داخلی  »  خبر  »  سياسی

مهدی خزعلی> اوین قطعه ای از بهشت

کد مطلب : 29111 13 مرداد 1388 ساعت 9:48


از دروازه زندان اوين وارد مي‌شويم، ماموران مي‌گويند لطفا سر خود را روي پشتي صندلي جلو قرار دهيد! نمي‌دانم مي‌خواهند راه را نشناسم يا زندانبان را! در مقابل بند 209 متوقف مي‌شويم، برايم چشم‌بندي مي‌آورند تا چشم از هر چه غير اوست ببندم. جز يار نبينم و مهياي ديدار دلدار شوم، به اتاقكي كوچك راهنمايي شده و يك دست لباس آبي زندان به من مي‌دهند.
 
بايد رخت شهرت و لباس تفاخر از تن بيرون كني، اينجا ميقات است، آنگاه كه يكي يكي جامه از تن به در مي‌كنم خود را در ميقات مي‌بينيم، مي‌خواهم تلبيه گويم، لبيك، لبيك، اللهم لبيك، در دل با خداي خود زمزمه مي‌كنم. آيا لياقت ديدارش را دارم؟ بر خود نهيب مي‌زنم، اگر نداشتي دعوت نمي‌شدي، او كريم است و مهمان‌نواز. 

دو انگشتري دارم كه از خود جدا نمي‌كنم، يكي عقيق است و بر آن شرف‌الشمس حك شده است و در زير نگين آن تربت سيدالشهدا و غبار داخل ضريح علي‌ابن موسي‌الرضا و حرز جواد‌الائمه (عليهم‌السلام) قرار داده‌ام و به روايت امام صادق (عليه‌السلام) يكي از نشانه‌هاي چهارگانه مومن است (التختم باليمين) و ديگري حديد است با اذكار خاص خود كه دل را در برابر دشمنان و ظالمان قوي مي‌دارد، به ياد دارم در ميقات كه بايد تمام زينت‌ها را از خود دور كرد، عالم رباني حضرت آيت‌الله سيدمهدي موسوي‌بجنوردي، اين دو را مصداق زينت ندانستند و با انگشتري محرم شدم، اما در اين ميقات انگشتريم را نيز از من گرفتند. گويا يار مي‌خواهد همه دلبستگي و وابستگي‌ها را از من بگيرد، وقتي براي اولين‌بار از انگشتري‌هاي خويش جدا مي‌شوم. با خود مي‌گويم تو به نزد حضرت دوست مي‌روي و او بهترين حافظ است چه نيازي به اينها داري؟ (فالله خير حافظا و هوارحم الراحمين) و با خشنودي آنها را تسليم زندانبان مي‌نمايم. در مسجد شجره هنگام احرام براي تشخيص زمان ساعت به دست دارم، اما در ميقات اوين ساعت را نيز از تو مي‌گيرند. در خلوت يار زمان معنا ندارد، آنگاه كه با دلدار عشقبازي مي‌كني، زمان و مكان از يادت مي‌رود، نمي‌داني ساعت‌ها چگونه مي‌گذرند و درازي شب مطلوب است؟ 

شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد
شب را چه گنه حديث ما بود دراز
يا آن عاشق بي‌دل كه مي‌گويد:
شب عاشقان بي‌دل چه شبي دراز باشد
تو بيا كز اول شب، در صبح باز باشد 

از زندانبان خواستم قلم و كاغذم را همراه داشته باشم، اما، آن را نيز دريغ كردند، اگر در عرفات از معرفت يار مي‌نوشتم، در مشعر شعر شعور دلدار مي‌سرودم، در مزدلفه حلقه زلف نگار مي‌كشيدم و در مناي عشق قلم را به قربانگاه يار مي‌دواندم، امروز مي‌خواهم به خلوت يار بروم، قلم نيز بيگانه است. اينجا نرد عشق مي‌بازند و تاس عشق مي‌اندازند، نه جاي قرطاس است؟ 

مثنوي عشق را بر قلب عاشق حك مي‌كنند و مركب عشق خون دل عشاق است، لوح و قلم و دوات بيرون نه،
فادخلي في عبادي. 

