمان روستائيان بود و با کمک همان " مردم " ، ساختمانی چند اتاقه، درست سر راه ورود به دولت آباد ساخت. در يک اتاق آن زندگی می کرد و اتاق های ديگر را اختصاص داده بود به پذيرائی از "غريبه" های راه گم کرده ای که به "دولت آباد" می آمدند؛ غريبه هائی که ديگر مجبور نبودند به " قلعه ی خان " و يا "مسجد آخوند" بروند. حرف "آقا"، حجت شده بود همچون حرف "خان" و "آخوند" و...........
|
 1388-03-14 01:57
|
| من واقعا متاسفم از اینکه بزرگان ایران زمین بهم میتازند.کاش آقای سروش حداقل احترام قلم را نگه می داشت.متاثر شدم بی نهایت.هنوز هم برای رفع سو تفاهم دیر نشده |
 1388-03-13 16:43
|
| ميگويند درخت هرچه بارش بيشتر باشد سرش پايين تر ميآيد ، من در مورد آقاي سروش جور ديگري فكر ميكردم ولي خودش شخصيت واقعيش را خوب به همه نشان داد ، يك كمي تواضع حداقل در مقابل اذهان عمومي خوب بود آقا معلم. |
 1388-02-28 16:07
|
| تعجب کردم که چه چیز دولتآبادی را به چنین سخنی رسانده! این پاسخ جدا مورد نیاز بود گیرم که با عصبانیت بیان شده است.
معمولا با دکتر سروش موافقم اما گاهی از طرز برخوردش ناراحت میشوم. حیف درستی این سخن نیست که درشتی، کمرنگش کرده!؟
با این حال این پاسخ به سوالات دیگری هم پرداخت و روی دیگری از میرحسین را هم نشان داد. در بحثهای چند وقت پیش که دربارهی انقلاب فرهنگی شد، نامی از میرحسین و دیگران به میان نیامده بود. |
 1388-02-28 16:09
|
| آيا در اتهام آقاي دولتآبادي به آقاي دكتر سروش استدلال و ارائه سند يافتيد ؟!
چرا آقاي دولتآبادي در موقعيت نامناسب به طرح اتهام به سروش ميپردازد ؟ آيا طرفداري آقاي سروش از آقاي كروبي موجب آن است ؟ بنظر ميرسد عنوان اطلاقي " شيخ " ناشي از آن است.
خوب حالا اگر بگوييم كه پاسخ هاي هوي است موجه است يا نه ؟ آنجا كه ميگويد " چه غم ز طعنه محمود دولت آباد است ".
سخنرانان در ستادهاي انتخاباتي و يا متينگهاي ذيربط بهتر نيست ملاحظه خطمشي كانديداي خود را بنمايند و از ايجاد رنجش به دليل كدورتهاي قديمي بر حذر مانند؟!! |
 1388-02-28 17:34
|
| من فکر نمیکنم این متن از دکتر سروش باشد و منتظرم که تکذیبیه آن را ارسال کند. سروش عزیز است اما برای کارهایی که بعد از آن سالهای انقلاب فرهنگی کرده و میکند. کارهای ماندگار. همچون کارهای دولت آبادی.. نه نویسنده کلیدر "کاتب" است و نه نویسنده بسط تجربه نبوی دغلکار. اما این متن متنی نیست که از همان قلمی باشد که قبض و بسط را نوشته است |
 1388-02-28 18:22
|
| فرمایشات جناب سروش و عصبانیت بیش از حد ایشان مایه تعجب و این نه کلمات یک مدعی فلسفه هست!متاسفم. |
 1388-02-28 18:52
|
| من هم سخنان آقاي دولت آبادي را خواندم شوكه شدم . واقعاً آن جلسه جاي مطرح كردن نقدها به دولت نهم بود نه نبش قبر 20 سال پيش. آقاي دكتر سروش كه به اندازه كافي از طرف متحجران كوبيده ميشوند.وفكر ميكنم پاسخ آقاي دكتر سروش به جاست. و واقعاًانداختن تمام گناه انقلاب فرهنگي به دوش آقا ي دكتر سروش منطقي نيست. آقاي دولت آبادي رمان نويس خوبي هستند ولي ظاهراً درك خوبي از اوضاع سياسي ندارندو تحليلهاي سياسي اشان سطحي است. |
 1388-02-28 19:53
|
| سروش متفكر است و دولت آبادي هنرمند و به معناي دقيق تر نويسنده .
سروش هنوز معناي واژه را نمي داند و حرمت قلم را .
دولت آبادي سخناني گفت در جمع و حرمت قلم خود را نگه داشته هنوز
اما سروش را چه شده است كه از آن سر گيتي شوق قلموري اش به دشنام و ناسزاي مردي سالخورده به رقص آمده .
