فرارو- صرف نظر از این که ریشه کتابفروشیهای جلوی دانشگاه تهران در کجاست و آیا میشود این مسئله را مدیریت کرد، نمیتوان این مسئله را نادیده گرفت که مشتریهای پروپا قرصی برای این کتابفروشیها وجود دارد. سروش روحبخش نویسنده وبلاگ خواب بزرگ، در پستی راهنمای عملی بزخری مقابل دانشگاه را به خوانندگان ارائه داده است:
دو جلد دنکیشوت را کمتر از 7 هزار تومن نمیداد. سرانجام بعد چند ماه هزار تومن خریدمش.
کتاب دست دوم کالای عجیبیست. قیمتی که برای آن تعیین میشود تابع هیچ قاعدهای نیست. حتی تابع بازار کتاب نیست. قیمتگذاری و خرید و فروش آن در یک فضای تخیلی انتزاعی رخ میدهد. راه و روش کتاب خریدن احتمالن اولین چیزی بود که دوازده سال پیش در تهران یاد گرفتم. منطقش ساده بود. من کتابهای قدیمی میخواستم. آنها گران میدادند. پس باید راهی پیدا میکردم.
یک جماعتی هستند به اسم کتابنخر. نه این که لیبل بدی باشد یا فحش باشد( کتاب”خر” که بیشتر شبیه فحش است) نه! صرفن یک ویژگیست. با این حال پنهان نمیکنم بخاطر احساسات رشد نیافته یا آموزههای احمقانه بچگی ممکن است گاهی در موردشان غرضورزانه بنویسم.کتابنخرها ممکن است کارمند باشند، نقاش باشند، دانشجو باشند اما کتابنخراند. کتابنخرها در بهترین حالت مشتری این پیکهای تلفنیاند که هر از گاهی برایشان از انقلاب کتاب بیاورد، در بدترین حالتش هم مثل درراهماندههای جعلی ترمینال جنوب با قیافه هاج و واج یک تکه کاغذ میدهند دست آقای کتابفروش.
برای کتابنخرها “جلوی دانشگاه” یا “خیابان انقلاب” اسم یک کتابفروشی بزرگ است که باید واردش شوی تا هر چه میخواهی به دست آوری. باز تا جایی که کتاب درسی یا کتابهای رایج روی دکه را بخواهند مشکلی نیست. همه چیز یک قیمت پشت جلد دارد که باید پرداخت شود ( کتابنخرها بجای نگاه کردن به پشت جلد کتاب و گذاشتن پول روی پیشخوان از فروشنده میپرسند: چنده؟)
مشکل کتابنخرها زمانی هویدا میشود که دنبال کتاب ” نایاب” میگردند. کتابنخرها اگر کمی اسنوبهم باشند اولین قربانیان بازار سیاه کتاباند. آنها طعمههای چاق و چله کتابفروشهای زردسبیلاند.آنها بیچارگانیاند که بابت هر سال تنهایی کتاب مارکز یک هزاری رو میکنند و احتمالن بعدش چقدر به خرید خود خواهند نازید. این نوشته برای آنهاست. امیدوارم به جبران کینهتوزیهای یواشکی و بیدلیل سالیان ما کتاب”خر” ها بپذیرند.
فرمان اول
برای کتاب افستی بیشتر از سه هزارتومن پول ندهید. چرا؟ کتاب افستی ( زیراکسی) بیشترین سود مالی ممکن را برای فروشندگانش دارد. تحقیقات معتبر نشان میدهد بهای تمام شده این کتابها اغلب زیر پانصد تومن است. با فرض یک دو دست واسطه مطمئن باشید فروشنده دستکم هزار تومن بابت هر کتاب میتواند تخفیف بدهد و سود هم بکند. بنابراین سرسخت باشید. چانه بزنید و قیمت خودتان را بگویید. کتاب را سرجایش بگذارید. و موقع رفتن ( ادای رفتن) یک کسب تکلیف سرسری از فروشنده بکنید( که دارم میروم، فلان قیمت میدهی یا نه). این متد در اغلب موارد جواب میدهد. هیچ وقت خود را نسبت به کتابی راغب نشان ندهید چون فروشندههای زبل اگر بفهمند مشتری جدی کتابی هستید ریسک میکنند و تخفیف نمیدهند. من گاهی منباب اطمینان وقت قیمت پرسیدن سر بساطی با سر اشاره میکنم و رنگ کتاب را میگویم( یک جوری که انگار بیشتر از رنگش خوشم آمده و قیمت بالا مرا خواهد رمانید) کتاب اهل هوا را دیدهام و معلوم است که در برخی جوارحام عروسیست. ولی ابرو بالا میاندازم که “عامو این کتاب زرده چن؟ “خیلی وسوسه شوم با انزجار از گوشه جلدش میگیرم و ورقکی میزنم. میگفت 5 هزار تومن. من خریدم هزار و پانصد تومن. همین دو ماه پیش.