دگر هيچ به همراه ندارم، دست خالي اما با دلي پراميد به ميهماني كريم مي‌روم. زشت است در ميهماني كريم با خود زاد و توشه‌ بردن! 

وفدت بغير زاد علي‌الكريم
من‌الحسنات و القلب السليم
وحمل الزاد اقبح كل شيئي
اذا كان و فود علي‌الكريم 

باز چشم‌بند را بسته و زندانبان دستت را مي‌گيرد و از هزار توي پر پيچ‌وخم بند عبورت مي‌دهد، آري هرچند چشم از غير يار بسته‌اي، اما راه، پر پيچ‌و‌خم و فراز‌و‌نشيب است، اگر خوب بنگري مي‌خواهد بگويد راهنمايي لازم است تا دستت را بگيرد! اين هاديان راه، ائمه هدي (ع)‌اند، پس دستت را به دست آنان بسپار تا به ديدار دلدار وخلوتگه يار درآيي! 

سلول انفرادي 129 خلوت من است. پاي در حرم يار مي‌نهم و درب آهنين، ارتباط مرا با اغيار قطع مي‌كند. سلولي به عرض كمتر از 2 متر، درازي كمتر از 3 متر و بلنداي نزديك به 4 متر با دربي فولادين و جدار سيماني حصن حصين تست، نه نقشي بر ديوار و نه قاب عكسي كه تو را به خود مشغول دارد، نه زيوري، نه زخرفي، نه صدايي، نه هم‌سخني، نه همدلي، يك لحظه از تمام دنيا منقطع مي‌شوي و ديگر نمي‌انديشي جز به يار، هيچ نداري جز دلدار و هيچ نخواهي جز ديدار! 

با خود مي‌گويي: چقدر تنهايم، يار درگوش‌ات نجوا مي‌كند: فاني قريب (من كه نزديكم)، اين لحظه ديدار است و يار به تمام قامت در برابرت جلوه مي‌كند، او را حس مي‌كني، چه نزديك است، مثل رگ گردن، نه، نزديك‌تر است، در دل جاي مي‌گيرد، با تپش دل مي‌تپد و تو را مي‌خواند (اني‌في قلوب منكسره) 

هميشه جايگاه اعتكاف خويش در مسجد جامع را قطعه‌اي از بهشت مي‌دانستم، اما نه، سلول انفرادي چيز ديگري است، اينجا قطعه‌اي از بهشت است، چه خداي زيبايي، چه جمالي، چه دلبري داشتيم و از او غافل بوديم، اشك امانم نمي‌دهد، نمي‌دانم اشك شوق ديدار است يا حسرت عمر بر بادرفته؟ 

تازه خدايم را يافته‌ام، او را در آغوش مي‌كشم، نه، اوست كه مرا در آغوش گرفته است، من كه لياقت ندارم، عبد گنهكارم، مرا با يار چه كار؟ او رحيم است و غفور است و ودود.


كافي است دل از اغيار بشويي تا خانه دلدار شود و چشم از غير بپوشي تا لايق ديدار شود، او خود به سراغت خواهد آمد. اين آغاز عشقبازي و گفت‌وگويي عشاق است، آنگاه كه «قدقامت الصلاه» مي‌گويي، قامت يار در برابر تست، آنگاه كه در نماز دست نياز به درگاه بي‌نياز دراز مي‌كني، خود را عين نياز و يار را ذات بي‌نياز مي‌بيني. 

پس در برابر عظمتش تعظيم كرده و به ركوع مي‌روي، در سجده عشق با او سخن مي‌گويي، يقين داري مي‌شنود و اجابت مي‌كند (ادعوني استجب لكم)، قرآن صاعد را به دست مي‌گيري، زمزمه عاشقانه‌ات را به گوش يار مي‌گويي و حس مي‌كني كه مي‌شنود و مي‌بيند، تلاوت قرآن را آغاز مي‌كني در خلوت سلول انفرادي صداي يار در گوش‌ات طنين‌انداز مي‌شود، او با صدايي آشنا با تو سخن مي‌گويد «فاستقم كما امرت» (استقامت كن آنچنان كه امر شده است). 

