دوشنبه ۰۱ خرداد ۱۳۹۱
کد خبر: ۲۵۴۷۴
۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۱۳:۰۵


فقط خدا می داند کدام شیر ناپاک خورده ای آن کاتب اسم و رسم دار را به چنان مجلسی کشاند تا با کف و هلهله حضار اغوای به نطق و خطابه ای شود. شاید کاتب نامدار تقصیری نداشته و هر کس دیگری جای او بود، با آن همه تشویق شوق سخن گفتن در او بیدار می شد و از خود بی خود شده، به صدر مجلس می رفت تا حسن لطف حضار را به نحوی ارضاء کرده باشد. 

این ادعایی از سر گزاف نیست، بنده خدا دولت آبادی که قصد خطابه ای نداشت و حتی خود گفت؛ «من نیامده‌ام برای کسی تبلیغ کنم چرا که اینکاره نیستم»، بلکه این دیگران بودند که او را به این کار واداشتند و الا آن مو سپید کرده در کوران روزگار چه به تبلیغ و مبلغی برای سیاست بازان. 

به راستی هم این پیر آن کاره نیست و با آن سخنان و صدا بلند کردنها نشان داد که چه ناشیانه پای در گود نهاده و ندانسته سراغ بد کسی رفته است. پیری که سالیان دراز، عمر را صرف کتابت روایتها و داستانهای طویل کرده، شاید هنوز ندانسته که کتابت داستان یک چیز است و ایراد خطابه و رد و جرح چیز دیگری.
 
در این ورطه، آنچه به کار نمی آید هنر داستان گویی است و آنکه ید طولایی در مجادله و مناقشه دارد همان کسی است که او را «شیخ انقلاب فرهنگی» نامیده است. دلیل این مدعا کسانی هستند که پی مجادله با او را به تن خریدند و اکنون، خموشی گزیده و عطای مناقشه با او را به لقایش بخشیده اند. شاید آنانی که پیر داستان گو را به این بلیه کشیدند خیرش را بخواهند و او را از ادامه کار باز دارند، اما سوای قیل و قالهای به پا شده بر سر مجادله این دو، نکاتی قابل تامل از هر دو سو به چشم می خورد که جای توجه و بررسی دارند. 

دولت آبادی با مطلع شعر سفر شاملو یکراست و بی مقدمه چینی نطق گلایه آمیز خود را شروع کرد. گلایه او از دورانی است که به نظرش؛ «در آن به طرز مضاعفی پیر شدیم؛ یعنی ما را پیر کردند و خواستند که بمیرانند». دوران مورد نظر او یک تراژدی است که بنابر آن می پرسد؛ «ما در کجا زندگی می کنیم؟ این چگونه ملتی است که در آن هیچ کس از دیگری خبری ندارد؟» پرسشهای دولت آبادی این گمان را ایجاد می کند که آغاز گلایه آمیز سخن داستان نویس پیر به قصد تذکری به دیگران و ایجاد الفت و توجه به دوستی است، اما کمی بعد معلوم می شود که این گمان خیال باطلی بیش نبوده است. دولت آبادی کمی بعد از این پرسشها، به نام قانون و گردن نهادن به آن پای انقلاب فرهنگی را پیش می کشد و آن را محکوم به غیر قانونی بودن می کند. او به این اندازه اکتفاء نکرده و باعث و بانی این عمل غیرقانونی را نیز معرفی می کند؛ عبدالکریم سروش، همراه با القاب و الطافی چون «شیخ انقلاب فرهنگی» و «علمدار رفتار شنیع». 

قبل از هر چیز، روشن است که مطلع گلایه آمیز دولت آبادی با آن قطعه شعر حکایت همان حس عمومی مرثیه سازی و تظلم خواهی را دارد که همه ما کمابیش با آن آشناییم. دولت آبادی در سخنش نقش مظلومی به خود می دهد که در پیشگاه قاضی یا آن جماعت به تظلم خواهی رفته، اما در این محکمه قاضی و شاکی یگانه اند. از این رو، در چنین محکمه ای حکم مجرم نیز با اشد کلمات و عبارات قرائت می شود. اکنون باید انصاف داد و دید کسی می توانست در این محکمه پرغوغا به پا خیزد و بگوید؛ همان کس که این جماعت برای حمایت از او گرد آمده اند، اگر بیشتر از مجرم شما دخیل در این جرایم نبوده، کمتر هم نیست. گویا حاضران آن جمع دل خوش کرده اند به وعده دولت فرهنگی بی توجه به آن که منادی اش از دل انقلاب فرهنگی وعده آن را می دهد. در حقیقت، غوغاسالاری سیاسی نه تنها اجازه چنین التفاتی به کسی نمی دهد، بلکه اگر کسی هم به آهستگی آن را نجوا کند، مسلم با چشم غره اطرافیان مجبور به سکوت می شود. 