تبصره فرمان اول: در چانه زدن و ادای رفتن ریسک کنید. در مورد کتابهای افستی نگران نباشید که کتاب را از دست میدهید.کتابی که به مرحله افست و نشر انبوه در بازار سیاه رسیده، باز هم هست. همه جا هست.
فرمان دوم
تلههای اسنوب را شناساییکنید. دستدوم فروشیهایی که کتاب را براساس اسم نویسنده سورت کردهاند یا کتابشان لای زرورق است.جاهای مطلوبی برای خرید نیستند. مگر واقعن کارتان لنگ باشد و عجله داشته باشید. چون این کتابفروشها معمولن دانششان از بازار کتاب بد نیست. میدانند چی نایاب است و چی نیست. ارزش نسبی اجناسشان را میدانند وبرایشان برنامه دارند. بنابراین فقط برای زمانهاییست که به در بسته خورده باشید. تلاش برای چانهزنی را امتحان کنید ولی در اغلب موارد جواب جدی نمیدهد. تازگی قیمت دو جلد گفتگو در کاتادرال چاپ اول را از یکیشان پرسیدم. قیمت داد: 38 هزار تومن! که حالا به من( چه صنمی داشتیم مگر؟) میدهد 35 هزار تومن.
فرمان سوم
وقت بگذارید. از گشتن در بیغولههای گوشه کنار خود میدان (انقلاب) غافل نشوید. گاهی همینها که کنار کتاب ، کمربند و تسبیح و خودکار هم میفروشند گاهی بیآنکه خود بدانند هدایایی دارند برای نوع بشر. پارسال یک خداحافظی طولانی نوی نو را از یکیشان خریدم پانصد تومن.برای آنها که نمیدانند بگویم شاهکار کوچک چندلر در تنها چاپش که مال 11 سال پیش است 2هزار تومن قیمت پشت جلد خورده!
فرمان چهارم
کتاب ساندویچ نیست. کنسرو است. به این نگاه نکنید که آیا این روزها حال خواندن فلان کتاب را دارید یا نه. اگر نسخه خوب و قیمت خوب گیرتان آمد بخرید و دپو کنید برای وقتش. برخی شانسها یک بار رو میکنند.یک جلد مجموعه شبهای شعر خوشه را جایی به ثمن بخس دیدم. در جا خریدم. و بعله…هنوز نخواندمش.ولی شک ندارم یک سرشب تنهای دلمرده یکی از همین شعرها میتواند حالام را بسازد.
فرمان پنجم
کمین بنشینید و صبور باشید. اگر کتاب خاصیهست در کتابفروشی که براساس طیف مشتریانش میدانید مشتریش خودتان هستید راهی برایتان دارم. هشت پیش در کتابفروشی بازارچه پارک لاله دو جلد دنکیشوت تمیز دیدم. 7 هزار تومن که دستکم برای من گران بود. اما تا حدی خیالم راحت بود که تنها مشتریش خودم هستم. کتابفروشی در مسیرم بود و من هر روز- یعنی هر هفت روز هفته- به مدت دو ماه کارم این بود که وارد مغازه شوم بپرسم اینها چند است. قیمتش را بشنوم. آه بکشم و بروم.بعد دو سه بار کتابفروش فهمید که من قیمت اینها را میدانم و منظور دیگری دارم. من م مستقیمن بهش گفتم که صبورم و تنها مشتری این کتاب. مرد نازنینی بود و دوست شدیم.کتابهای دیگری ازش خریدم اما مراسم تکرار میشد. هر روز غروب.تا سر پنجاهمین غروب بود فکر میکنم که مقاومتش شکست. گفت از پشت ویترین برشان دار.چقدر خوب است؟ گفتم هزار تومن. گفت انگاری مال خودت است.