مرجع : اعتماد ملی
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
Share/Save/Bookmark
نظرات بازديدکنندگان
1388-05-20 21:40
به اقای خزعلی و دیگران. نمیدانم کدام قطعه از بهشت را نشان این بابا داده اند که زبانش بند امده؟ این متن بالا را هم یحتمل تحت تلقینات نگهبابان ان قطعه 209 بهشت سرائیده اند ، تا انها به مردم نشان داده و بگویند: نترسید نترسید ما همه شما را با هم به بهشت منتقل میکنیم. جا هم الحمدالله داریم. کسی هم تضمین نداده که همه جای بهشت شبیه هم باشد. ولی این ادعا سوالاتی را در بعض اذهان بیمار بوجود میاورد: 1/ اگر اینطور راجع به بهشت تبلیغ کنید به یقین روز به روز از تعداد کسانی که به زعم خودشان برای بدست اوردن قطعه ای از بهشت حاضر به زدن و کشتن مخالفان بعضیها هستند کم خواهد شد. 2/ اگر انجایی که نشان اقازاده خزعلی داده اند بهشت بوده، بر طبق تعلیمات ما ، ایشان باید از لحظه اخراج از بهشت سعی در بازگشت سریع به انجا داشته باشند. راه برگشت به انجا را هم که بلدند. کافیست دوباره سایتشان را راه اندازی کنند و پستهای کاربران را نیز در معرض دید دیگران قرار دهند. عکس العمل ایشان در مورد ان اقامت کوتاه مدت در بهشت! تائیدی بر ادعای شماره 1 بنده میباشد. تصور کنید افرادی را که تا بحال به قصد قربت و بدست اوردن دل بعضیها و تامین نان و بوقلمون دست به ضرب و شتم وکشتار مردم معترض زده و امروز سفرنامه این اقا را مطالعه کنند. معلوم است که از فردا امرین این در صف بهشت ایستاده ها باید دنبال نفرات جدید بگردند. و یا سلام را مانند سلف کاغذیش تعطیل کرده تا کسی این سفر نامه را نخواند. البته در این زمانه میشود در کنار وعده نسیه بهشت نقدی هم چیزی به برادران! بماسد. اقای خزعلی باز داری خودت را مهم میبینی و مهم مینمایی. بنده خدا بهشت را به بها دهند. شما تا وقتی بهشت نرفته بودید که از رانت اقازادگی نهایت استفاده را میبردید و حرفهای شما را هر مادر مرده ای به زبان میاورد زبانش را از حلقومش در میاوردند. به 209 هم که رفتید مطمئنم که باز رانتخوار بوده اید. شما را نه کسی در هنگام دستگیری به مانند ان خانم که لباس از تنش و روسری از سرش انداختند، مورد ضرب و شتم قرار داده و نه در 209 شما را انطور نواخته اند که شهید محسن و دیگران را. بویش میاید که بازجوی محترم با یک فقره چایی شیرین شما را چنان دچار تحول! کرده که همه چیز را به قیمت پوست پیازی فروخته اید و حتی از وبلاگ نویسی نیز توبه فرموده اید. البته کمی تا اندکی هم حق دارید. در روزگاری که از شما بزرگترها و انها که به مردم وعده ها داده اند ساکتند شما چه بگوئید. در مملکتی که دهها هزار نفر روحانی دارد و دهها نفر از انان اعتبار دنیای شیعه هستند (و همینان به ما اموخته اند که شیعه یعنی عدم سکوت در مقابل ظلم و مبارزه با ظالم) و تک و توک صدایی به اعتراض بلند است و نهایتآ بیانیه ایی صادر میکنند، شما چه بگوئید. در کشوری که مجلسش در راس امور است و نماینده اش را در بهترین مناطق تهران اسکان میدهند و میلیون میلیون پول برای پول پیش خانه و ابتیاع ماشین به حسابش میریزند، معلوم است که نماینده هم نهایتآ به یک نطق نصفه و نیمه که نه سیخ بسوزد و نه ""کباب"" بسنده میکند و شجاعان! کشور شیعی ما نیز برادران مطهری هستند و یا اقای افروغ که هر از چندی نامه ای مینگارند و گله و شکایتی و دیگر هیچ!. کاشکی