از سوی دیگر، آیا روشنفکری دینی و مدعی آن فارغ از آن هیاهوها است و به انصاف پاسخ آن محکمه را داده و دفاعش به طریقت منصفانه ای بوده است؟ کافی است تا به نوشته دکتر سروش در روزنامه اعتماد ملی نگاهی انداخته شود. بسیاری آن را به نحو مودبانه هجونامه و به نحو غیر مودبانه فحش نامه خوانده اند. هر کس به هر نحو که خواست می تواند نوشته سروش را نامگذاری کند اما عباراتی چون؛ «خفته‌اي در غار، دست و رو نشسته، گاف‌هاي گزاف، خفته پريشان‌گو، دروغ زني، دريوزگي، چاپلوسي کردن، سابقه استاليني، فرصت‌طلبانه ژست آزادي‌خواهي گرفتن و ...» چیزی بیشتر از یک نامگذاری را می طلبد. 

دکتر سروش زمانی در پاسخ به مدعی دیگری زمزمه «از خدا جوییم توفیق ادب» را داشت و با استناد به آن بی ادب را محروم از توفیق رب می دانست، اما گویا در طول این سالیان مجادله، دعای اوجز ورد زبان چیزی نبوده و در عمل قلم تازیانه ای بوده که هر مخالف را چنان بکوبد تا دیگر جرات تجری بر آن جناب نبرد. این تازیانه پیش از این بر حضراتی چون ناصر مکارم و سبحانی وارد آمد و این بار نوبت به پیر داستان نویس رسید. 

این تازیانه جدید از برای چیست که به استناد «گاف‌هاي گزاف واقعا نو» می غرد؟ آیا با این کلمات و عبارات سعی در کشف واقعیتی است یا کتمان واقعیتی؟ هر چه دلیل بر اختلاف ستاد انقلاب فرهنگی و شورای انقلاب فرهنگی گفته شود و عذر استعفا در 26 سال قبل آورده شود، باز نمی توان عضویت در آن ستاد و مسئولیت آن کردار را نادیده انگاشت. از سوی دیگر، مسئله در اعمال گذشته نیست، بلکه بیشتر، موضوع به رویه ای مربوط می شود که به نام «خادمان فرهنگ» و «راي مستقل و مشروع»، همان خوی و خصلت گذشته را در خود دارد. این نوشته نشانگر همان رویه ای است که روزگاری کتابی را به دلیل ضاله بودن از چاپ محروم می کرد یا استادی را از کرسی درس وبحث، و اکنون پیر داستان گویی را از اظهار نظر، هر چند که او به ناصواب سخنی گفته باشد. گویا بعد از گذشت سالها و تظاهر به دموکراسی و روشنفکری و القابی دلفریب از این دست، باز همان رویه است که تازیانه برداشته و بر مخالف با همان شدت و حدت می شورد. 

از تمام این سخنان مهمتر تناسب بین این نوشته و پیش گامی و پیشوایی روشنفکری دینی است. آیا کسی که داعیه روشنفکری دینی دارد به این گونه عتاب و خطاب می کند؟ آیا روشنفکری دینی به آن گونه است که مخالف را به جای تحمل و از در گفت و شنود وارد شدن، با هر کلامی و حتی با کشاندن حافظ و دست اندازی به شعر او، به سکوت و لب فرو بستن وامی دارد؟ اگر صبر و بردباری که توصیه ای برخاسته از متن دین است این گونه با درشت و تند گویی مغفول بماند، از روشنفکری آن هم از نوع دینی چه می ماند؟ شاید واژه روشنفکری دینی برای آن ضرب شده تا با آن از دین باغ بی دروازه ای برساخته شود که در آن، هر گفتار و کرداری مدعی دینداری شود، کاری که در همین نوشته و نوشته های پیش از این بارها به انجام رسیده است، اما بی گمان روشنفکری دینی سکه قلبی است که با آن فضاحت گویی رونق می یابد و دینداری آن دست آویزی بیش برای تلبیس بین سره و ناسره نیست.

آقای دکتر سروش محترم اند، زمانی قابل احترام تر خواهند شد که دیگران  و عقایدشان را محترم شمارند.

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربحث ترین
پربیننده ترین ها
چند رسانه‌ای
تاریخ