فرمان ششم
با قیافه معمولی به خرید کتاب دستدوم بروید.قیافهتان مثل وقتی کافه میروید نباشد. سر و وضعتان براحتی میتواند قیمت کتاب را در ذهن فروشنده چندین هزارتومن تغییر دهد. اگر سنتان اجازه میدهد قیافه دانشجو شهرستانیها را به خود بگیرید ( بله قیافهتان، نه صرفن لباستان) کمتراز یک هفته پیش در کتابفروشی دو جلد گفتگو در کاتدرال را باز دیدم. یک جلدش را برداشتم و کمی با قیافه جویی که دارد به جذر 38 فکر میکند ورقش زدم و پرسیدم این چنده. طرف گفت این دو جلدهها. با تعجب(!) جلد دوم را کنارش کشف کردم و شاکی شدم زیرلبی که چقدر این زیاد است و کیبخواند. طرف قیمتش را گفت: هشت هزار تومن! میتوانستم همانجا ده هزار تومن روی میز بگذارم و ماچش کنم وکتابها را بگذارم زیر بغلم. ولی پیش خودم همچنان حساب کردم که به هر حال او از سودش که نخواهد گذشت. من هم سر گنج ننشستهام. پس ادامه بازی. من با ناامیدی کتاب را سر جایش گذاشتم و گفتم خیلی گرونه. طرف داد سر داد که ” بابا این روزها چاپ جدید کتابهای فهیمه رحیمی کمتر از ده هزار تومن نیست” من هم برگشتم گفتم ( حضرت یوسا مرا ببخشد) “خب فهیمه رحیمی خوبه “(!) از طرف برق پرید که “کجاش خوبه، آشغاله” – در واقع میخواستم دستش را ببندم که نتواند درباره ارزشهای نهفته این کتاب و نایاببودنش بازارگرمی کند، پیش کسی که اعتقاد دارد فهمیه رحیمی خوب است- گفتم آخرش؟ گفت هفت. گفتم من شش تومن میدهم که ازش خوشم آمده و تازه یکی صفحه اولش امضا کرده(!) نگاه ناامیدی بهم انداخت و من بزآلود ترین خرید کتابخری عمرم را انجام دادم. دو جلد گفتگو در کاتدرال تمیز چاپ اول: شش هزار تومن.
فرمان هفتم
روشهای خودتان را بیازمایید. درکی از نقاط ضعف چپهای قدیمی ( که اغلب کتابفروشان دستدوم شاملشان میشود) مثل حساسیتشان به نداری دانشجویان یا کمک به آگاهی توده و ایجاد راهحلهای خلق الساعه کاملکننده همه روشهای قدیمیست.( یک بار من حتی هیپنوتیزم سریع را روی یک بساطی امتحان کردم و جواب داد. در چشمهاش نگاه کردم و با صدای نافذ گفتم تو این را به من فلان قدر میفروشی و طرف درجا قبول کرد. حالا یا تاثیر هیپنوتیک من بود یا میخواست زود از شر یک مشتری عجیبغریب که قیافهاش را ترسناک میکند خلاص شود)
و در پایان. شما اسنوب عزیز- که ددی هوایتان را دارد- ممکن است بگویید حالا چند هزار تومن این طرف آن طرف ارزش این همه زحمت را دارد؟ من چشم خودم را درآوردهام هزار و سیصد و خردهای کلمه تا الان نوشتهام که همچین حرفی بزنی؟ که نفهمی درباره لذت کتابخر بودن حرف میزنیم؟ برو جانم..برو همان بوف کور زیراکسی را پنج میلیون تومن بخر حالش را ببر