از میان تمام این تریبون داران ساکت یک انسان با انصاف پیدا شود و به من بگوید که چرا چنین ساکت و بی عمل است و تا چه زمانی چنین خواهد ماند. کاش انسان شجاعی یافت شود که مانند کیهانیها بی رودربایستی حد سکوت و بی عملی را اعلام کند تا ما هم به اشتباه نیافتاده و قدر شناس بزرگان باشیم. اگر یک شیر پاک خورده ای در خود این شرایط را میبیند لطف کرده و بگوید، چند نفر باید کشته شوند تا خونشان برای بزرگان این کشور به اندازه معاون شدن مشایی اهمیت داشته باشد؟ ظلم را با چه میسنجید؟ چقدر ظلم ارزش اقدامی فراتر از نامه سرگشاده دارد؟ اقای کروبی در محیطی که همه ساکتند درامدن صدای شما شاید از نظر بعضیها نهایت دلیری باشد ولی ایا خودتان را نیز ارضا میکند؟ ایا این نامه نگاریها و جنگهای زرگری با کیهانیان تا بحال سودی نیز بحال ایران داشته است؟ چرا چاره ای دگر نمی اندیشید؟ چرا حتی یک مورد "استعفا" از مناسب دولتی و حکومتی در اعتراض به برخورد خارج از عرف و شرع و قانون با مردم بیدفاع هر چند خطاکار و دستگیریهای فله ای و شکنجه و تجاوز و کشتار و دادگاههای نمایشی، دیده و شنیده نشد؟ اگر فردا تعدادی از همین زندانیان بیگناه را در خیابان به دار بیاویزند ایا زمان اعتراض فرا خواهد رسید؟ چرا هیچکدام از هزاران هزار روحانی و هزاران هزار غیر روحانی که دست اندرکار حکومت هستند و یا انها که حکومتی نیستند ولی دسترسی به تریبونی دارند و در ایران و جهان حرفهایشان شنونده ای دارد، رسمآ و با صدای بلند از این اعمال تبری نمیجویند و با ظالم ان نمیکنند که اقای خزعلی سینیور با خلف خود کرد؟ اگر اقایان جان خود را گرانبها تر و عزیزتر از جان مردم عادی نمیدانند، چرا در خانه پنهان شده اند؟ چرا انها که مردم را دور خود جمع کردند امروز در شاه عبدالعظیم و یا میجد جامع بست نمیشینند تا زندانیان حداقل ازاد شوند تا باز هم مردم از جان خویش گذشته و از جان انان محافظت کنند؟ تاریخ ایران بلایای بزرگتر از این حکومت را نیز به خود دیده و در تمامی دورهها حاکمانی بوده اند که جان و مال و ناموس مردم برایشان پشیزی ارزش نداشته و رعیت جزئی از اموال حکام بشمار میامده. اما وقتی که در تاریخ دقیق میشویم بخصوص در تاریخ صد سال گذشته میبینیم که دیگر تاریخ را قدرتمندان نمینویسند و یا فقط قدرتمندان نمینویسند. کسانی که امروز میتوانند و نمیخواهند، بدانند که نام شما نیز در تاریخ در کنار زورگویان به ثبت خواهد رسید و نسل اندر نسلتان باید در پیشگاه مردم جوابگوی اعمال شما باشند. خداوند حکومت ابدی را برای پیامبرش نیز نخواست و حکومت دائم به علی و فرزندانش نیز که همگی از نیکانند نرسید. زورگوها نیز نتوانستند تا ابد حاکم بمانند. پس تا دیرتر نشده تکلیف خویش را در مقابل اجتماع روشن کرده و بعد به تکلیف عمل کنید اگر واقعآ شیعه اید.
1388-05-13 13:44
واقعا حیف است که چنین فردی پسر آیت ا... خزعلی باشد. به نظرم ایشان باید اعلام برائت کند نه پدرش!!
1388-05-13 19:40
عاشقان بر ابرها پا می نهند عاشقان برقله هاجان می دهند عاشقان ازخاک فرمان می برند عاشقان برعرش فرمان می دهند"حبیب نی چی"
1388-05-13 16:11
خدایش یار باد
1388-05-13 16:43
مرسی دکتر خزعلی. گریه مون انداختی. ظاهرش انفرادی بود ولی همه مارو همراه خودت کردی.
آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش آدرس ايميل شما به سايرين
کد امنيتی :