صد سال بعد سروشي نيست نه از قبض و بسطش نه از قصه ارباب معرفت .
اما كليدر خواهد بود و جاي خالي سلوچ نيز حديث مردمي است كه سالها خواهد ماند .
آقاي سروش شما متفكريد نه قلم بدست بهتر است براي قلم بدستان اين ديار احترام قائل شويد . حتي اگر براي قلم خود احترامي قائل نيستيد .
فصل اول تحقير قلمي تان شبيه كيهان است خيلي شبيه كيهان "محمود دولتآباد کيست. خبر آوردند خفتهاي است در غاري نزديک دولتآباد که پس از 30 سال ناگهان بيخواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگي» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقدهگشايي و ناخجست" |
 1388-02-28 20:36
|
| 1388-02-28 11:56
جناب آقای دکتر سروش من از علاقه مندان شما بودم و هیچگاه تصور نمی کردم جنابعالی با آن سابقه نشر و تحلیل عرفانی اینچنین کودکانه در مقابل یک نقد ساده برآشفته شوید و پرده ادب را بدرید، اگر جوابی بر نقدی باشد از شما که استاد سخن وری هستید انتظار می رفت با ادب بیشتری پاسخ دهید و اگر شما از مسایل نسبت داده شده بری هستید این همه آشفتگی برای چیست . از شما که خود سالهاست قربانی سخنان تند هستید انتظار می رفت که با یکی از اساتید و قله های بلند ادبیات معاصر ایران به احترام هنرش یا حداقل به احترام سن ایشان مودبانه تر برخورد می کردید. |
 1388-02-28 21:45
|
| جناب اقای دکتر سروش حیف از این نثر زیبا وقلم توانای شما کاش کمی انصاف داشتید |
 1388-02-28 14:16
|
| سلام!! ببين چه بهم ميتازند اين قلم به دستان ايران عزيز!!! دلمان از ميرزا ملكم خانها گرفته است كه چرا وطنمان را به باد دادند!؟!؟ حالا اين دو يكي نويسنده آن رمان عظيم و پرشكوه "كليدر" و ديگري آن ژرفانديش عالم عرفان چنان بهم ميتازند كه برنامه هويت كيهاننشينان در مقابل كلمات اينان بايد لنگ بياندازند!! عزيزان من ولوله و هلهلهاي در كيهان افتاده كه مپرس، چه كمهزينه ستون براي كيهانيان آراستيد!!! حالم خراب است، به كه اميد بستهايم!؟؟!؟!؟! |
 1388-02-28 14:58
|
| قبول خاطر و لطف سخن، خداداد است |
 1388-02-28 11:56
|
| با سلام خدمت آقای سروش
خواستم بگویم تمام کلام شما سرشار از خود بزرگ بینی و کم بینی دیگران است. و تمام این تخریب ها علیه آقای موسوی و حمایت از آقای کروبی به خاطر عقده گشایی های شما نسبت به مشکلات اول انقلاب است.
در ضمن به هیچ عنوان برای شما به عنوان یک روشنفکر مذهبی کسر شان نیست که از ملت ایران برای دست داشتن در انقلاب فرهنگی عذرخواهی کنید. |
 1388-02-28 13:48
|
| جواب های، هوی است عزیزان. مگر سخنان توهین آمیز آقای دولت آبادی را در مورد دکتر سروش نشنیدید؟ خوب انتظار داشتید سروش هم بنشیند و با سکوت خود مهر تایید بزند به اهانتهای دولت آبادی. من با اینکه خودم فعلا از حامیان میر حسین هستم اما بسیار متعجب شدم که او پاسخی به دولت آبادی نداد و موضوع را مسکوت گذاشت. اما در دفاع از حق آزادی بیان خانم فاطمه رجبی آنگونه گریبان چاک کرد! آیا به نظر ایشان آزادی عقیده و بیان فقط مخصوص کسانی است که به حاکمیت نزدیکند؟! |
 1388-02-28 13:09
|
| آفرين به اين قلم شيوا ، آفرين بر جناب آقاي استاد سروش واقعا اقدام جاهلانه و اتهامي آقاي دولت آبادي كه موجب دلخوشي كيهانيان و رنجش استاد بزرگوار شد جاي تاسف و تاثر است. |
 1388-02-28 13:13
|
| یاد مقاله ی آقای سروش دباغ با عنوان قحط معنا در مورد فحاشی و بی ادبی مرحوم شریعتی نسبت به برخی گروه های فکری زنده شد روحش شاد که هرگز هرگز ! در تقابل شخصی طابق النعل بالنعل نداشت! |